تبليغاتX
مسافران زمین

سلام دوستان.بعد از چند ماه ننوشتن

شور و هیجانی که امروز ها به خاطر انتخابات بر پاست من را بر آن داشت تا پستی بنویسم به یادگار برای روزهایی که وقتی بر میگردیم به تاریخ و کمی به کارهایی که کردیم _و دیگر کاری برایش نمی توان کرد _ فکر می کنیم٬ چیزی داشته باشیم تا نگوییم ما که نبودیم!!...

یکی از مسائل کم نظیری که انتخابات این دوره به همراه داشته است برگزاری مناظرات تلویزیونی است که در آن کاندیدا ها دو به دو و در طی شبهای مختلف روبروی هم قرار گرفته و به مناظره می پردازند...به حق باید گفت که این برنامه ها از نظر میزان بیننده و البته شدت هیجان٬ رمانس و حتی درام٬ رو دست جومونگ هم بلند شده است.در واقع ما برنامه های خود را جوری می چینیم که یک ربع زود تر از ساعت 10:30   همه خیره به تلوزیون ،با در دست داشتن تخمه و چای و چیپس با ماست(که آخ نمی دانید در موقع تماشای مناظره چقدر می چسبد آن هم از نوع فلفلی اش !) بعد از کارهای سخت روزانه گرد هم آمده تا ساعاتی را پای تلوزیون خوش باشیم چرا که این برنامه با برنامه های آبکی دیگری که به خوردمان می دهد از این رو فرق می کند که بسیار اکشن،سرنوشت ساز،هیجان برانگیز و صد البته مملو از رفتار های خاله زنکی  _ از نوع سیاسی اش_ است که همین نکته ی آخر به تنهایی خود انگیزه ی قوی است برای پی گیری این برنامه ها...

البته امشب آخرین قسمت مناظره اجرا می شود و ما نمی دانیم از فردا چگونه باید خود را سر گرم کنیم(حتی ممکن است برخی از ماها با پایان رسیدن این سریال دلفریب و اکشن و دراماتیک چند قطر ه ای نیز اشک ریخته و حتی از صدا و سیما تقاضای پخش مجدد آنها را خواستار باشیم خدا را چه دیدی  شاید رفتیم مسافرتی ٬جایی و یا هم رفتیم سریال پریزن برک دیدیم!!!)اما یکی از نکات مهمی که این مناظرات برایمان به ارمغان آورده است علاوه بر پر شدن اوقات فراقت ،آگاه شدن از زندگی خصوصی بـــــــعضــی ها است اما جای تعجب آن جاست که وقتی میبینیم پرونده هایی از فساد مالی و اختلاس رو می شود به جای آنکه دلمان به حال خود و کشور خود بسوز لبهایمان تا بنا گوش باز شده ،بالا و پایین پریده و حتی ممکن است از شدت هیجان چند تا کبریتی و کپسولی نیز بترکانیم و آنقدر خرسند شویم که اگر تیم ملی فوتبال ایران به کره ی شمالی گل می زد اینقدر کیف نمی کردیم!....

گذشته از این گونه مسائل ،می توان از مزایای پخش مناظرات انتخاباتی به نکات زیر اشاره کرد:

1-پر شدن اوقات فراقت در کنار خانواده

2-کم شدن ترافیک در ساعات پخش برنامه

3-کم شدن میزان قتل٬ دزدی،کلاه برداری،مزاحمت تلفنی،غیبت از فامیل(که جای خود را به غیبت از کاندیدای انتخاباتی داده است!)

3-برقرای مکالمات تلفنی با اقوامی که سال به سال خبرشان را نمی گیریم (البته در راستای قانع سازی آنان برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر تا حال کاندیدای رقیب گرفته شود!)

4-کم شدن تمایلات مردم به دیدن سریال های آمریکایی(تا وقتی مناظراتی به این باحالی و اکشنی است دیگر چه نیازی به سریال لاست؟)

5-با خبر شدن از آمار های واقعی نرخ تورم و بیکاری و غیره...

6- گرم شدن بازار دست فروش و مغازه دار هایی که وسایلی را می فروشن که رنگ خاصی دارد _از لباس و کیف وکفش گرفته تا دوش حموم _(البته نمی گوییم چه رنگی تا تبلیغ نشود نه آنکه شما نمی دانید!)

و خلاصه شادی و صفا و صمیمیت و پیوند و این جور چیز ها دیگر....

خوش باشید و موفق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:19  توسط سپیده | 

خدارو شکر می کنم که دوباره فرصت اینو بهم داد تا بهار دیگری رو در کنار عزیزام تجربه کنم.از کودکی بهار برای من به مفهوم عید بوده و عید هم اومدن دختردایی هام از تهران.یادمه اگه یه سال نمیومدن اون سال عید معنایی نداشت.برای من از کودکی عید یعنی عطر سیب هایی که آقا جون(بابا بزرگ مادریم) جعبه ای می گرفت و تو اتاق میذاشت و عطرش تو کل خونه می پیچید.برای من عید یعنی رنگ کردن تخم مرغای سفره ی هفت سین و جمع شدن خونه ی مامانی(مادر بزرگ مادریم).اون وقتا نمی فهمیدم چرا هر سال با تحویل شدن سال ،مامانی گریه می کنه و ما به این همه دل نازکیش می خندیم! اما از وقتی که آقاجون رفت عیدا سر سفره ی هفت سین، غم و شادی رو با هم قورت می دم.اگرچه امسال مامان بزرگ پدریمو که سالها باهامون زندگی می کرد و خاله ی عزیزمو که بسیاری از دوران کودکیمو با لباسایی که با هنرمندیش و در حین قناعت  و با مهری وصف نشدنی به زیباترین شکل می دوخت می گذروندم دیگه در کنارمون نیستن و من وزن سنگین نبودنشونو با تمام وجود حس می کنم اما می دونم که هنوز عید زیباست چرا که هنوز بهونه های زیبایی برای لذت بردن از زندگی داریم.بهونه ی من که خودش یک اصله و اون چیزی نیست جز حضور خداوندی زنده در زندگی ام چرا که تا به امروز بهترین هارو بهم داده ،همیشه در کنارم بوده و دوستم داشته وداره.ازش به خاطر همه ی چیزایی که خودش می دونه تشکر می کنم.چیزایی مثه نجاتم از تاریکی،آشنا کردن من بادوستی از جنس نور که بعدا تبدیل شد به همسری ناب با خانواده ای که واقعا خالص اند و مهربان و هزاران چیز دیگه .

در پایان برای همه ی شما عزیزان آرزوی زندگی ای شاد توام با سلامتی دارم و امیدوارم که همه ی شما تونسته باشین یا بتونین حضور خداوندی زنده و فعال رو در زندگیتون حس کنید.

 

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط سپیده | 
اگرچه بعد از مدت ها ننوشتن دوست ندارم زبان به گلایه وا کنم اما بد جوری دلم نسبت به بعضی چیزا گرفته و می گیره.

دلم می گیره وقتی می بینم بچه ها با مامان باباشون بد حرف می زنن و اونا رو تو جمع سکه ی یه پول می کنن.

دلم می گیره وقتی می بینم آدما دوستاشونو به پشیزی می فروشن.

دلم می گیره وقتی می بینم بچه ها قدر دلواپسی های والدینشونو نمی گیرن و اونا رو سنگ جلوی پا می دونن.

دلم می گیره وقتی میبینم کارفرمای مغازه ها به شاگرداشون توهین می کنن.

دلم می گیره وقتی می بینم افراد پشت سر هم بد می گن.

دلم می گیره وقتی می بینم همسرا به هم دیگه دروغ می گن.

دلم می گیره وقتی می بینم استادا از روی لج یا عقده ی حقارت نمره ی دانشجویان رو کمتر از اون چیزی که هست می دن.

دلم می گیره وقتی می بینم معلمی حال و حوصله ی توضیح دادن درست و حسابی برا دانش آموزا رو نداره و اونا رو واسه پرسیدن سوال دعوا می کنه.

دلم می گیره وقتی می بینم دنیا و آدماش دارن روز به روز به سمت انحطاط و نابودی میرن و شیطان می خواد جای خدارو بگیره.{{{{{{{{{{{{{{{یه نمونه اش برنامه های شدیدا جذابی که امروزه در جهت تخریب مسائل اخلاقی ساخته می شه.نام ببرم؟!عشق یا پول؟زن های ۴۰ ساله یا ۲۰ ساله؟مردان درجـــــــــــــــــ ه دو!...در حالی این برنامه ها پخش می شه که طرفداران پرو پا قرصی هم داره که طیف وسیعی از اونا رو بچه ها ی دبستانی تشکیل میده.گذشته از بوس و کنـ ار و از این جور کارا به نظر من این برنامه های به ظاهر بی خطر از فیلم های پـ.رونو که حداقل خط و مشی اش آشکاره خطر ناک تره چراکه:در حالی این برنامه ها رو می بینن که مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و پدر و خاله و دایی(یه سینما آدم)بچه نوزاد و بچه ۱۴ ساله و همه دارن با هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نگاه می کنن که ... و این طور قبح اش میریزه.از طرفی یه بچه دبستانی که نمی تونه این تفاوت های فرهنگی رو درک کنه.

اگه بخوام در این زمینه حرف بزنم خیلی طول می کشه فقط همینو بگم که این برنامه ها واسه ما جهان سومی هاست وگرنه تمام فیلم ها و برنامه های و حتی بازی های کشورای جهان اول درجه بندی شده است وخانواده ها این مسئله رو سعی می کنن رعایت کنن.}}}}}}}}}}}}}}}

و باز دلم می گیره وقتی می بینم مادری هیچ چیزی در طول سال برای خودش نمی خره تا با اندک پس اندازی که داره واسه فرزندش لباس عید بخره و بچه با اینکه اینارو می دونه و کفش پاره ی مامانشو می بینه اما باز از خرید عیدش راضی نیست...

دلم می گیره وقتی می بینم و نمی بینم...

اما خوشحالم چرا که خدا هنوز هست و می بینه حتی چیزایی رو که دیده نمی شن.

 

نمی دونم شاید این هم یه جور بازی باشه..مثه بازی زندگی.اگه خواستین شما هم شرکت کنین و از چیزایی که دلتون گرفته یا می گیره بگین چرا که گاهی تخلیه هیجانی شدن هم می تونه کمک بزرگی باشه از طرفی شاید بعضی ها رو بیدار کنه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:19  توسط سپیده | 

 

خداوندا مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده.

آنجا که کین است ،بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشش آورم.

آنجا که تفرقه است،بادا که یگانگی آورم.

آنجا که خطا است،بادا که راستی آورم.

آنجا که شک است،بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی است،بادا که امید آورم.

آنجا که ظلمات است،بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکی است،بادا که شادمانی آورم.

 

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،

در پی فهمیده باشم تا فهمیده شدن،

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن است که می گیریم،

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

قدیس فرانچسکوی  آسیزیایی،از مشهورترین قدیسان ایتالیایی و موئسس فرقه فرانچسکوییان.

برگرفته شده از کتاب: رفیق اعلی اثری ماندگار از کریستین بوبن.

 

پی نوشتی کوتاه به وبلاگ عزیزم مسافران:

دوست و همراه عزیزم تولد سه سالگی ات مبارک اگرچه باتاخیری 41 روزه.می دانم که این فراموشی را به حساب بی معرفتی ام نخواهی گذاشت چرا که تولد واقعی تو فراتر از هر تاریخی است که بر حسب تصادف رقم خورده باشد و این زنده بودنت است که برایم ارزشمند است. شاید میلاد تو وفتی  است که متنی به واقع زندگی بخش در تو ثبت شده باشد.روزی چون امروز. به هر حال امیدوارم این ذهن بازیگوشم را که هرگز نمی تواند خودش را پایبند ارقامی قراردادی کند ببخشی چرا که من در برابر تمام عزیزانم بدین گونه سخت گیرانه ،فراموش کار و هشیارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:47  توسط سپیده | 

شايد اگه بگم تا همين هفته ي پيش داشتم روزي پنج ، شش ساعت درس مي خوندم و پنجاه شصت تومن كتاب خريده بودم و تا خود زمان برگزاري كنكور كارشناسي ارشد برنامه ريزي درسي كرده بودمو خودمو جزء قبول شده هاي دانشگاه دولتي مي ديدم و اصلا و ابدا به ثبت نام در دانشگاه آزاد فكر نمي كردم زياد اغراق نكرده باشم اما نمي دونم يهو چطور شد كه دقيقا آخرين روز مهلت ثبت نام دوان دوان شال و كلاه كردمو با يه كيسه پول رهسپار راه دانش شدمو اين طور شد كه از همين اولين هفته ي مهر دوباره مي شم دانشجو

(يادم باشه واسه اين همه استحكام و پا فشاري روي عقايدم به خودم افتخار كنم.)

یک روز بيشتر به پايان فصل دوست داشتني تابستون نمونده و من طبق معمول با عوض شدن هر فصل دلم مي گيره و نمي دونم چرا! مخصوصا وقتي رنگ آسمون عوض ميشه و چهره ي شهر به سمت تيرگي ميره و بارون پشت بارون مي باره و كلاغا قارقار مي كنن و از همه بدتر مدارس وا ميشن !.

البته مي دونم چرا...نه من افسرگي فصلي ندارم...موضوع اينه كه اين يه مسئله كاملا ژنتيكيه نشون به اين نشون كه برادر عزيزم در اولين روز ورودش به مدرسه از مادرم سئوالي بس فلسفي پرسيد: مامان تابستون كي مياد؟!

اون روز همه به اين سئوال خردمندانه ي او خنديدن اما من كه هفت سال از او بزرگتر بودم فهميدم چه حسي داره.منم خودم با اينكه هميشه از شاگرداي برتر مدرسه بودم و پيش معلما و مديرا جايگاه ويژه اي داشتم اما هرگز...هرگز دلم واسه روزهاي پشت نيمكت تنگ نميشه.واسه روزايي كه كسي به آدم نمي گه چرا بايد هي امتحان بدي ،فرمول حفظ كنی،مجهولات معادله ها رو پيدا كني.روزايي كه هيچ اراده اي در انتخاب درسات نداري و نمي فهمي اصلا اين همه درس به چه دردت مي خوره

 به نظر من معلما نقش خيلي مهمي مي تونن تو زندگي بچه ها داشته باشن مثلا اگه معلمم قبل از اينكه قانون نسبيت انيشتنو با فرمول بهم ياد بده از افكار ونبوغ خود انيشتن برام مي گفت حداقل شايد تو اون روزا مي فهميدم چرا بايد فيزيك بخونم.    

به هر حال نمي خوام معلما رو زير سئوال ببرم چرا كه بودن معلمايي كه هميشه با مطالعاتي كه داشتن سعي مي كردن به روز باشن_اگرچه كم ديديم_اما قطعا اگر هم چيز های موندگاری ياد گرفتيم از همونا بوده .اين مسئله شامل حال استادای دانشگاه هم می شه.استادايي هستن كه وارد كلاس مي شن و بعد از نيم ساعت درس دادن مي پرسن راستي اينجا چه كلاسيه و بعد وقبل صحبتاشون هم فرقي نمي كنه

يا در مقابل هستن كسايي مثه پروفسر بهزاد كه خدا بيامرزدش با اينكه نود و دو سال داشت اما هنوز آگاه به علم روز بود و وقتي تو كلاسش بودي واقعا  از ديدن اينهمه شور و انرژي و اشتياق كيف مي كردي.گاهی خودمو معلمی یا استادی فرض می کنم که سر کلاس و در حال تدرس ام و اونوقته که می فهمم چقدر معلم خوب بودن خلاقیت و تجربه و حتی اشتیاق می خواد.نمی دونم شاید مشکل از شیوه های تدریسمونه و یا گرفتاری های زندگی روزمره مون که نمی ذاره خود آرمانی مون باشیم و به خود فعلی مون رضایت می دیم.

به هر حال اميدوارم هرجا كه هستيم و سر هر كاری هم عاشق باشيم و هم مسئول.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط سپیده | 
در حال نگاه کردن به یکی از این برنامه های تلوزیونی ای هستم که شبیه این مجله زردا از گل و گلدوزی

و آشپزی گرفته تا حل مسائل خانوادگی و روانشناس بازی و این جور چیزا حرف می زنن.  

                                                                                                                     

مجری برنامه از این جوانک هایی که تا زیر چشاشون ریش دارن و آیه و حدیث از دهنشون نمیوفته. حاج

آقایی رو هم به عنوان مهمان برنامه آوردن و ازش می خوان در مورد ازدواج حرف بزنه. 

                                                                                                                          

حاج آقا:به ازدواجی می گن موفق که دو تا خانواده کاملا به هم بیان.دخترم ، پسرم که عشق کر و کورت

کرده  و با اینکه همه مخالفند می خوایین حتما با هم ازدواج کنین آخه با این خانواده ای که می خوای

وصلت کنی در آینده می شن پدر بزرگ و مادر بزرگ بچه ات.اگه اونا اصیل نباشن رو بچه ات اثر می زاره. 

                                                                                                                   

مجری: اصیل یعنی چی؟

حاج آقا:همین دیگه یعنی با هم خوب باشن با ایمان باشن    

                                                                                                             .

مجری:تو همین فاصله تلفن هایی داشتیم که خواستن ازتون بپرسیم پس عشق چی میشه حاج آقا 

    

                                                               

حاج آقا:البته که عشق مهمه اما من بعید می دونم کسی بتونه به معنای واقعی عاشق بشه. و در

حالیکه رو کرده به مجری میگه :شما بگو چرا تایتانیک شد تایتانیک.مجری در حالیکه سرخ شده و نمی

خواد لو بده که تایتانیک رو دیده می گه: البته نمی دونم که از کدوم نظر می گین کشتی یا.. که 

                                                                                                                                 

حاج آقا راحتش می کنه می گه :همون عشق دیگه.تایتانیک واسه این تایتانیک شد که اون دونفر به هم

نرسیدن.اصلا خصلت عشق همینه. دخترم ، پسرم که عشق کر و کورت کرده واسه اینه که با هم

 نیستین .آتیشتون تنده، واسه اینکه یواشکی همدیگه رو می بینین شیطون هم هست و ...     (وای چه حاج آقایی بودا...با تجربه، ورژن جدید که فکر می کنن می دونن با جوونا ی امروزی

چطور حرف بزنن ها)واسه اینه که عشق مزه می ده وگرنه همچین که به هم برسین ازدواج میشه مدفون گاه عشق.

مجری که می بینه اینطوری کسی نمیره ازدواج کنه و فساد زیاد میشه و گناه میشه و این برنامه رو باعث

 و بانیش می دونن و به جهنم میره می گه: البته نه هر ازدواجی حاج اقا.چون ازدواج سنت پیامبره. خوبه.

 جیز نیست (بگیر دیگه حاجی)     و حاج اقا که مطلب اومده دستش می گه واسه همینه که می

 گم با خانواده ی اصیل وصلت کنین.اصلا همچین که محرم شدین قول می دم عاشق هم شین .

مجری:بله متاسفانه وقت برنامه تموم شد( و خوش حال از اینکه دیگه جهنم نمیره) از کلام نورانیتون متشکرم حاج آقا...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:24  توسط سپیده | 

چند روز پیش که داشتم از آخرین امتحانم بر می گشتم در حالی که داخل سرویس دانشگاه زیر دست و پا در حال خفه شدن بودم یکی از هم کلاس های قدیمی رو دیدم بدون سلام علیک از ته سرویس در آن ازدیام جمعیت با فریاد  میگه: فارغ شدی؟! منم که اینجور مواقع قنــــــــــــــــــــــدک !!گفتم: آره- دختره.!!در آن هنگام دیدم که آقای راننده هم فرمون رو ول کرده داره دنبال دخترم می گرده!

حکایت فارغ شدن من اینه که بالاخره گوساله گاو شد و دل صاحبش (جون خواهر ناراحت می شم اگه فکر کنین منظور از دل صاحبش آقایی هستش ها؟؟؟؟)آب !و من تونستم مقطع کارشناسی رو تموم کنم.

دانشگاه هم در عین ناباوری برامون جشن دانش آموختگی گرفت.اونم مجانی؟در کل خوب بود.نا گفته نماند که ارکستر هم داَشت و در کل جو آنجا به واسطه آهنگ های: گلی خوشگلی،نازی جون،غریبه آشنا ،حنا خانوم،مریم گل ناز منه و... حسابی محفلی علمی و ادبی شده بود( من فقط ترسم این بود که موقع گرفتن لوح یه جورایی فکر بکنم رقص چاقویی چیزی دارم می کنم...__وقتی این ترس خود را با پاره ای از دوستان در میان گذاشتم دیدم تنها نیستم.__).تا یادم نرفته بگم که از قبل به ما گفته بودن که مراسم لباس پوشیدن(از همون لباسای که یه روپوش گشاده کلاه هم داره و به قول رئیس دانشگاهمون اونو ابن سینا ابداع کرده) داریم ما گفتیم عمراً ما لباس بپوشیم ؟ ما؟ مگه دکترا گرفتیم ؟مگه شاخ غول رو شکستیم؟(فرو تنی رو نگاه)خلاصه یادمه که وقتی از روی سن اومدیم پایین با مسئول جمع آوری لباسا دعوامون شد.

وقتی داشتم موضوع لباسا رو واسه مامانم تعریف می کردم یهو زن داییم که اونجا بود گفت اه از همون لباسا که دخترم روز آخر مهد کودکش پوشید و عکس گرفت رو می گی؟؟؟و من به این نکته پی بردم که اگه صد سال پیش هم در دوران طفولیت این لباسا  رو تنمون می کردن دیگه دچار عقده ی حقارت نمی شدیم!(که بعد از تمام شدن جشن در حالی که همه خونه هاشون بودن مسئول لباسا هنوز دنبالمون بگرده.)

بذارین از فیلم بردارش بگم .با دوربینش همچین ژانگولر در می آورد که نگو و نپرس.از جلوی در با ما تک تک راه می اومد و با دوربینش یه دور دور ما می چرخید و  خلاصه اون لباسا هم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــند همراه با چند پله، خدایی بود تلفات ندادیم.

از اونجایی که من نه اهل دوستو رفیق بازی بودم و مثه چی از اولین روز مهر می رفتم کلاس و روز چهارده رو در دانشگاه بدر می کردم  وقتی کلاس تموم میشد به سرعت نور خودمو به خونه می رسوندم و در هیچ اردویی شرکت نکردم که خاطره ای داشته باشم و این جور چیزا اصلاً دلم واسه دانشگاه تنگ نمیشه. در واقع بگم من و یکی از دوستام که داره ازدواج می کنه تنها کسانی بودیم که در روز خداحافظی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.شاید به قول بچه ها :شوما که شوهر دارین فکرتونو بذارین پیش ما بی انگیزه ها که کی دیگه موقعیت اش پیش بیاد.خدایی به اصل مبداء تحولات پی بردین؟!

با اینکه دانشگاهم تموم شد اما هنوز احساس سبکی نمی کنم آخه بعد از اندکی استراحت باید برم خودمو واسه فوق آماده کنم.اگرچه واسه تابستونم یه سر دارم هزار سودا...تصمیم دارم برم کلاس خیاطی..آخه از بچگی عاشق خیاطی ام.جالب اینجاست که هر کی میشنوه میگه خیاطی؟اینهمه درس خوندی بری خیاطی؟نه اینکه ناراحت بشم ها دلم واسه اینهمه کلیشه ای فکر کردنشون می سوزه.حالا چون یه لیسانس از دانشگاه دولتی گرفتم باید برم تو کلاسای چگونگی طرز ساخت راکتور اتمی ثبت نام کنم؟!

از طرفی به کلاس شنا و کلاس تنیس هم فکر میکنم.حقیقتش علاقه ی من به تنیس از وقتی شروع شد که یه شب آقایی اومد گفت بیا ببین چی گرفتم.بازی تنیس.هی از اون اصرار که بیا دوتایی بازی کنیم منم به خاطر اینکه اصولاً تو بازی های کامپیوتری استعداد خاصی در گم کردن دست و پا و دچار استرس شدن دارم هی انکار خلاصه سعی کردم به شکست های تلخی که در هنگام فوتبال بازی کردن و چیزای دیگه داشتم فکر نکنم حاضر شدم یه دستی بازی کنم.چشمتان روز بد نبینه این طور شد که استعداد نهفته ی خود را کشف کرده و به آخرین طبق ی هرم از نیاز های مازلو که همون خود شکوفاییه رسیدم و یک دل نه صد دل عاشق تنیس شدم و در حالیکه حتی یه بار راکد دستم نگرفتم احساس می کنم به محض نام نویسی در کلاس به تیم ملی دعوت خواهم شد!

تو تمام این مدتی که امتحان داشتم شاید بیشتر از یه بار جارو برقی نزدم و کتاب و جزوه هام هم داره به سقف  می رسه.تصمیم گرفتم ازتعطیلاتم  نهایت استفاده رو ببرم و در برابر پیشنهاد آقایی واسه یه سفر به کیش یا دبی من بهترین  گزینه ی ممکن یعنی خانه تکانی رو قبول کردم(به من می گن زن زندگی)!حالا تو این هاگیر واگیر دارم کیک ماستی درست می کنم.آخه من عشق اینم که هی کیک درست کنم از اینرو  در هنگام خرید تخم مرغ هیچ نگران سالم رسوندنشون به خونه نیستم و این طوری میشه که همیشه بعد از خرید دارم کیک درست می کنم تا مثلاً تخم مرغ ها حروم نشه.

از اونجایی که چند ماه پیش یک تکه کوچک به اندازه سوراخ لایه ازن گچ دیوارمون ریخته بود آقایی در نقش یک مهندس معمار ظاهر شده و قابلمه نازنین مرا برداشته و درون آن گچ گرفته تا دیوارو درست کنه.شاید قابلمم رو اهدا کردم به موزه تا همه از دیدن این آثار باستانی ای که درون آن شکل گرفته و اصلاً کنده نمی شه فیض ببرن.خلاصه این طور که واسه هم زدن مواد کیک رفتم سراغ ظرفی که مطمئن بودم عالیه و این طور شد که تا شب داشتم دیوارو سقف رو می شستم تا از مواد کیک پاک بشه.خلاصه این شروع اش بود ..ببینم با این تابستون چی کار می کنم.

خوش باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:36  توسط سپیده | 

         " حس سلیس "

دلم برای آن روزها که تو را در میان قلبم داشتم تنگ شده

دلم برای مهربانی خیس از محبت ات

برای بودنت و فقط بودنت

نه آنکه دیگر در قلبم نباشی که اینک در تمام وجودمی

اما نمی دانم چرا

تنها تلنگر لرزان خاطره ای کوچک

 کافی است تا با حلقه های اشک به پیشوازت بیایم

به پیشواز مسافری که هر از گاهی به خواب چشمانی منتظر سر می زند

و بی آنکه قول بازگشت داده باشد رفته است.

می دانم که هستی ، حتی اگر نباشی

پس درود بر تو

که همیشه برایم مظهر سخاوت و مهربانی خواهی ماند.

 

                                                                سپیده ات

                                                               خرداد ۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:57  توسط سپیده | 
 

 پروانه ها وقتي مي خوابند،

بال هايشان را به هم مي چسبانند.

پروانه ها آن قدر كوچك هستند

كه جاي كسي را نگيرند،

اما مي بيني چه فروتنانه

خود را

از وسط تا مي كنند؟

اين را كه مي بينم

دلم مي خواهد در گوش همه دنيا

بگويم:

” هيس!

مواظب باشيد

مبادا حتي كوچكترين صدا

خواب پروانه هارا آشفته كند”

 

خواب پروانه ها  اثر ميچيو مادو  ترجمه احمد پوري  نشر سالي  1380

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط سپیده | 
 

                                        ...

                                               و مادر بزرگ نیز

                                                                                    خاطره شد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:41  توسط سپیده | 

به قول سوزان پوليس شوتز

در زندگي با مردم بسياري روبرو مي شويم

ولي تنها تعداد كمي هستند كه تاثيري ماندني بر قلب و روحمان دارند

و آنها هماني هستند

كه اغلب به ياد خواهند ماند

و هميشه دوستاني واقعي

برايمان خواهند بود

اين پست رو تقديم به دوستي مي كنم كه برام يه معجزه از خداي مهربان بود و هنوز الهام بخش زندگيمه.

به دوستي كه نه تنها تمام احساسش رو به من داد بلكه زندگيشو با من شريك كرد.به كسي كه از اولين روز آشنايي مون شدم بخش بزرگي از دغدغه هاي فكرش.به كسي كه هميشه به دوستي باهاش افتخار كردم و مي كنم .به كسي كه با دوستيش به من اعتماد به نفس و عشق داد و من دوباره متولد شدم تولدي توام با انديشه و غرور.

آره تقديم به تو كه دوستي واقعي،

همسري بي نظير

 و پشتوانه اي قوي هستي

براي لحظه لحظه ي زندگي ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط سپیده | 

سال 1387 مبارك

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:50  توسط سپیده | 

دوستي در بخش نظرات يكي از پست هاي پيشينم در رابطه با خودكشي اين چنين نوشت:

به جای توسل به یه دوست نامرئی بهتره به دنبال عوامل علمیش بگردیم نه اینکه با این حرفا از واقعیت فاصله بگیریم. اگه تونستین نشون بدین خدا وجود داره و بعد با روش عملی نشون بدین که دوری از خدا باعث خودکشی میشه منم باشما موافقت می کنم.

بنابراين تصميم گرفتم كه جواب او را در غالب يك پست بدهم چرا كه ممكن است اين سؤال براي هر يك از ما نيز پيش آمده و يا پيش بيايد.:آيا خدا وجود دارد؟ چگونه مي توان به وجودش پي برد؟

همان طور كه مي بينيم اين دوست عزيز تأكيد زيادي به اثبات خداوند به روش عملي دارد و در واقع عملي بودن يكي از بزرگترين خصوصيات روش هاي علمي است و من اين طور احساس مي كنم كه منظور ايشان اثبات خداوند به روشي علمي و عملي است.

به باور بسياري از افراد به ويژه تجربه گرايان تنها آن چيزي كه قابل آزمون است و ديدني است  را بايد مورد مطالعه قرار داد چرا كه تنها در اين صورت نتايج حاصل را قابل تعميم دانسته و به پايايي و روايي آن اعتقاد دارند.اما من در اينجا بنا بر اعتقاد و نظر شخصي خود به سؤال اين دوست پاسخ مي دهم.من هرگز در پي اثبات خدا به روش علمي نبوده ام چرا كه علم را در پاسخگويي به بسياري از مسائل ناتوان مي دانم.در اينجا لازم است از مثال انيشتن استفاده كنم : به گفته ي انيشتن اگر قرار بود تنها به شيوه هاي علمي بسنده كنيم آنگاه هرگز نيروي جاذبه ي زمين كشف نمي شد چرا كه چنين نيرويي نه قابل مشاهده بود و نه با استفاده از فرضيه هاي اثبات شده ي پيشين ثابت شدني.به عقيده ي او علم به وجود نيامده است تا بر اساس آن پديده ها را شناسايي كنيم بلكه از درون خود پديده هاست كه علم به وجود مي آيد.ممكن است بگوييد خب از افتادن اجسام بر  روي زمين مي توان پي به وجود نيرويي به نام جاذبه برد و من از شما مي پرسم آيا از مشاهده ي وجود چنين اجسامي نمي توان پي به وجود آفريننده اي برد؟واضح تر بگويم از مشاهده يديده ها ودر واقع دنياي اطرافمان نمي توانيم پي به وجود آفريدگاري توانا و مهربان ببريم؟

 

همان طور كه گفتم در پي اثبات خدا به روش هاي ناقصي همچون علم نيستم چرا كه از د يدگاه من همان طور كه فرايندي همچون عشق حقيقي  را نمي توان از راه حساب و كتاب و دو دو تا چهار تا به دست آورد  خدايي را هم كه تنها از طريق روش علمي بتوان اثبات كردنمي توان به دست آورد چرا كه چنين خدايي اصلاً به درد كسي نمي خورد.خداوند به خودي خود بديهي است و هر چيز بديهي اي هرگز در پي اثبات خود نيست.

دوست دارم بدانم شما براي اثبات وجود خود به ديگران از چه روش هايي استفاده مي كنيد؟آيا لباس هايتان را مدرك قرار مي دهيد؟برگه ي ضربان قلبتان را نشان مي دهيد و يا اصلا ً دليلي به اثبات بودن خود نمي بينيد؟!

چيزي گه هست به خودي خود هست.حال سؤال اساسي اينجاست: چگونه اين خود طبيعي قابل درك مي شود؟

من مطمئنم كه هرگز از راه تحقيق و سرك كشيدن در لابلاي اديان مختلف نمي توان به خداوند حقيقي رسيد.خداوند با تمام جلال اش در قلب كوچك ما و تنها از راه كشف شهودي ادراك مي شود.منظور از كشف شهودي يعني شنيدن نداي قلبي كه از جانب خداوند راهنماي ماست.اگر قلبي خداجو داشته باشيم و عقايد خود را آزاد بگذاريم تا قلبمان به دور از تعصبات و افكار تار عنكبوت بسته اي كه هيچ كدامشان متعلق به ما نيست و به مغزمان تزريق شده است رها شود و واقعيت را خودش لمس كند آنگاه هرگز به راه هايي كه ديگران كشف كرده اند متوسل نمي شويم چرا كه خود به وضوح مي توانيم بدون هيچ واسطه اي خداوند را احساس كنيم.تنها كافي است به نداي قلب خود گوش بسپاريم و از خداوند بخواهيم كه نور خود را بر ما بتاباند.حتي اگر اعتقادي به وجود خداوند نداريد اين كار را بكنيد.از او بخواهيد كه خودش را به شما نشان دهد و زندگي تان را به او بسپاريد تا آرامشي كشف كنيد كه هرگز در هيچ چيز ديگر نيست.

 

در پايان دعا مي كنم كه خداوند بنا بر حقيقت الهي خود معرفت،عشق و زندگي اي را كه براي ما در نظر گرفته است را از آن ما كند نه آنچه را كه ما مي خواهيم بلكه آنچيزي كه او براي ما مي خواهد چرا كه هيچ كس بهتر از او چيزي را برايمان خواستار نيست و اين چنين است كه در درخشش  حضور او مي توانيم سالم زندگي كنيم بي آنكه به خودكشي بيانديشيم.پس خدايا زندگي مان را بركت ده و ما را در مسير خود هدايت كن.

آمين.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:46  توسط سپیده | 

عشق راستين از خويشتن فارغ است و از هرچه ترس، رها.بدون هيچ چشمداشت يا اندكي توقع،خود را بر محبوب فرو مي باراند.شادمانيش در بخشيدن است، نه ستاندن.عشق يعني ظهور خداوند.

 

زندگي تان عاشقانه باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط سپیده | 

خیلی وقت بود که از سوژه های ورزشی چیزی ننوشته بودم تا حرکت تحقیر آمیز اخیر سرمربی جدید تیم استقلال منو ترغیب به نوشتن این پست کرد البته چنین واکنشی را میتوان ناشی از مکانیسم دفاعی انسان در مقابل فشارهای روانی دانست.اگه بخواهیم مثالی ساده بیاوریم باید به تنیس بازی اشاره کنیم که بعد از خراب کردن توپ راکت خود را برای پیدا کردن عیبی بررسی می کند چرا که نمی خواهد بپذیرد مشکل خود او بوده است و نه راکت بی زبان.به این ترتیب فشار وارد شده را ار خود به راکت منتقل می کند.درست همان طور که اقای فیروز کریمی فشار روانی ناشی از شکست تیمش را از خود به برخی از بازیکنان انتقال داد.با هم مطلب زیر را که از سایت زير گرفته ام مي خوانيم.

http://perspolis-club.net

تفاوت‌های عمده حرکت یورگن روبر و فیروز کریمی!

   

بعد از انجام عمل انتقاد آمیز فیروز کریمی در دواندن بازیکنان استقلال به دور زمین و بعد از شکست این تیم برابر صنعت نفت آبادان، در حمایت از حرکت او به نقل از علی دایی عنوان شد که یورگن روبر هم چند سال قبل، یاران هرتابرلین را بعد از یک باخت در برلین دوانده است! این نقل تاریخی به هیچ وجه نمی‌تواند حرکت فیروز کریمی را توجیه کند، چرا که اولاً بین باخت هرتابرلین و تنبیه یاران این تیم توسط سرمربی، چند ساعت فاصله زمانی وجود داشته است. دوم اینکه حرکت یورگن روبر، مقابل چشم تماشاگران نبوده است. سوم اینکه او همه بازیکنان را دوانده است، نه فقط کسانی را که زورشان به آنها می‌رسیده و خلاصه چهارم اینکه دلیلی ندارد هر اشتباهی با این توجیه که یک معادل خارجی دارد توجیه شود. اگر روبر هم این کار را کرده، علم فوتبال ثابت می‌کند که حرکتش اشتباه بوده است. از کسانی که کلاس A مربیگری را دیده‌اند بپرسید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:27  توسط سپیده | 
 
اميدوارم لحظه هاي قشنگي در اين وبلاگ داشته باشيد Free Site Counter
تعداد بازديد کنندگان وبلاگ مسافران