![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
آهاي مسافرا كه دارين بر ميگردين به خونه هاتون خدا به همراتون كاش برسين هرچه زودتر دلمون كه ديگه طاقت نداره به سلامت ، هرچه زودتر برسين پيش عزيزاتون پيش عزيزاتون و دعا كنين كه مسافر من هم بياد به خونه اش به آشيونش و امشبو باشه پيش خونواده اش آخه دل ما كه ديگه طاقت نداره آهاي شمايي كه امشب شب يلداتونه خوش باشين و نذارين غم تويه خونه بمونه و شمايي كه همه شباتون شب يلداست نترسين خدا همراهست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:20 توسط سپیده |
|
|
باران شديدي در حال باريدن بود.هوا سرد و سرد تر مي شد.درختان شهر چهره ي غريبي به خود گرفته بودند.روزها زود شب مي شدند و شب ها دير صبح. صداي قار قار كلاغ ها به گوش مي رسيد. اخبار هوا شناسي مژده ي برف را داده بود، هميشه برف شادي كودكانه اي را با خود به همراه داشت. شب فرا رسيد ، شعله هاي بخاري زياد تر شدند ، كودكان به اميد ديدن برف خوابيدند. صبح با صداي سكوت آرام بخشي آغاز شد. انگار ماشين هاي كمتري در خيابان تردد مي كردند . كودك منتظر اين بود كه مادر او را براي رفتن به مدرسه صدا كند، ناگهان به ياد اخبار افتاد... يعني ممكن است برف آمده باشد؟ با عجله به سوي پنجره ي اتاق خود دويد. (( واي خداي من برف! برف ! برف آمده )). چهره ي حيات تغيير كرده بود، درخت كاج داخل باغچه همانند مادر بزرگي شده بود كه چادر سفيد نمازش را بر سر كرده است. مادر وارد اتاق شد و خبر تعطيلي مدارس را به او داد. كودك شاد و خندان ، لباس هاي گرمش را پوشيد تا برود و برف بازي كند. او يك آدم برفي ، هم قد خود ساخت و به همراه خانواده اش عكس هاي زيبا و به ياد ماندني اي از يك روز برفي زمستاني گرفت اما زمستان در هر خانه اي اينقدر لطيف و دوست داشتني نمايان نشد. آري زمستان بود و برف بود و هيجان برف بازي اما كودكاني بودند كه از شدت سرما به خود مي لرزيدند و لباس هاي گرم نداشتند. خانه هايي بودند كه سقفشان به علت بارش برفي سنگين در حال ريختن بودند، خانواده هايي بودند كه روز مزد حقوق مي گرفتند و برف كار را تعطيل كرده بود اما زمستان با تمام قدرتش ادامه داشت .برف جاده ها را پوشانده بود و جاي پاي گنجشك ها و گربه ها به چشم مي خورد. كودكي براي پرندگان غذا گذاشت تا به آنها كمك كند، همسايه اي به داد خانواده اي رسيد كه سقفشان ريخته بود و مادري براي كودكان گرسنه دعا كرد. آري زمستا زيباست وقتي قلب هايمان بهاري و دستانمان مهربان باشند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
تا حالا اتوبوس نشستين؟ گاهي يه بحث هاي ميشه كه گوش كردن بهشون خيلي جالبه. حرف از زندگي شده بود ، خانمي گفت : زندگي يه قماره ، يكي برنده ميشه ، يكي مي بازه. نفر ديگه اي وارد بحث شد : زندگي ميدان جنگه ، يكي شكست مي خوره ، يكي پيروز ميشه . و همچنين خانم ديگري : زندگي سرمايه گذاري تو كاريه كه تضميني توش نيست ، يكي سود مي بره ، يكي هم ضرر . خانمي از انتهاي اتوبوس گفت : زندگي بازي شطرنجي يه كه يكي برنده ميشه ، يكي مي بازه. داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا اينقدر به برد و باخت فكر مي كنيم ناگهان خانم مسني كه كنارم نشسته بود رو كرد به من و با صدايي آهسته و لحني متين گفت : اما من فكر مي كنم زندگي ، خالصانه محبت كردنه ، بي توقع بخشيدنه و فقط تو اين زندگيه كه كسي نمي بازه چون اصلاً چيزي نداره كه ببازه. يعني چيزي كه قابل گرفتن باشه نداره _♥ _ و من تو اين فكر بودم كه زندگي من تو هستي و پنجره و تمام عزيزاني كه با تمام وجود آرزوي سلامتي و خوشبختي شونو دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:20 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:11 توسط سپیده |
|
|
چیزای رو که داشتم می نوشتم رو پاک می کنم.
بگذریم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:50 توسط سپیده |
|
|
يكي بود ، يكي نبود. يه خانم فرشته با شوهرش تو يه خونه ي كوچيك زندگي مي كرد. خانم فرشته اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه هميشه روي تمام آرزوهاش و خواسه هاش پا مي ذاشت تا نكنه به خودش بيشتر از ديگران توجه كنه. اون واسه اينكه هوس پرواز كردن به سرش نزنه و نره تا شوهرش تنها بمونه هر روز پايين پراشو با قيچي مي چيد . شوهر خانم فرشته اينقدر كه اونو با بال هاي چيده شده ديده بود فكر مي كرد كه خانم فرشته هميشه همين شكليه شايد هم فكر مي كرد واسه اينكه بالاش ناقصه و نمي تونه پرواز كنه ، پيشش مونده. روز ها گذشت و پرهاي بال فرشته خانم از بس كه پرواز نكرده بود ، دونه دونه شروع به ريختن كرد. اون وقت شوهرش رو كرد بهش و گفت : من از اين سر و وضع تو خسته شدم. من دلم مي خواد تو هم مثه فرشته هاي واقعي بال هاي زيبا داشته باشي . اصلاً بگو ببينم تو فرشته هستي يا نه؟! اگه هستي پس چرا هيچ وقت نديدم پرواز كني؟ مي دوني پرواز كردن تو واسم شده يه آرزو. خانم فرشته دلش رنجيد ، صداش لرزيد، اما بغضش نتركيد و چون خيلي ناز و دوست داشتني بود خودشو كنترل كرد و فقط يه سئوال پرسيد : عزيزم ! اگه تو ببيني كه همسرت داره پرواز مي كنه ، خوشحال مي شي؟! يعني اون وقت به آرزوت مي رسي؟! نكنه خسته يا افسرده و يا تنها بشي ! _ معلومه كه خوشحال مي شم . در ضمن به هركسي كه از پيشم رد بشه مي گم اونجا رو ، اونجا رو نگاه كنيين ، همسر من مي تونه پرواز كنه. اصلاً چرا بايد خسته يا افسرده بشم وقتي كه مردم بهم مي گن خوش به حالت ، همسر تو با همسر ما فرق مي كنه ، اون يه فرشته است ، اون مي تونه پرواز كنه. خانم فرشته با اينكه بالاش خيلي ضعيف شده بود اما هر روز كلي تمرين مي كنه و بال مي زنه تا اينكه يه روز موفق مي شه بره تو آسمون و پرواز كنه. حالا سال هاست كه خانم فرشته داره پرواز مي كنه و با خودش مي گه : درسته كه خسته شدم و تنهام اما حتماً شوهرم به آرزوش رسيده . شوهر خانم فرشته هم پايين واستاده و هر روز با هيجان كمتر و كمتري ميگه : آقا اونجا رو نگاه كن اون همسر منه كه داره پرواز مي كنه. آقا ! خانم ! واستين ديگه ! خب كسي هم نيست كه بره واسه خانم فرشته كه فكر مي كنه شوهرش خوشحاله بگه كه شوهرش چقدر تنهاست. پس بازهم روزها مي گذرن و مي گذرن و ديگه هيچ وقت اونا همديگه رو از نزديك نمي تونن بينن . فقط بعضي وقتا كه خانم فرشته دلش خيلي گرفته ، درد دلشو مي پيچه لاي دونه هاي اشك و مي فرسته زمين. آخ كه چه هواي طوفاني اي مي شه.چندين روز باران هاي سيل آسا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 15:48 توسط سپیده |
|
|
مرغ ســحر ناله سر كن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:4 توسط سپیده |
|
|
سلام عزيزم. هنوز ازم دلخوري؟ مثه بچه گنجشكي بودم كه تو يه اتاق گير افتاده ، هي خودمو ميزدم به در و ديوار تا پنجره رو پيدا كنم. ديدي چقدر بي تابم ، ديدي چقدر دلم مي خواد بپرم بيرون. گفتي پنجره رو ده سانتي متر باز مي كنم اگه خواستي بپر. گفتم آخه سخته ، رد نمي شم! گفتي اوني كه بخواد ، از هر سانتي مترش استفاده مي كنه. باشه اينقدر بمون تا تو اين اتاق ... گفتم نه! نرو! باشه همون ده سانت ! نه... بمون... پنج سانت! اما تو رفته بودي و ديگه خيلي دير شده بود. حالا من موندم و يه اتاق تاريك و يه پنجره قفل كه منظره اش رو به درياست. مي دونم كاملاً نرفتي ، مي دونم از دور هوامو داري ، مي دونم دلواپسمي ، مي دونم خودت دلت بيشتر مي خواد كه من بپرم ، كه با هم بپريم، صداي نفساتو مي شنوم، عطرت هنوز تو اتاق، لابلاي نگام مونده اما عزيزم تو كه خبر از دل نازكم داري تو كه ... باشه... باشه عزيزم. كاش بتونم دلشادت كنم. از دلبندگي تا دلدادگي از ادعا تا خود از من تا تو از تو تا ابد از ابد تا منِ با تو منِ با تو ؟ نه! فقط او. من و تو در جهت او. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:17 توسط سپیده |
|
|
انقدر غرق در رفتنت بودم که یادم رفت بپرسم:همسفر نمی خواهی؟!که شاید دلت میسوخت و می گفتی:منتظرت باشم ته ته تنهایی.اما سکوتت بود و عذابی به یاد روزهای شیرین و رویایی!!دستانت را سخت فشردم که بگویی به دنبالم می ایی.اما دستان سرذت را کشیدی که فراموشم کن.تو سخت در اشتباهی و حال من ماندم و قلب پاره ام چشم به راه جاده ها تا پیدا کنم ردپایی!ولی با این همه بی وفایی باز هم فریاد میزنم:که میدانم روزی به یادم می ایی! www.eghshuli.persianblog.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 14:13 توسط سپیده |
|
|
آسمون آفتابي شو دلم گرفته غير تو دل با كي مي تونه بخنده همه آدما كه خسته لباشون از غصه بسته تو سكوت غم نشسته پراشون از دم شكسته آسمون قربون اون هواي پاك و عاليتم آسمون فداي اون رنگاي ارغوانيتم تو بيا با مهربونيت باز مارو شرمنده كن تو هواي بي كسي ، دلا رو سرزنده كن آسمون !هيچ مي دوني چند روزه آفتاب ندادي؟ تو شباي سردمون ، ستاره و مهتاب ندادي؟ آسمون دلت مياد گريه كنيم؟ دل ما آخه ديگه نازك تر از شيشه شده اين همه ابر سياه ، تو دلا ريشه شده آسمون نذار كه خنده بره از ياد دلامون نذار آتيش بزنيم به روئياهامون وقتي تو دلت گرفته ، ما ديگه خراب و زاريم نداريم اميد موندن ، ما ديگه آخر كاريم آسمون آفتابي شو دلم گرفته قهر نكن عزيز من ، غمم گرفته تو بخند تا بدونيم دنيا پر از لطف و صفاست آخه بدجوري دلم درگير ابراي سياست تو هميشه مهربوني تو پاكي تو آسموني پس بيا با قلبم آشتي بگو كه دوسم مي داشتي آسمون مي خوام بدوني كه هميشه بهتريني اگه آفتابي نباشي تو بازم عزيز تريني دلمون كوچيك و نازه كه مي شه واست ديوونه مي باره دونه به دونه وگرنه ، آفتاب و مهتاب بهونه است ما مي خوايم شاد باشي ، خنده كني آسمون ابر سياه هم بهونه است اما باز دلم گرفته آسمون ! دلم گرفته... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 17:40 توسط سپیده |
|
حالا که یه مدتی گذشته بهتر میشه بهش فکر کرد!
و مسافری که در این میان گم شد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:35 توسط سپیده |
|
|
گر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:9 توسط سپیده |
|
|
گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم؟چاره از کجا جویم؟ تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هرکجا هست با اویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:8 توسط سپیده |
|
|
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود. قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 8:52 توسط سپیده |
|
|
روزي در زندگي خود سير مي كردم، خيال تو را در ميان بازوانم گرفتم، احساس كردم اين عشق براي من خيلي بزرگ است و آن را نثار تو كردم. از آن زمان با آن هر كاري كه مي خواهي مي كني. در عشق آغازي نيست نه ساعتي و نه فصلي.خصوصي ترين بخش وجود ما با هيچ آغاز مي شود._عزيز ترين چيز ما_ در ديداري اتفاقي براي هيچ عاشق تو شدم. براي سوختگي صداي تو. با لبخند صحبت مي كردي و در صدايت عريان بودي. بيشتر از آن كه در يك بستر مي توان عاشق يك زن شد، من عاشق تو شدم. براي لحن آرام و درخشش دستانت. و سرانجام براي يك دليل بسيار ساده ، انسان همه چيز را در زندگي رها مي كند. نمي توانم لذتي را كه اندامت هنگام جدايي به من مي دهد ، بيان كنم. هيچ زباني آن را بيان نمي كند. هيچ نگاهي در برگيرنده ي آن نيست. عاشقان بدون اينكه بفهمند ، از لذت جاودانگي لذت مي برند. و عشق شراره مي زند مانند باد بر روي برف. عشق لطيف است مانند شب پر ستاره. گام هاي عشق نرم تر از سكوت است و سخنش برنده تر از برق. مانند دزدي در شب تاريك آهسته به درون ما مي خزد ، سپس منتظر مي ماند. منتظر مي ماند تا آنجايي كه به خود بيائيم. .... به زنان ديگر نگاه مي كنم آنان را همان طور كه هستند مي بينم ، زيبا و خواستني ولي هيچ كدام آن زن كه تو باشي ، نيستند. در درون من و زمان هاي تولد و مرگ من چيزي وراي عشق وجود ندارد. چيزي فرا سوي تو وجود ندارد ، تنها از هستي تو كه در جهان زير آسمان ، گم گشته نصيب من مي شود. با باختن است كه در مبارزه با فرشته برنده مي شويم و با نفي هر گونه تسلطي بر جريان يك عشق سوزان تر از روح. كريستين بوبن از كتاب : نامه هاي طلايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:54 توسط سپیده |
|
|
با تمام وجود به معجزه اعتقاد دارم و اما معتقدم كه گاهي اين ما هستيم كه معجزه اي رو مي سازيم يا مي خوايم كه معجزه باشه...... و البته افتخار بزرگي مي تونه باشه معجزه شدن توي زندگي كسي اما خوشحال كننده نيست يعني بيشتر منو مي ترسونه مني كه هنوز اونقدر پاك و آسموني نشدم كه قدر معجزه هاي زندگيم رو داشته باشم و جونمو براشون بذارم چه طور مي تونم معجزه باشم؟ حالا معجزه يا هرچيزي ، آيا همه اين ظرفيت رو دارن كه منو در همين حد معجزه، بي توقع بخوان؟ دوست عزيز من كه نتونستم با معجزه هاي زندگيم بي توقع برخورد كنم _اما اين چيزي از تقدس شون و پاكي احساس من كم نمي كنه اين به ظرفيت ما بر مگرده_ و آنچه هستي باش اما بدان هستند كساني كه گام ها از تو جلو تر اند و بدان تو مي تواني برتر باشي، چون اين حق توست و حق خالق تو . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:50 توسط سپیده |
|
|
حادثه ي جدا شدن برگ از درخت حادثه ي تكرار لحظه هاست چه بي رحمانه حيات را نوشيدم چه آتشين هر نفس را دم و بازدم! خواب و بيداري! رفتن و ماندن! بودن و بودن همه ي اين تلاش ها براي بودن و بودن چه بي رحمانه درخت حيات را خشكاندم آيا صداي من به عمق وجود تو خواهد رسيد؟... اما هنوز هم شب هايم مهتابي است و روز هايم سپيد و اين از لطف بخشش توست اي حضرت دوست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:31 توسط سپیده |
|
|
يكي بود يكي نبود جز خدا هيچي نبود زير اين تاق كبود نه ستاره نه سرود عمو صحرا تپلي با دوتا لپ گلي پا و دستش كوچولو ريش و روح اش دو قلو چپق اش خالي و سرد دلك اش درياي درد در باغو بسه بود دم باغ نشسه بود عمو صحرا! پسرات كو؟ _ لب دريان پسرام دختراي ننه دريا رو خاطر خوان پسرام طفليا تنگ غلاغ پر پاكشون خسته و مُرده ميان از سر مزرعه شون تن شون خسته ي كار دل شون مُرده ي زار دسا شون پينه ترك لباسا شون نمدك مي شينن با دل تنگ لب دريا سر سنگ طفليا شب تا سحر گريه كنون خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس مي زنن توي درياي نمور مي ريزن اشكاي شور مي خونن ، آخ كه چه دل دوز و چه دل سوز مي خونن: دختراي ننه دريا! كومه مون سرد و سياس چش اميدمون اول به خدا ، بعد به شماس كوره ها سرد شدن سبزه ها زرد شدن ديگه مهتاب نمياد كرم شب تاب نمياد بركت از كومه رفت رستم از شانومه رفت شبا شب نيس ديگه يخ دون غمه عنكبوتاي سياه شب تو هوا تار مي تنه دلا از غصه سياس آخه پس خونه ي خورشيد كجاس؟ قفله؟ وازش مي كنيم قهره؟ نازش مي كنيم مي كشيم منت شو مي خريم همت شو مگه زوره؟ به خدا هيچكي به تاريكي شب تن نمي ده موش كورم كه مي گن دشمن نوره ، به به تيغ تاريكي گردن نمي ده دختراي ننه دريا! رو زمين عشق نموند خيلي وخ پيش بار و بنديل شو بست ، خونه تكوند ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه تو كتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه نه اميدي _ چه اميدي؟ به خدا حيف اميد! نه چراغي_ چه چراغي؟ چيز خوبي ميشه ديد؟ نه سلامي_ چه سلامي؟ همه خون تشنه ي هم نه نشاطي_ چه نشاطي؟ مگه راه اش مي ده غم؟ دختراي ننه دريا! دلمون سرد و سياس چش اميدمون اول به خدا ، بعد به شماس ازتون پوست پيازي نمي خوايم خودتون بس مونين ، بقچه جاهازي نمي خوايم چادر يزدي و پاچين نداريم زير پا مون حصيره ، قاليچه و قار چين نداريم بذارين بركت جادوي شما ده ويرونه رو آباد كنه شب نم موي شما جيگر تشنه مونو شاد كنه شادي از بوي شما مس شه همين جا بمونه غم بره گريه كنون ، خونه ي غم جا بمونه پسراي عمو صحرا ، لب درياي كبود زير ابر و مه و دود شبو از راز سياه پُر مي كنن توي درياي نمور مي ريزن اشكاي شور كاسه ي دريا رو پُر دُر مي كنن دختراي ننه دريا ته آب مي شينن مست و خراب نيمه عريون تن شون خزه ها پيرهن شون تن شون هُرم سراب خنده شون غل غل آب لب شون تنگ نمك وصل شون خنده ي شك دل شون درياي خون پاي ديفار خزه مي خونن ضجه كنون: پسراي عمو صحرا! لب تون كاسه نبات صد تا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زكات دريا از اشك شما شور شد و رفت بخت مون از دم در دور شد و رفت راز عشق و سر صحرا نريزين اشك تون شوره تو دريا نريزين اگه آب شور بشه دريا به زمين دس نمي ده ننه دريا ديگه ما رو به شما پس نمي ده ديگه اون وخ تا قيامت دل ما گنج غمه اگه تا عمر داريم گريه كنيم باز كمه پرده زنبوري دريا ميشه برج غم مون عشق تون دق ميشه ، تا حشر مي شه هم دو مون پسراي عمو صحرا! دل ما پيش شماس نكنه فكر كنين ، حقه زير سر ماس ننه درياي حسود كرده اين آتش و دود پسرا حيف! كه جز نعره و دل ريسه ي باد هيچ صداي ديگه اي به گوش شون نمياد غم شون سنگ صبور كج كلاشون نمدك نگاشون خسته و دور دل شون غصه ترك تو سياهي سوت و كور گوش مي دن به موج سرد مي ريزن اشكاي شور توي درياي نمور جم جمك برق بلا طبل آتيش تو هوا! خيز خيزك موج عبوس تا دم عرش خدا! نه ستاره نه سرود لب درياي حسود زير اين تاق كبود جز خدا هيچي نبود جز خدا هيچي نبود. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:58 توسط سپیده |
|
|
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدند و تصميم گرفتند تا خود را در دريا بشويند. لباس از تن درآورده و به شنا پرداختند پس از اندکي زشتي به ساحل برگشت و لباس زيبايي را به تن کرد و راهش را گرفت و رفت . زيبايي اندکي بعد ،از دريا بيرون آمد اثري از لباس خود نديد و چون از برهنه بودن خجالت مي کشيد به ناچار لباس زشتي را به تن کرد و به راه افتاد از آن روز به بعد مردان و زنان بسياري آن دو را با هم اشتباه گرفتند ، اما کساني نيز بودند که صورت زيبايي را ديدند و با وجود لباسي که به تن داشت او را شناختند و بعضي نيز صورت زشتي را شناخته و با زيبايي اشتباه نگرفتند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
اگر نمی توانی شاهراه باشی
کوره راهی باش. اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش. کمیت نشانگر پیروزی یا ناکامی تو نیست بهترین: هرآنچه هستی باش.
داگلاس مالوگ. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:28 توسط سپیده |
|
|
براورده شدن انتظاراتی که از زندگی داریم به کوشش خودمان بستگی دارد.
تعمیرکاری که می خواهد کارش بی نقص باشد اول باید ابزار کارش را تیز کند. کنفسیوس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
یه سوال:
چرا مهره های شطرنج هیچکدوم زن نیستن؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 8:4 توسط سپیده |
|
|
بابا نوئل گفت:حالا وقتش شده ناقوس ها با شادي به صدا در اومده بعد كيسه ش رو آويزون كرد كولش و پريد توي كالسكه ش. داد زد « آهاي گوزن ها زودتر بشين آماده.اي تابان! اي خرامان! » باري همه گوزن ها يكهو جهيدند از جا بجز يكي از اونا كه آروم وايستاده بود تنها اون هزار سال بود كه كالسكه رو مي كشيد هيچ وقت هم دم نمي زد،لب ور نمي چيد حالا توي برف وايستاده بود،داشت زمزمه مي كرد يواشكي براي من چي عيدي آوردي؟ بابا نوئل با خوشحالي گفت: اسباب بازي آوردم براي دخترا و پسرا،كلي بازي آوردم اما گوزن عين چوب خشك وايستاده بود هي مي گفت : آره ولي براي من چي عيدي آوردي؟ بابا نوئل با نااميدي گفت: بابا جون زود باش ،جورابا آويزونن،زنگ ها دارن مي خونن،ايناهاش گوزن چشم دوخت به يه شهاب آسموني و گفت: آخه براي من چي عيدي آوردي؟ اون وقت بابا نوئل دستش كشيد به ريشش گشت و پيدا كرد يه كك،شايد هم شپش و انداخت توي گوش گوزن گوزن گفت آخ جون،دادي اش به من؟مال منه؟ بعدش توي آسمون آبي فلك همگي پرواز كردند،با اون شپش يا كك نتيجه ي اين داستان كريسمسي رو هم من مي دونم،هم مي دوني تو. شل سيلورستاين
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 17:54 توسط سپیده |
|
|
بمان بمان هنری لی همیشه با من بمان تو دختری زیباتر از من در این دنیای مخروبه نمی یابی کسی که بتوانی با من مقایسه اش کنی باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت نمی مانم و نمی توانم بمانم و همیشه با تو نخواهم ماند زیرا دختری که من در سرزمین رویاهایم دارم و او که انجا در انتظار من است با کسی قابل مقایسه نیست باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه کرد و سپس چاقوی کوچکش را در تن هنری لی فرو کرد و باز هم و باز هم صد بار باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت ابتدا دست هایش را گرفت و سپس پاها را وکشید و کشید و در حفره ای انداخت عمیق حفره ای به عمق صد پا باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت بخواب ان جا بخواب هنری لی کوچک بخواب تا گوشت از استخوانت جدا شود بخواب تا دختری که در سرزمین رویاهایتبه انتظار نشسته تا ابد همانجا به انتظار بماند باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:0 توسط سپیده |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم ™SA2N © SA2N ® SA2N |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 18:42 توسط سپیده |
|
|
دریا پری کاکل زری داستان یک پری دریایی که تصمیم میگیرد از دریا به خشکی برود در قالب شعری زیبا در امده است: پاشم برم به بندر به کافه غضنفر به سینما عروسی کلاس انگلیسی دنیای ادمیزاد درخت و خورشید و باد کنار مردم پاک خونه کنم روی خاک نویسنده این کتاب گلی ترقی است که از همین جا کمال تشکر را داریم. از دوستانی که این کتابو خوندن خواهش میکنیم که در بخش نظرات ما را تنها نگذارند و همچنین از دوستانی که این کتابو نخوندند پیشناد میکنیم که برن و بخرنش.ضرر نمی کنید.
نگاهی به زندگی و فهرست آثار گلی ترقی
گلی ترقی، دختر تهران است، در آمريکا تحصيل کرده و در پاريس زندگی می کند اما علاقه اش به ايران چندان است که نمی تواند يک سال تمام دور از ايران زندگی کند، اين است که هر سال در فصل تابستان به ايران باز می گردد و به ديدار شهر و ديارش می شتابد. پدرش روزنامه نگار بود و مجله معروف و پر شمارگانی به نام ترقی داشت که تا اوايل دهه چهل منتشر می شد. گلی، تا چهارده سالگی در دبيرستان انوشيروان دادگر درس خواند، سپس راهی آمريکا شد و در رشته فلسفه تحصيل کرد. در بازگشت به ايران به تدريس پرداخت و تا سال انقلاب در دانشکده هنرهای دراماتيک تدريس می کرد. او از نوجوانی عاشق نويسندگی بود و می خواست داستان نويس شود. اولين قصه اش، ميعاد، در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن تحصيل می کرد. همين قصه در سال 1344 در مجله انديشه و هنر، در تهران چاپ شد. اولين مجموعه داستان های او، من هم چه گوارا هستم در سال 1348 انتشار يافت. خانم ترقی علاوه بر داستان نويسی، فيلمنامه فيلم بيتا ساخته هژير داريوش را هم نوشته است. هژير داريوش سينماگر نامی ايران و همسر او بود. از داستان درخت گلابی او هم، کارگردان مشهور ديگر، داريوش مهرجويی فيلمی ساخته است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:10 توسط سپیده |
|
|
بگذار آن باشم که
از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار آن باشم که راز هایت را به او می گویی بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی. سوزان پولیس شوتز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 11:39 توسط سپیده |
|
|
در صبح یکی از روزهای سرد زمستانی ،خانمی تصمیم می گیرد کودکش را که از سرویس جا مانده به مدرسه اش برساند. درون کوچه دو ماشین پارک شده است که عبور از کوچه را غیر ممکن می سازد.یکی از ماشین ها مال آقای کریمی است که اصولاً یادش می رود ماشینش را به پارکینگ ببرد. خانم عصبانی شده و دست خود را به مدت چهل ثانه بر روی بوق ماشین می گذارد. همسایه ها با صدای غرغر های بی امان خانم و بوق های مکرر ماشینش هراسان از خواب بر می خیزند. آقای احمدی- کارمند بانک- که در حال خارج شدن از در خانه اش بود رو به همسرش کرده و می گوید : آخر خانمی گفتند و حجب و حیایی . ببین چقدر راحت کوچه را روی سرش گذاشته است! خانومش که حالتی دفاعی به خود گرفته ، می گوید: گرفتن حق که خانم و آقا نمی شناسد.این عادت شما مردان است که تحمل این را ندارید که ببینید خانمی جلویتان ایستاده و اعتراض می کند. همسایه کناری شان که خبرنگار روزنامه است و از همان ابتدا سرش را از پنجره ی خانه اش بیرون آورده بود وارد گفتگو می شود: ای دوست عزیز کجای کاری اگر ما خانم ها از همان ابتدا جلوی حرف زور می ایستادیم دیگر این حال و روزمان نبود. در ضمن این آقای همسایه همیشه ماشینش را درون کوچه پارک می کند و با اینکه بارها همسرم به او تذکر داده است که نباید کوچه ی به این باریکی را بند بیاورد اما گوشش بدهکار نیست که نیست. او بویی از فرهنگ نبرده است. همسر خانمی که همچنان در حال فشار دادن بوق ماشین بود با عصبانیت بیرون آمده و می گوید: امروزدیگر باید حالش را بگیرم . او فکر می کند خیلی زرنگ است که از پارکینگ اش استفاده نمی کند تا حال ما را بگیرد؟! دختر جوانش که دانشجوی سال اول علوم اجتماعی است می گوید : این از نظر اصول اجتماعی درست نیستن که به خاطر چنین موضوعی با او گلاویز شوی. آنگاه شخصیت اجتماع ات زیر سئوال خواهد رفت و رو به مادر کرده و می گوید : این کار شما درست نیست که آبرویش را این طور ببرید. مادرش که همچنان عصبانی است می گوید: من باید حق اش را کف دستش می گذاشتم او باید یاد بگیرد که مزاحم دیگران نشود. زنی که کودکش از خواب پریده بود و گریه می کرد با خود می گوید: چه آدم بی ملاحظه ای .خب دستت را از روی بوق بر دار چرا صبح به این زودی همه را از خواب بیدار می کنی؟ زن سبزی فروش محله که اصولاً اولین کسی ایست که از هر مسئله ای با خبر می شود می گوید: آقای کریمی نسبت به هر مسئله ای بی ملاحظه است او چون خودش به تنهایی زندگی میکند فکر نمی کند که ما در این ساختمان خانواده داریم که تا آن موقع شب با دوستانش مجلس می گیرد و با بی قید و بند اش مزاحم همگان می شود؟ یکی نیست به او بگوید که آخر از آن موی سفیدت خجالت بکش. همین کار ها را کردی که زنت گذاشت و رفت. تقریباً تمام کوچه در جریان مسئله قرار می گیرند اما همچنان از آقای کریمی خبری نیست . مسئله مشکوک می شود. یکی یکی مردم وارد طبقه ی دوم ساختمان می شوند. در آقای کریمی باز است و خودش بر روی کف سالن ، نزدیک یک بوم نقاشی نیمه تمام افتاده است . زن سبزی فروش می گوید یعنی او مرده است؟! طفلکی خیلی تنها بود. زنی که خبرنگار بود کمی به اطراف خانه نگاه کرده و می گوید: مرگ ناگهانی مرد نقاشی که تمام عمر با تابلو هایش زندگی می کرد. حتماً جامعه هنری –فرهنگی مان متأثر خواهند شد. خانمی که مدرسه ی کودکش دیر شده بود می گوید : حال چطور دخترم را برسانم. باید از اول آژانس می گرفتم. دختر جوانش که دانشجوی سال اول علوم اجتماعی بود می گوید : باید او را به بیمارستان ببرید شاید هنوز زنده باشد. کمک به همسایه وظیفه ی اجتماعی ماست. ... چرا به راحتی دیگران را مجازات می کنیم؟ چرا زود قضاوت می کنیم؟ چرا فکر می کنیم که همیشه حق با خود ماست؟ چرا کمی در رویارویی با عقاید مخالفمان انعطاف پذیر نیستیم؟ چرا با پیش زمینه_ ی مثبت یا منفی _ به اشخاص نگاه می کنیم؟ آیا عواملی همچون فرهنگ _فرهنگ باز دارنده_عقاید خانواده،تعصبات،باور های پیشینیان در نحوه ی زندگی مان تأثیر گذارهستند؟ و آیا این تأثیرات را آگاهانه و یا به طور ناخودآگاه وارد زندگی مان می کنیم؟ ما میتوانیم کمی بیشتر خوب باشیم .آنقدر که در قضاوتهایمان و اعمالمان کمی محتاط شویم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:32 توسط سپیده |
|
|
دلبر که جان فرسود ازو ، کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو ، باشد که دلداری کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 9:11 توسط سپیده |
|
|
سرزنش به واژه ای او خندید که مرد ایمان داشت بدان. و موج ترحم می بارد بر گیسوانی که تو خواندی پیرش و حال یک سرو کوچک با قامتی تهی که گوشه ی چادرش خاکی ست، خفته در این نگاه چه تنها تو را می خواند ، چه تنها... آری ؟ تنهاست او؟ شاید ترسیده از خنده ی او که می خندد. دست به دامان موسیقی آسمانی برده شاید دل. دست به دامان یک نگاه ، آنگاه مادرانه دعایش کن و بوسه را بدرقه کیست که بر سر دوراهی کوک شل می زند احساسی را؟ و آنگاه تو ای مرد ... مادرانه دعایش می کنی و اما بوسه را ... . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 9:5 توسط سپیده |
|
|
باد می وزد، درخت مقاومت می کند، شاخه ها می رقصند، برگ های سبز می خندند، برگ های زرد می لرزند، برگ های سبز زرد می شوند، برگ های زرد می افتند ، برگ های افتاده خاک می شوند.باد می وزد. درخت فکر می کند که دارد مقاومت می کند.شاخه ها فکر می کنند که می رقصند. برگ های باقی مانده فکر می کنند که خوشبختند. گنجشک ها درخت را ترک می کنند. درخت جدا از شاخه و برگ هایش نیست. درخت تنهاست. درخت اما به برگ هایش فکر نمی کند. او به آن چیزی می اندیشد که شاید باد هرگز نفهمد. برگ های کم تجربه فکر می کنند کار درخت تمام است. آنها ایمان ندارند به زایشی نو. باد همچنان می وزد. خزان با تمام قدرتش درخت را احاطه کرده است. برگی دیگر باقی نیست... آیا حیات درخت به وجود برگ هایش وابسته است؟ ای نور درخت را به سوی خود هدایت کن او اکنون تنهاست اما همچنان پا برجا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:50 توسط سپیده |
|
|
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را بهدست ميآوريد كه تا بحال كسب كردهايد فاينمن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:32 توسط سپیده |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:16 توسط سپیده |
|
|
افسانه ی مردم دیدم او را آه بعد از بسیت سال گفتم :این خود اوست؟ یا نه، دیگری ست چیزکی از او در او بود و نبود گفتم : این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟ هر دو تن دزدیده و حیران نگاه سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم هر دو شاید با گذشت روزگار در کف باد خزان پرپر شدیم از فروشنده کتابی را خرید بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد خواست تا بیرون رود بی اعتنا دست من در را برایش باز کرد عمر من بود او که از پیشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعری تازه گشت باز هم افسانه ی مردم شد او |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:16 توسط سپیده |
|
|
کار بسیار ظریفی است که انسانی را ببخشیم بی آنکه ارزشش را در نظر خود او و خودمان پایین بیاوریم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:14 توسط سپیده |
|
|
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده اش نیکو نگهداشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
مو: من نفتاده: نیفتاده بابا طاهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:15 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|