![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
با اینکه در کنارمی اما احساس می کنم رفتی سفر. چرا دیگه موج خنده هاتو به روی صورتم نمی پاشی؟ چرا دیگه نمی خوای علت پریشونیمو بدونی؟ چرا نگاتو از تو چشام به سمت ظرفای نشسته پرت می کنی؟ یعنی اینقدر دلتو زدم که وقتی از در میام تو یه سر تکون می دی در حالیکه با شوق حرفاتو واسه اونی که پشت خطه و تورو مثه من دوست نداره می زنی؟ عزیزم من دلم واست تنگه. تمام دیشب نگام رو سقف خونه راه می رفت و با خودم می گفتم: آخه این فیلم رومانتیک لعنتی که تو پاش نشستی و داری اشک می ریزی کی تموم میشه. آخه دلم هوای عطر تنت رو کرده بود. آره دیشب حسودیم شد ، کاش می شد واسه یه لحظه هم که شده جای قهرمان فیلم بودم و می فهمیدم واسه کی داری گریه می کنی؟ اما بدتر از همه اینه که دیگه نمی تونم شادت کنم! دیگه از گلای رز خوشت نمیاد! دیگه یه بوسه ی ناگهانی غافل گیرت نمی کنه! دیگه بهم نمی گی منم دوستت دارم ولی فقط چنتا! خیلی ازم دوری! می ترسم به این فاصله ها عادت کنیم. می ترسم خالی شیم. موهای بلد و ناز مشکیتو کوتاه می کنی ، عطرای گرون قیمتت رو واسه خونه نمی زنی شاید می گی حیفه ، دیگه تو انتخاب لباسات ازم نظر نمی پرسی! دیگه منو نمی بینی... نمی بینی! اما من صبر می کنم ، آخه تو همونی که واسم می خندیدی. همونی که وقتی نگاش می کردم چشاش برق می زد. همونی که همیشه خواستنیه! زن کنترل تلوزیون رو گذاشت رو میز و در حالیکه با یه دست کمرش رو گرفته بود گفت بیا این مبلا رو بچینیم اون طرف تا فردا شب واسه مهمونا بیشتر جا باشه. اما خودمونیم از آخرین باری که واسم گل گرفتی یکی دو سالی می گذره همین طور از اون روزایی که وقتی از آرایشگاه میومدم می گفتی وای چقدر خانومم خوشگل شده! چن وقتی هم میشه که دیگه باهام خرید نمیای سوایچ ماشینو می دی و ... بگذریم. مرد: شام چی داریم خانومم؟ زن: بچه ها ماکارونی می خواستن. تخم مرغ تو یخچال هست ، باز روغن یادت نره! اون دفعه تابه قابل شستن نبود. اَه یادم رفت واست نون بگیرم ، حالا چی میشه امشبو ماکارونی بخوری؟ مرده گنده ،یه شب که هزار شب نمی شه. مرد: موافقی بعد از شام یه کم بریم قدم بزنیم. زن: آخه نگین رو باید ببرم حموم ، نسترن هم سرما خورده. مرد: سردمه. می رم بخوابم. زن: اما تو که هنوز شام نخوردی ! نکنه سرما خوردی؟ استا مینوفن می خوری؟ مرد: شب به خیر. زن: نسترن قرصاتو کجا گذاشتی؟ نسترن؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:20 توسط سپیده |
|
روز جمعه سيد مصطفی ميرهاشمی در اسکی صحرانوردی شرکت خواهد کرد، و دوشنبه آينده عليداد ساوه شمشکی در اسکی آلپاين برقابت خواهد پرداخت. در رده بندی مدال داران در اين بازيها، تيم نروژ با کسب يک مدال طلا، ۶ مدال نقره و ۶ مدال برنز و ۱۳ مدال در مجموع پيشتاز است. آمريکا با ۶ مدال طلا، ۲ مدال نقره و يک مدال برنز و ۹ مدال در مجموع در مکان دوم قرار دارد. تيم آمريکا دارای بيشترين تعداد مدال های طلا است. روسيه و آلمان هر يک ۴ مدال طلا، ۳ نقره و ۲ مدال برنز، و اتريش ۳ مدال طلا، ۲ نقره و يک مدال برنز کسب کرده اند. تيم ميزبان، ايتاليا، يک مدال طلا و ۳ مدال برنز دارد. |
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:58 توسط سپیده |
|
|
از نقطه ی A قطاری مسافربری با سر عتی متغیر به سمت نقطه ی B حرکت می کند. بنا به دلایلی که برای مسافران روشن نیست قطار در نقطه ی A1 توقف می کند. در نقطه ی A1 پیاده شدن از قطار قدغن است. مسافران درجه ی 2 به مسافران درجه ی 1 خوردنی و آشامیدنی تعارف می کنند. مسافران درجه ی 1 قطار به مسافران درجه ی 2 چیزهای خواندنی می دهند. یک قطار باری در جهت عکس قطار مسافربری در حرکت است و باعث به وجود آمدن این توهم می شود که قطار مسافربری هم حرکت می کند. خوردن و نوشیدن و خواندن شدیداً افزایش میابد. قطار باری رفته است. فرهیخته گان صاحب نامی برای مسافران قطار خطابه هایی در باب نسبیت حرکت و سکون ایراد می کنند. پرده ها را می کشند. کنار زدن پرده قدغن می شود. دوروبر قطار مسافربری استریوهای ژاپنی کار می گذارند تا افکت صدای یک قطار در حال حرکت را تولید کند. دیگر چیزی برای خوردن و اشامیدن و خواندن باقی نمانده. بالاخره روزی استریوهای ژاپنی هم از کار می افتند. سکوت خفه کننده ای حکمفرما می شود. چند مسافر بی نزاکت ازپنجره های قطار خود را به بیرون پرت می کنند. این مسافران بی نزاکت در آن واحد زمانی که دارند از قطار دور می شوند ، دستگیر می شوند. قطار مسافربری کی به نقطه ی B خواهد رسید؟ و اصلاً نقطه ی B یی وجود دارد؟ «ایوان کوله کوف نویسنده ی بلغاری» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:27 توسط سپیده |
|
|
چه پاک و زلال بودی وقتی بودی چه ناز و روان می رفتی وقتی رفتی چه سال ها گذشته از آخرین طنین خنده هایت واز خیسیه گونه های همیشه مهربانت دلم در گیرو دار حسی نهفته است اکنون که توان گفتنم هرگزنیست تنها م ی رَ و ی من می مانم هنوز رد نگاهت را می پیمایم تو دیگر دیده نمی شوی جاده اکنون خالی است از تو و من خالی از شوق و تو کاش شاد باشی! فضای خالی تکان دادن دستت در دلم حک شده هنوز خیالت جمع در این فقدان می ما نم حتی اگر نیایی اما کاش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:26 توسط سپیده |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:45 توسط سپیده |
|
|
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:24 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:58 توسط سپیده |
|
|
چقدر پول می گیرین تا یه کاسه سوسک زنده رو بخورین؟ این سئوالی بود که در سال 1998 از 200 نفر ساکن کالیفرنیا پرسیدن. همان طور که پیش بینی می شد 80% گفتند هرگز حاضر به انجام چنین کاری نخواهند بود و 15% گفتند بستگی دارد که مبلغ پیشنهادی چقدر باشد و 5% آنقدر حالشان بد شده بود که اصلاً جوابی ندادن. از این رو صورت سئوال را این طور تغییر دادن: اگر 100 هزار دلار بدهیم چطور؟ باز هم نتایج مثل مرتبه ی اول بود اما با افزایش مبلغ نتایج عجیبی بدست آمد: اگر در ازای خوردن یک کاسه سوسک زنده مبلغ 10ملیون دلار به شما داده شود چطور؟ و به طور چشمگیری مشاهده شد که 68% از همان افراد بلافاصله پذیرفتند، 22% گفتند با اینکه احساس می کنند خارج از توانشان است اما حاضر اند امتحان کنند و 8% گفتند که باید کمی بیشتر فکرکنند و 2% حتی حاض نبودند به این سئوال فکر کنند. نتیجه ی اخلاقی: 1- سوسک خوراکی مناسبی نیست. 2- پول اصلاً چیز مهمی نیست. 3- ما در برابر پیشنهادات اغوا کننده مقاومیم. 4- 10 ملیون دلار اصلاً رقمی نیست. 5- راستی نمیشه واسه یه بار هم شده تو ایران چنین پیشنهادی بدن؟ 6- اگه آدرسش رو پیدا کردین واسه ما هم بذارین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:24 توسط سپیده |
|
|
امروز خیلی شادم(اگه شما هم مثه من این همه هدیه های قشنگ قشنگ می گرفتین حال منو داشتین) خیلی زیباست اون حسی که عزیزام بهم ابراز می کنن و اون شور و هیجانی که تو صداشون موج می زنه. می تونم چشامو ببندم و به صدای قلبشون گوش بدم و توصیف ناپذیر ترین لحظه ، فرصت زیبای بودن در کنار عزیز دلم. وای خداجون ازت متشکرم. امروز رو خدا بهم هدیه داده تا باز هم نفس بکشم و از بودن در کنار عزیزام لذت ببرم. حالا که سرشارم از این همه شادی تنها یه آرزو دارم و اونم سلامتی تک تک شماست. و همین طور دوست عزیزم خانومی که دلم پیششه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 17:12 توسط سپیده |
|
|
دلیل اولین گریه ی نوزاد به محض به دنیا اومدنش چی می تونه باشه؟ از نظر علمی گریه ی بچه به خاطر دردی است که از باز شدن کیسه های هوایی , برای اولین استنشاق هوا به او دست می دهد. درد...درد...درد... و شاید درد جدا شدن از عالم بالا و غبار آلوده شدن روح پاکی است که از معبود به ارث برده ایم و کشمکش همیشگی روح در جدال خاک و آب , آب و آتش , بودن و رفتن و درد و درد. ... حضرت دوست حامی مان باد تا از نو پروازی ناب را تجربه کنیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 12:35 توسط سپیده |
|
|
سياست غازي تمام شب را روي يخها به صبح رسانده بود. روباهي او را ديد و در حالي كه دهانش را مي ليسيد به طرفش آمد. به جلوي غاز كه رسيد ، چاره اي نداشت جز اينكه شنا كنان خود را روي آب ها نگه دارد. عاقبت نفس نفس زنان گفت: مي داني چيه! بيا دشمني هامان را همينجا مدفون و همديگر را تحمل كنيم. غاز شانه بالا انداخت و گفت: خب ، بستگي دارد! روباه گفت به چه؟ غاز گفت: به اينكه هوا گرم بشود يا سردتر! ( وولف ديتريش شنوره) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:45 توسط سپیده |
|
يه روز خوب براي پر كشيدن. يه حس ناب براي با هم بودن. يه جاي آروم براي رسيدن به آرامش. يه لحظه براي نفس كشيدن و فقط يه لحظه براي لمس دستاي گرم تو. براي تمام دلتنگي هام ارزش قائلم ، و امشب عجيب دلتنگ نشستن در كنارت و نوشيدن يه فنجون چاي هستم. نگاه به خالي بودن صندلي ها نكن ! به بودنت در تمام لحظاتم ايمان دارم اما گاهي شايد زيادي خواه مي شم كه مي خوام ... نفس ؛ خيلي I miss you .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:24 توسط سپیده |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:32 توسط سپیده |
|
|
اومدم به دوستاي عزيزم شب خوش بگم و ازتون بخوام كه مواظب خودتون باشيد تا آنفولانزاي پرندگان رو نگيرين و اگه مي خواين مرغ مصرف كنين در حالي كه از دستكش و ماسك دارين استفاده مي كنين به مدت 20 دقيقه مرغ رو بپزين. خواباي خوب خوب ببينين. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:15 توسط سپیده |
|
|
كاميوني زيرش گرفت افتاده بود كنار جاده و تو پيدايش كردي به خاك سپردي حس بدي داشتي از اين اتفاق يه حس نا خوشايند بيشتر نگران دخترك بودي آخه اين سگ اون بود و دخترك عاشق سگش عادت داشت براش آواز بخونه توي تختش بخوابونه تو براش شعري گفتي و اسم شعرت اين بود: شعري براي دخترم و گفتي چطور كاميون زيرش كرد و اينكه تو دنبالش رفتي اونو به جنگل بردي و توي گودالي عميق دفنش كردي و شعرت خيلي خوب از آب درآمد! تقريباً احساس رضايت مي كني كه سگ بينوا رفته بود زير كاميون وگرنه تو هيچ وقت شعري به اين خوبي نمي گفتي وقتي داري شعرت رو تنظيم مي كني صداي فرياد زني رو مي شنوي كه به اسم كوچك صدات مي كنه هر دو هجاي نامت و فرياد مي زنه و قلبت از حركت مي ايسته بعد از چند لحظه نوشتنو از سر مي گيري اون دوباره فرياد مي زنه و تو در حيرتي تا كي اين فرياد ادامه داره! * ريموند كارور * |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:30 توسط سپیده |
|
|
ديگر در باره ي دلتنگي هايم با او صحبت نمي كنم نه اينكه كار بيهوده اي باشد ، اين حس آنقدر بديهي است كه ديگر گفتن ندارد . گاهي مي ترسم كه نكند روزي حسي به اين زيبايي را براي هميشه از دست بدهم آنجا كه ديگر صداي آرام بخشش نتواند آرامم كند، آنجا كه ديگر در پي رضايت چشمانش نباشم ، آنجا كه گرماي دستانش وجودم را نسوزاند، آنجا كه در زير لايه هاي چركين عادت، خودم را به خواب زده باشم كه ديگر ...نخواهم كه ناب باشم كه نخواهم خورشيد زندگي اش باشم ، كه دست از تلاش بردارم ..........كه تمام شود! آنجا كه بوسه از سر نياز و عشق بازي از روي عادت باشد، آنجا كه من ديگر سپيده نباشم كه سپيد نباشم!كه پر باشم از نياز كه باشم برده ي نياز. مي ترسم چون اين يك واقعيت است.محو شدن در زير پوسته ي عادت! اما مي دانم كه زندگي فقط اينها نيست . نه اينكه ارزشمند نباشند كه كافي نيستند . بايد با ديدي باز و خلاق به زندگي نگاه كرد. با قلبي مهربان و با دستاني بخشنده. بايد به خدا نزديك شد و از خود فاصله گرفت تا به خودي ناب تر رسيد، به حقيقت. به اميد روزي كه گام هايم محكمتر و قلبم بخشنده باشد تا بدرخشم تا روشن كنم تا سپيد باشم تا زنده باشم حتي اگر نباشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:4 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:4 توسط سپیده |
|
|
(چند خط از كتاب شازده كوچولو) (شهر يار كوچولو رو كرد به روباه و گفت: بيا با من بازي كن. نمي داني چقدر دلم گرفته. روباه گفت : نمي توانم بات بازي كنم هنوز اهليم نكرده اند آخر. شهر يار كوچولو گفت : اهلي كردن يعني چه؟ روباه گفت: چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است. - ايجاد علاقه كردن؟ روباه گفت: تو الآن واسه من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من . من هم براي تو يك روباه ام مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كني تو براي من ميان همه ي عالم موجود يگانه اي مي شوي و من براي تو. روباه ادامه داد: زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم و آدم ها مرا. همه ي مرغ ها عين هم اند، همه ي ادم ها هم عين هم. اين وضع يك خرده خلقم را تنگ مي كند. اما اگر تو منو اهلي كني انگار زندگي ام را چراغان كرده باشي آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند. صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از لانه ام مي كشد بيرون....) خدا جونم ازت متشكرم كه يك چنين معجزه ي بزرگي رو در زندگي بهم هديه كردي. حالا كه هلاك صداي نفساشم مي فهمم زندگي يعني چي.حالا كه يه حسي به اين قشنگي منو اهلي خودش كرده مي فهمم زندگي يعني چي. كمكم كن .خدا جون كمكم كن همون مسافر كوچولوي دوست داشتنيش بمونم كه هستم و البته پر رنگ تر و زيبا تر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:23 توسط سپیده |
|
|
آخ جون فردا امتحانم تموم مي شه _ البته بعضــــــــــــــــي ها يه وقت حسوديشون نشه!_ راستي چقدر طول كشيد ، نه؟ اينقدر خوش گذشته! البته عاقبت به خيري _ صفر هاي رديف شده_ بهتر از تموم كردن امتحاناته. به هر حال ما كه دل تو دلمون نيست و واسه تموم شدن امتحانا سر از پا نمي شناسيم. _ پُماد پيروكسي كام بيارم؟_ از قال و قيل مدرسه حالي دلم گرفت يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنيم ايشالا كه روسيايي واسه ذغال بمونه نه واسه ما تا ما هم خدمت گزار باشيم. من برم تا خوده ذغال نشدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:54 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 13:6 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|
| درباره وبلاگ | |||||||||||||||
دستی که نان را قسمت کند
دستی که پُر کن سبوی آب را دستی که زخم ها را شفا دهد دستی که بگیرد و ایمنی بخشد دستی لبریزِ نوازش... دست هایت لازمه ی زندگی اند! |
|||||||||||||||
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر ورزشی روان شناسی دل تنگی ها داستان دست نوشته ها بدون شرح نکته ها ضرب المثل |
| پیوندها |
|
دختر عاشق شازده کوچولو دور از خانه sa2n لحظه هام داستان های من چیزی نیست ،جز ... یه شادی غیره منتظره... آشپزی درهم بر هم دختـــری با چشــمانی از جنــس المـــاس بانوی تو پـاپـیــون کـوچـولـو برونداد تاراش ها باران سرا چی شد که عاشقت شدم؟ درختها ایستاده میمیرند!!! دهکده مداد رنگی دختر تنهای عاشق lahzeham روان شناسی عمومی و سلامت روان خورشید خانوم طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز |
|
RSS
|