![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:14 توسط سپیده |
|
اگه این عکس شما رو به فکر وا نداشت اصلا خودتونو ناراحت نکنید چون این فقط یک عروس خانوم است.خیلی دوست داشتم بدونم که الان اون چه حسی داره اما همیشه بعضی محدودیت ها برای ادما وجود داره که باعث میشه خیلی از حس ها هرگز تجربه نشه.اگه کم کم رفتید تو فکر باید بگم که شما مریض فکر کردن هستید چون این فقط یک عروس خانوم است! نمی دونم داره به کدوم افق دور دست نگاه میکنه اما با توجه به سنش زیاد هم نمیتونه به دوردست نگاه کنه!به نظر میاد عروس با تجربه ای باشه به هر حال هر چی باشه مبارک دامادش باشه! این روزا هم حال و هوای عروسیه هم امتحانات هر دو شونم تویه یک چیز مشترکند اونم اینه که هر دو استرس زا هستند استرسی که تنها درمانش اعتماد به نفسه.حالا بعضی ها این اعتماد به نفسو کاذب در خودشون ایجاد میکنند و بعضی ها هم از روی اگاهی.خلاصه با همه این تقاسیر چیزی که مشخصه اینه که عروس شدن خیلی بهتر از امتحان دادنه اگه باور ندارید میتونید امتحان کنید البته امیدوارم شما اون محدودیتی رو که گفتم نداشته باشید! قلبم دیگه داشت میگرفت از بس حرفهای عاشقانه زدیم گفتم یه بار هم که شده عمل کنیم!! برای همتون ارزو میکنم که عروس یا داماد(ترجیحا عروس)بشین حالا چه دوست داشته باشین چه نداشته باشین!شما هم برای همه ارزو کنید چون همیشه اینطوری بوده و همیشه هم اینطوری خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 0:4 توسط سپیده |
|
|
چون آفریدگار ایمان را بیافرید ایمان گفت : بار خدایا مرا قوی کن
و خدا او را قوی کرد به حسن خلق و سخاوت و چون کفر را بیافرید کفر گفت : مرا قوی کن و خدا او را قوی کرد به بخل و بد خویی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:55 توسط سپیده |
|
|
به نقاش گفتند عمر را بکش! حبابی کشید لب ساحل.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:51 توسط سپیده |
|
|
زندگی را لحظه ها پر می کنن
لحظه های خوش همیشه زنده اند با تو هستم لحظه ها را می چشم عشق من یاد تو را سر می کشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:55 توسط سپیده |
|
|
شب مي آيد
وپس از شب تاريكي و پس از تاريكي چشم ها دست ها ونفس ها ونفس هاونفس ها.. . وصداي آب كه فرو مي ريزد قطره قطره قطره از شير بعد دو نقطه ي سرخ از دو سيگار روشن تيك تاك ساعت ودو قلب ودو تنهايي. فروغ فرخ زاد از وبلاگ دوستم http://www.shazdeh63.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:4 توسط سپیده |
|
|
وقتي خبر عروسي خواهر زاده ي همسرش به گوشش رسيد ، زن بسيار خوشحال شد.اما نه خودش لباس مناسبي داشت و نه دخترانش و از آن ناجور تر كفش همسرش كه چند بار پينه دوزي شده بود. اما مهمترين مسئله گرفتن هديه بود. رسم بر اين بود كه فاميل هاي درجه ي يك سكه هديه مي كردند و زن به چيزي غير از آن فكر نمي كرد. همسرش چند ماهي مي شد كه از كارخانه اي كه در آن كار مي كرد حقوق نگرفته بود و خودش هم پس انداز زيادي نداشت.بنابراين به زرگري رفت و گردنبند اش را فروخت و سكه اي براي خواهر زاده ي همسرش گرفت. و همان لباس هايي را كه سال گذشته براي عروسي هاي قبلي پوشيده بودند را دوباره بر تن خود و دخترانش كرد و از باقي پول گردنبند براي همسرش كفشي خريد. در ميان فاميل تنها آنان بودند كه وضعيت زندگي ضعيفي داشتند و البته همه از اين مسئله مطلع بودند . روز عروسي به خوبي و خوشي و با شادي سپري شد و سر سفره ي عقد همه سكه هاي خود را دادند. فرداي آن روز خبر رسيد كه يكي از آن سكه ها تقلبي بوده است و از آنجايي كه همه ي فاميل وضع مالي خيلي خوبي داشتند همه گفتند كه حتماً سكه اي كه اين خانواده داده است تقلبي بوده است! مرد بعد از شنيدن چنين حرف هايي سخت ناراحت شد نگاهي به چهره ي همسرش انداخت و از خانه بيرون رفت .شاخه اي گل براي دل رنجيده ي همسرش گرفت و به او گفت مي خواهم كه خودت را ناراحت نكني . زن لحظه اي سكوت كرد و گفت : چرا ناراحت باشم ، مهم اين است كه ما وظيفه مان را انجام داده ايم و اما مرد مي دانست كه كار زن بسيار با ارزش تر از آن بوده است كه آن را وظيفه بداند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:36 توسط سپیده |
|
|
پير مرد هميشه مي گفت : اي خداي بزرگ به من كمك كن كه هر وقت خواستم درباره ي راه رفتن كسي قضاوت كنم ، قدري با كفش هاي او راه بروم. چه خوب است كه يكبار با كفش هاي ديگري راه برويم تا بدانيم چرا او مي لنگد؟ نكند كفش هايش سوراخ است و پايش تاول زده و نكند كفشش به پايش تنگ است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:55 توسط سپیده |
|
|
خدا رو به انسان كرد و گفت : نمي خواهم از آندسته باشي كه وقتي در دام دريا اسير اند مرا به اخلاص مي خوانند و آنگاه كه به ساحل آرامش رسيدند ، فراموشي به سراغشان مي آيد. و انسان مطمئن بود كه خدا را فراموش نخواهد كرد. دير زماني نگذشت. شيطان آمد وانسان از درختي خورد كه خدايش او را منع كرده بود. پس ناگهان از عروج به فرود رسيد و خداوند غصه اش گرفت و خداوند نه براي خود كه براي جهل انسان گريست و اما راه بازگشت را همچنان باز گذاشت و به انتظار نشست... خدايا به ما چنان معرفتي عطا كن كه فراموشي به سراغمان نيايد كه تنها در پي منافع خود نباشيم كه دلي را نشكنيم كه تو را غصه دار نكنيم. كه پر باز كنيم ، كه پرواز كنيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:5 توسط سپیده |
|
|
از تاكسي كه پياده شدم ، از كنار ميوه فروشي سر خيابون كه رد شدم ، وقتي عطر سيب هاي سرخ به مشامم خورد، يهو هواي دلم مثه چشام باروني شد. ياد چي افتادم؟ چه روزاي نابي! ياد عيد، ياد اتاق خنكي كه جعبه هاي سيب سرخ و پرتقال توش بود، خونه ي ماماني ، حال و هواي بچگي ، دستاي مهربون آقا جون، تخم مرغ هاي رنگ شده ، شب بيداري ها و تا كله ي سحر صحبت كردن ها با هنگامه و هنگامه. ما بازم دور هم جمع ميشيم، مي خنديم ، هنوز اون اتاق هست و اون عطر قشنگ عيد اما ته لبخند مون انگاري يه چيزي كمه. آقا جون مدتيه رفته ، حتي ديگه منتظر اومدنش نيستيم. پذيرفتيم كه نيست. كه نيست و هست. آقا جون دوستت دارم. هرجا كه هستي شاد باشي.
....... « به خود مي گويم كه تو اينجا هستي ، دو متر زير پاي من، شايد هم سه متر. آنچه را فكر مي كنم باور ندارم و ناگهان وقتي رويم را بر مي گردانم تازه تو را مي بينم. در دامنه و وسعت چشم انداز ، در زيبايي بي نظير زمين و آسمان. تو در پهناي افق هستي. من وقتي پشت ام را به آرامگاه ات مي كنم تو را مي بينم. تو ديگر هرگز برف را نخواهي ديد، تو هرگز سوسن ها را نخواهي ديد، تو ديگر هرگز آفتاب را نخواهي ديد، تو به برف ، به سوسن ،به آفتاب بدل شده اي. من از بازيافتن تو در آن ها شاد و غمگينم. » كريستين بوبن ـ از كتاب فرا تر از بودن ـ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12:42 توسط سپیده |
|
|
چقدر حاضرين به خاطر شريك زندگي تون از بعضي خواسته ها بگذرين؟ اصلاً گذشتن از خواسته ها كار درستيه؟ من فكر مي كنم هرچه بي توقع تر باشيم ، زندگي سالم تر و ارزنده تري خواهيم داشت اما منظورم اين نيست كه چشامونو ببنديم و سرمونو بكنيم زير برف . عشق بايد سازنده باشه و باعث پيشرفت همديگه بشه پس مي تونيم از همديگه انتظاراتي هم داشته باشيم ، چيزايي كه باعث زيبا تر شدن زندگي مون بشه. فرصت كمي براي با هم بودن داريم اما مهم تر از اون نحو ه ي زندگي ماست و اينكه براي كيفيت زندگي مون چه كارايي مي كنيم. به ياد داشته باشيم كه ما نمي تونيم كسي رو عوض كنيم اما هستن كسايي كه به خاطر عشقشون تغييرات زيادي كردن و چه حسي زيبا تر از اين كه ببينيم طرف مقابل داره سعي شو مي كنه و اما بسيار زيبا تر اينكه ما هم سعي كنيم تغييرات مثبتي رو در خودمون به وجود بياريم. دوستان خوش باشيد ، خوش باشيد ، كم انتظار . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 22:23 توسط سپیده |
|
|
تا حالا فکر کردین چقدر فرصت دارین تا زندگی کنین؟
اگه خدای نکرده یک سال بیشتر زنده نباشین دنبال چه کارایی میرین؟ اگه فقط یه ماه از عمرتون باقیمونده باشه چی می کنین؟ اگه فقط تا فردا زنده باشین چطور؟ چرا خیلی از روزامونو خیلی ناچیز خرج می کنیم؟اگه آخرین روزمون باشه؟آخرین فرصت واسه بودن؟چرا اگه نزدیک به پایان باشیم تصمیم می گیریم که آخرین روزمونو جور دیگه ای زندگی کنیم؟ چرا جوری زندگی نکنیم که وقت رفتن یه حسرت نشه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 13:39 توسط سپیده |
|
|
كودكي در ميدان جنگ زاده مي شود سرباز جواني به زانو در مي آيد و زني از لذت و درد فرياد مي كشد چه وقت دوباره در صلح خواهيم زيست؟ كودك در ميان باد هاي وحشي زاده شده در كشوري چاك چاك شده از شمال تا جنوب و آوارگاني هر روز در گريز چه وقت دوباره خانه مان را خواهيم ديد؟ چه زماني به اين حقيقت ساده پي مي بريم كه تمام اينها به يك لعنت هم نمي ارزد زندگي يك كودك بيش از جنگ مقدس است زندگي يك كودك فراي مرزبندي هاست افسوس ، كودكي در برهوت سوزان به دنيا آمده حياتي خُرد آغاز گشته مادر براي كودك گرسنه اش مي گريد چه وقت دوباره به پسركم غذا خواهم داد؟ كودك در خانه اي معمولي چشم باز مي كند در غرب يا شرق ، هر كجا ممكن است اما يك چيز مهم است: آيا اين كودك صبح فردا را خواهد ديد؟ چه وقت دوباره امنيت خواهد بود؟ چه زماني به اين حقيقت ساده پي مي بريم كه تمام اينها به يك لعنت هم نمي ارزد زندگي يك كودك بيش از جنگ مقدس است زندگي يك كودك فراي مرزبندي هاست زندگي يك كودك ضرباني از ابديت است و بايد اين را باور كرد ، به خاطر انسانيت بايد باور كرد ، براي نجات بشريت بايد باور كرد. كريس دبرگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 13:5 توسط سپیده |
|
|
موفق باشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:56 توسط سپیده |
|
|
از نظر علائم حياتي شما به چه كسي مرده مي گوييد؟ تنفس نداشته باشد؟ ضربان قلب نداشته باشد؟ نبضي بسيار ضعيف و رو به خاموشي داشته باشد؟ شما درست مي گوييد اينها همه از علائم ظاهري يك مرده است اما از نظر علم پزشكي چنين فردي هنوز مرده تلقي نمي شود. اگر بلافاصله عمليات احياء شروع شود ممكن است فرد به زندگي باز گردد. بعد از مشاهده ي اين علائم 4 تا 6 دقيقه وقت داريم تا فرد را احياء كنيم كه به اين مدت زمان Golden Time مي گويند. اگر تا اين زمان نتوانستيم او را برگردانيم ، فرد دچار مرگ ظاهري شده و در دقيقه ي10 نيز دچار مرگ واقعي مي شود. عمليات احياء با CPR آغاز مي شود. CPRشامل 2بار تنفس عميق دهان به دهان و 15 بار ماساژ قلبي مي باشد يعني به نسبت 2 به 15 در يك دقيقه كه در كل مي شود 60 بار ماساژ و 8 بار تنفس دهان به دهان. البته به كساني كه با عمليات CPR به طور عملي آشنا نيستند توصيه مي شود كه به اين عمل دست نزنند چون ممكن است در حين ماساژ قلبي فرد دچار شكستگي قفسه ي سينه شود پس بهتر است با اورژانس (115) تماس گرفته شود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:52 توسط سپیده |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 0:7 توسط سپیده |
|
|
شب خوش. Have a Nice Time |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 18:31 توسط سپیده |
|
|
يه روز خانم جيرجيركه، عاشق آقا خرسه ميشه بعد از كلي فكر كردن و كلنجار رفتن با خودش ميره به آقا خرسه ميگه مياي باهم ازدواج كنيم؟ آقا خرسه ميگه باشه موافقم اما الآن وقت خواب زمستونيمه ، تو برو شش ماه ديگه كه بيدار شدم بيا با هم ازدواج كنيم! آقا خرسه ميره تو غارش و ميگيره مي خوابه. تا مدتي صداي لالايي هاي جيرجيرك به گوش مي رسيد... آقا خرسه از خواب پا ميشه ، ميره سراغ خانم جيرجيركه، همه ي جنگل رو زير پا ميذاره اما انگاري خبري ازش نيست! تو راه برگشت ، جغد پير رو ميبينه و ازش مي پرسه خانم جيرجيركه رو نديدي؟ جغد پير ميگه : هموني كه شبا واست لالايي مي خوند؟! آره صداي قشنگي داشت اما اون ديگه نيست. مگه تو نمي دوني كه جيرجيركا بيشتر از سي روز زنده نمي مونن؟! .... حالا هر وقت صداي جيرجيركي مياد... آقا خرسه ديگه از خواب زمستوني خوشش نمياد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:28 توسط سپیده |
|
|
واقعیت یا حقیقت؟
فکر میکنین ایندو چه فرقهایی با هم دارن و چه شباهت هایی؟ و زندگی شامل کدومشون میشه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:3 توسط سپیده |
|
|
آنچه نجات بخش است برداشتن یک گام است
و باز هم یک گام و پیوسته همین گام هاست که تکرار می شود.
؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 8:33 توسط سپیده |
|
|
امروز فقط می خوام از ته دل واسه قلب های خسته ای که دارن کم کم امیدشونو از دست می دن دعا کنم.
کاش امید از هیچ قلبی نره. خدا جون کمکمون کن که یادمون نره باهامونی. گاهی حس خستگی و نا امیدی اینقدر قوی میشه که تمام وجود آدم رو در بر می گیره خدا جون ما رو ببخش که گاهی نا امید میشیم آخه با حضور بیکرانت و بخشش بی دریغت دیگه جایی واسه نا امیدی نمی مونه. خدا جون به ما صبر پشتکار و ظرفیت اینو بده که تو هر شرایطی سر حرف دلمون بمونیم.
آمین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:6 توسط سپیده |
|
|
عصر زمستوني تون به خير. امروز خيلي خيلي شادم. جاتون خالي ... شايد اگه غم رو نمي شناختم ، امروز اينطور از شادي لذت نمي بردم_ معتقدم كه غم گنجينه ي بزرگيه اما تا وقتي كه اميد هم باشه_ البته وقتي كاملاً شادم كه شما هم شاد باشين. پس واسه همتون آرزوي شادي ، سلامتي و موفقييت مي كنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 17:18 توسط سپیده |
|
|
آن قدر دوستت دارم كه هرچه بخواهي همان را بخواهم اگر بروي شادم اگر بماني شادتر ترا شادتر مي خواهم _ با من يا بي من _ بي من اما اگر شادتر باشي كمي _ فقط كمي _ نا شادم و اين همان عشق است عشق همين تفاوت است همين تفاوت كه به مويي بسته است و چه بهتر كه به موي تو بسته باشد. خواستن تو فقط يك مرز دارد كه نخواستن توست و فقط يك مرز ديگر كه آزادي توست وقتي شادم كه آزادي ‹ عبدالله صمديان › |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 17:39 توسط سپیده |
|
|
فیلسوف جوانی بود که ارزو داشت فرزندش هم مثل خودش فیلسوف شود اما فیلسوفی ذاتی.به همین منظور هر شب در مقابل همسرش مینشست و برای کودکی که در شکمش بود قصه های فلسفی تعریف میکرد و کتاب های فلسفی میخواند.پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت انتظار بالاخره کودک مزبور به دنیا امد.اما افسوس که مرده بود..او ساعتی پیش ا ز زایمان خودش را با بند نافش دار زده بود. علیرضا میر اسدالله-(قصه های غیر معمولی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 11:26 توسط سپیده |
|
|
«مناجات» خداي من! گرچه لطف و رحمتت در جهان گسترده است و خوبي هايت همه ي عالم را پُر كرده است، اما مي دانم كه مثل هيچ يك از آنان نيستي. زيرا تو خالقي وآنان مخلوق، تو سرچشمه ي نوري وآنان پرتو نور، تو اقيانوس بي كرانه اي وآن ها جويباراني خُرد در دل كوهساران همه ناقصند وتو كاملي ، همه محدودند و تو نامحدودي همه فاني اند وتو جاويداني. پروردگارا! كدام مُلك است كه مالك حقيقي اش تو نباشي و كدام سرزمين است كه از فرمانروايي تو بيرون باشد؟ اندازه ها را تو مقدرداشته اي و بهره ي هر موجودي را تو معين كرده اي . سر رشته و تدبير امور عالم به دست توست. قوانين عالم به اداره ي تو قانون شده اند وعلت ها از تو فرمان سببيت گرفته اند. زيرا جهان وهر چه در آن است به اراده ي تو خلق شده اند وچيزي از خود ندارند. هرچه دارند از توست. بي تو هيچ اني، فقيرند، بي تو با نيستي قرينند. پس اي مدبر حقيقي جهان،اي صاحب و مالك هستي! تنها پناهگاه ومأواي بي پنهان تويي، تنها يار ياور دادخواهان تويي .سختي ها را تو آسان مي كني، آرزوهاي دور را تو نزديك مي سازي و گمراهان را تو هدايت مي كني. در گرفتاري ها به تو اميد بسته ام و در نا امني ها تو را آرام جان خويش يافته ام. ياد تو هراس را از جانم بيرون مي كند ومشا هده ي جلال تو عظمت ها را درچشمم حقير مي نمايد. پس به درگاه چه كسي جز تو پناه برم؟ از چه كسي جز تو مدد طلبم؟ اي بهترين مقصود! اي محبوب تر از هر محبوب! اي آفريدگارِ ما! صحراي عطشان دلهاي ما را با بارش سحاب رحمتت سيراب ساز و حيات طيبه اي به ما كرامت فرما كه با ياد تو ،براي تو و به سوي تو زندگي كنيم،تنها به تو و دوستان تو دل بنديم واز غير تو دوري كنيم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 16:8 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|