![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 9:52 توسط سپیده |
|
||||
|
حقيقت آن گاه که حقيقتی را بشنوی، هرگز فراموش نخواهی کرد. اين از صفات حقيقت است، که نيازی به ياد آوری ندارد. دروغ را بايد هميشه به ياد داشته باشی. دروغ در معرض فراموشی است. دروغگو به حافظه بهتری نيازمند است، تا حقيقت گو. حقيقت گو نيازی به حافظه ندارد. حقيقت همسر و فرزندی ندارد. حقيقت تنهاست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:4 توسط سپیده |
|
|
و آنگاه که نامت را با تمام وجود هجی می کنم چیزی همپای اشک ، لرزان تر ، خیره کننده تر و عاشق تر نیست و این را خمار چشمانت دیده است؟! به تو فکر می کنم و چشمانم از هر نگاهی تهی می شود و آنگاه که نامت ، با تمام وجود در من هجی می شود می فهمم که لرزش دستانم همیشگی است و فاصله که حال همانند عکس های آلبوم تکراری است از من توان فریاد را ربوده است. من چشمانم را می خوابانم با لالایی های خیس این شراب اشک و مست و مست ، بیدارم که فریب در دستم نمی گنجد. اسفند 81 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:9 توسط سپیده |
|
|
از آب می ترسید اما چاره ای نداشت... باید به آن سوی آب می رفت. خانه ی دوستش آن طرف آب بود و از اینجا به بعد راه خشکی وجود نداشت. چقدر برای رسیدن به این دهکده سختی کشیده بود. سال های سال صبر کرده بود تا بالاخره فرصتی فراهم شود وبرای دیدن دوستش و شاید هم مدتی استراحت ، به این دهکده ی ساحلی بیاید و حالا آنجا بود. قایقران با کلاه بزرگ حصیری و آستین های بالا زده ، سر بلند کرد.چشمانش چون دو شعله ی سبز در میان تاریکی صورت آفتاب سوخته اش زبانه می کشید. زن دلش می خواست دست های یخ زده اش را روی این دو شعله ی آتش گرم کند. با پاهای لرزان در قایق نشست و مرد در سکوت پارو می زد. سکوت سنگین و مرطوب بود و مثل حوله ی حمام روی صورت زن کشیده می شد. تنها کلاغ ها گاهی سکوت را به منقار می کشیدند و پاره می کردند. مرد پارو می زد و صدای نفسهایش با صدای کلاغ ها در هم می آمیخت. به آن سوی رود رسیدند. قایقران پارو ها را به دست گرفت . قایق ایستاد. زن هم ایستاد. پای راستش را از قایق بیرون برد اما با پای چپ د.باره به قایق برگشت ، راست در چشمهای قایقران نگاه کرد و گفت : بر می گردیم باید برم اون طرف... با شما میام. سالها گذشته است. زن هنوز با قایقران از این سو به آن سوی رودخانه می رود. کلاغ ها برایشان غذا می آورند و ابر ها سایبانشان می شوند. حالا دیگر زن از آب نمی ترسد. چیستا یثربی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:28 توسط سپیده |
|
|
زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که
هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید زندگی به هیچ وجه اسرار آمیز نیست.زندگی بر هر برگ درخت بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده زندگی در هر یک از آوار زرین آفتاب گنجانیده است. به هر چه بر می خوری زندگی است با تمام زیباییش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:39 توسط سپیده |
|
|
مهدي کاوندي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 19:20 توسط سپیده |
|
|
فمنیست؟!!!
سلام دوستان .بحث امروز کلاس روانشناسی رشد باعث شد تا به دنبال مقالاتی در ارتباط با فمنیست بگردم. امروز متوجه شدم کلمه ی فمنیست چقدر می تواند منفی و ترسناک باشد. بحث این طور شروع شد که بسیاری از دختر ها عقده ی مردانگی دارند این طور که به دلیل دختر بودن خود احساس حقارت می کنند و (۱-به عقیده ی آلفرد آدلر اگر شخص نتواند احساس کمبود و ضعف خود را حل کند آنگاه دچار عقده ی حقارت می شود.) از این رو یک چنین شخصی می تواند فلسفه ی خاصی در زندگی خود داشته باشد همانند فمنیست ها که برای رفع این عقده ی مردانگی و برای سرپوش گذاشتن بر ضعف های خود جذب این مکتب شده اند و این خود باعث بروز عقده ی برتری طلبی در آنها می شود..... (۱-آشنایی مختصری با آلفرد آدلر از روانشناسان بنام اتریشی عقدة حقارت آلفرد آدلر معتقد است که انسان با حقارت زاده میشود. برای آدلر حقارت نه تنها بخشی از ذات و هستی انسان است بلکه عامل تعیین کننده در تعریف هویت او قلمداد میشود. آدلر پس از آزمایشات بسیار به این نکته پی برد که 95% از مردم خود را در مقایسه با دیگران بیکفایت میبینند. او دریافت که نگاه انسان به خود و یا به عبارت دیگر ارزشیابی خویش در غالب موارد حالتی منفی دارد. انسان در توصیف خود در اکثریت موارد، نکات ضعف، منفی و تاریک وجودش را میبیند و از این رو خود را حقیر و درمانده مییابد. اما بجاست که ریشههای حقارت را برشماریم و به پیامدهای آن بپردازیم و در نهایت از خود بپرسیم که چگونه میتوان برخوردی منطقی با آن داشت. ) بنابر این شاید مقاله ی زیر بتواند کمکی در معرفی این مکتب بکند پس با هم می خوانیم. شاید ذهنیتهایی كه از فمینیستها به عنوان « زنان مردنما»، «از مرد بیزار»، «خانمان برانداز»، «دشمن خانواده» و «طرفدار بی بند و باری جنسی» و ... وجود دارد و یا این طرز فكر كه فمنیستها افرادی «غرب زده»، «روشنفكرنما»، «برخاسته از طبقه متوسط» و «به دنبال زن سالاری» هستند، در این هراس از فمینیسم و فمینیستها بیتاثیر نباشد. تا آنجا كه به گفته حمیدرضا جلائی پور، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران «بسیاری از مدافعان زنان خود را با واژه فمینیست هویتیابی نمیكنند، زیرا آنها و جامعه فكر میكنند كه فمینیسم با « نهاد خانواده» كه بنیان جامعه است ضدیت دارد و ترجیح میدهند خود را با واژه ای كه « مسئله دار» است هویت یابی نكنند.» این نگاه غلط را به راحتی میتوان در تصوراتی كه برخی از افراد از فمینیستها دارند، مشاهده كرد. به گونهای كه شنیدن خبر ازدواج یا بچه دار شدن یك زن فمینیست به قدری برایشان عجیب و حیرتآور است كه به اصل «فمینیست بودن» آن فرد شك می كنند یا وقتی ذهنیات خود را از یك فمینیست با رفتار و اعمال او منطبق نمیبینند، میگویند: « تو چه فمینیست خوبی هستی!» به غیر از عده اندكی كه آگاهانه با فمینیسم مخالفت میكنند و از نتایج گسترش این طرز فكر در جامعه و تحدید قدرت پدرسالارانه نگران هستند، بیشتر مخالفان فمینیسم یا آگاهی و شناخت صحیح و جامعی از این مفهوم و اصول اساسی آن ندارند یا شناخت خود از فمینیسم را مبتنی بر انواع رادیكال فمینیسم كرده و آن را به همه انواع فمینیسم تعمیم دادهاند. فمینیسم چیست؟
وجه مشخصه فمینیسم این است كه «فرودست بودن» زنان را قابل بحث و مخالفت میداند و معتقد است این مخالفت مستلزم بررسی انتقادی موقعت كنونی و گذشته زنان و چالش با ایدئولوژی مردسالارانه حاكم است كه فرودستی زنان را طبیعی و همگانی و اجتنابناپذیر جلوه میدهد. در طول بیش از صد و پنجاه سالی كه از آغاز جنبش زنان و بیش از یك قرنی كه از مطرح شدن اصطلاح « فمینیسم» در اشاره به این جنبش میگذرد، نظریههای مختلف و گاه متعارضی در تبیین فرودستی زنان عنوان شده است. این اختلاف نظر در تعبیر علل فرودستی زنان منجر به شكل گیری انواع فمینیسم شده است و از این رو ما با مفهوم مشخص و معین به عنوان فمینیسم روبرو نیستیم كه بتوانیم به سهولت آن را بپذیریم یا رد كنیم. فمینیسم گاه تحت عنوان لیبرال فمینیسم ؛ مبارزه برای حقوق برابر زنان با مردان را هدف قرار داده و نابرابری فرصت های آموزشی را سرچشمه ستم بر زنان دانسته، گاه همه شكل های ستم و سلطه را ناشی از برتری جویی مردان انگاشته و در قالب رادیكال فمینیسم هدف خود را جایگزینی جوامع مردسالار كنونی با جوامع زن محور معرفی كرده، گاه ریشه انقیاد زنان را در شیوه تولید سرمایهداری و جدایی كار از خانه كه به تقسیم كار جنسی انجامیده پنداشته و با نام ماركسیسم فمینیسم ؛ دگرگونی بنیانی اقتصاد را تنها راه چاره رفع ستم دیدگی زنان عنوان كرده و گاه همچون فمینیسم پسا تجددگرا اساسا « زن و مرد» و « زنانگی و مردانگی » را اموری غیر جوهری و یا برساخته اجتماع معرفی كرده است. علاوه بر این گرایشها گروههای فمینیستی دیگری نیز با اندیشههای متفاوت و راهبردهای گوناگون برای بهبود شرایط اجتماعی زنان و رفع تبعیض از آنان گام برمیدارند كه بنا به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، ایدئولوژیك، اجتماعی و فرهنگی خود با عناوینی همچون پسامدرن، اگزیستانسیالیست، صلح طلب، اجتماعی، مسیحی، مسلمان و .... شناخته میشوند. اما آنچه در همه این گرایشها مشترك است و شاید بتوان آن را از اصول اساسی فمینیسم نامید « آگاهی از سركوب و استثمار زنان و اقدام آگاهانه برای تغییر این وضعیت است.» http://www.sharghian.com/mag/archive/005772.html
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:18 توسط سپیده |
|
|
یک فضانورد آمریکایی و یک فضانورد روسی که از اکتبر سال گذشته در ایستگاه فضایی بین المللی در مدار زمین گردش میکردند، بامداد یکشنبه به سلامت در قزاقستان به زمین بازگشتند. "بیل مک آرتور" فرمانده ایستگاه فضایی و"والری توکارف" مهندس پرواز روسی در حالیکه لبخند به لب داشتند از کپسول فضایی پیاده شدند. هفته پیش مک آرتور، فضانورد آمریکایی در مصاحبه ای گفت، او و توکاروف از دستاوردهای علمی خود احساس مسرت میکنند و اضافه کرد چشم براه ساعتی است که به آغوش خانواده خود بازگردد. "مارکوس پونتس" فضانورد برزیلی، که هفته پیش با گروه جانشین این دو فضانورد به ایستگاه فضایی رفته بود نیز همراه فضانوردان بود. برنامه فضایی آمریکا برای رساندن تجهیزات و فضانوردان به ایستگاه فضایی بین المللی عمدتاً به سازمان فضایی روسیه متکی است. از سال ۲۰۰۳، پس از فاجعه انهدام فضاپیمای "چالنجر" در فضا، سازمان فضانوردی آمریکا، ناسا، تنها یک مأموریت فضایی انجام داده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:53 توسط سپیده |
|
|
درد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:10 توسط سپیده |
|
|
پرستوی مرد گفت : می خواهم بروم وشاید دیگر باز نگردم. پرستوی زن گفت به خدا می سپارمت و در قفس را باز کرد اگرچه هرگز قفل نبود. پرستوی مرد رفت به آنجایی که باغ هایش هزار هزار بار زیبا تی و آسمانش هزار هزار بار نیلی تر بود. به آنجا که می توان بهشت خواند اش. پرستوی زن با حسی دو گانه گریست. خوشحال از اینکه جفتش خوشحال است. غمگین از فشار خرد کننده و انکار نشدنی فاصله ها! پرستوی مرد خوش بود ، می خندید ، لذت می برد اما! اما یک چیزی کم بود برای رسیدن به حس خوشبختی .در تمام لحظات یک چیزی کم بود. کم بود. دانست که باید برگردد با خودش گفت شاید احمق شده باشم اما دلش تنها یکی را می خواست پس انرژی ای را که از آن سفر گرفته بود برای جفتش به سوغات آورد. روزی که پرستوی مرد به قفس برگشت آنجا را اگرچه نه آنچنان زیبا و دلچسب اما بهشتی می دید که دیگر چیزی کم نداشت . پرستوی زن و پرستوی مرد با آنکه درون قفسی نشسته اند که در بسته ای ندارد اما مطمئن اند که هرگز بی هم پرواز نخواهند کرد.آندو در حال آماده کردن خود برای رفتن به جایی هستند که شاید بتوانند راحت تر خودشان را به گرمای بال یکدیگر بسپارند تا از این همه خوشبختی لذت ببرند اما باز هم این تنها هدف آندو نیست اگرچه در تب آن می سوزند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:14 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:53 توسط سپیده |
|
پروين اخيراً درصدد راهاندازى باشگاه جديدى به نام پروين است. گويا پروين کليه مراحل ادارى تأسيس باشگاه را سپرى کرده است و به زودى باشگاه پروين به نام او سند مىخورد. در همين ارتباط گفته مىشود يکى از دوستان على پروين که در آن سوى آبها حضور دارد با او تماس گرفته و اعلام کرده که او حاضر است تا 2 ميليارد تومان براى تيم پروين هزينه کند و با اين حساب حالا همه چيز آماده شده تا پروين دوباره با تيم جديدى پا به عرصه فوتبال بگذارد.
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:44 توسط سپیده |
|
|
امروز شصت و پنجمین سالروز در گذشت شاعر معاصر ، پروین اعتصامی بود .
یادش گرامی باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:48 توسط سپیده |
|
|
خنجر در گوشت اثر می کند کلمه در اندیشه و هوس در روح. ما به تنهایی مسئول هرآنچه می کنیم هستیم پس مواظب باشیم مواظب خود مواظب کلام خود مواظب قلب دیگران مواظب قلب عزیزان خود. مواظب... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 17:0 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:33 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 17:19 توسط سپیده |
|
|
شب خوش عزیزم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:0 توسط سپیده |
|
|
اولین بار که صدایش را شنید از حال رفت. دومین بار به گریه افتاد. سومین بار گشت و پیدایش کرد. مرد در را که باز کرد پرسید: امری داشتین؟ زن گفت: دنبال صداتون اومدم ، می خوام یه مدت اختیارش دست من باشه ، هر قدر هم پول بخواین با کمال میل می دم ، اصلاً اگه بخواین اجاره اش می کنم. مرد گفت حرفی ندارم ، اما قبلش می خوام بدونم کجاها می خواین ازش استفاده کنین؟ زن گفت همه جا. هر جا که به یه صدای غریب احتیاج باشه تا حرفای غریب تری گفته بشه ، یا این طور بگم ؛ هرچی رو که نشه با یه صدای معمولی گفت می خوام صدای تو اونا رو بگه. مرد سر تکان داد و قرارداد بسته شد. از آن پس، مرد بود و زن با انبوه مردمی که برای سفارش صدا به شرکت آنها می آمدند. شهر کم کم پر از صدای مرد شد. مردم پول می دادند تا آن صدا خبر مرگ عزیزی را به کسی برساند یا سخنانی عاشقانه رابه معشوقشان بگوید. با صدای او شعر های خود را می خواندند ، حرفای نگفته ی خود را می زدند یا دلتنگی هایشان را فریاد می زدند. زن و مرد و پیر و جوان ، آزاد و زندانی، همه صدای او را می خواستند تا گریه کنند یا کسی را بگریانند و زن همه را یادداشت می کرد، قرار ها را می گذاشت، پول ها را می گرفت، شرکت را اداره می کرد و عاشق همه ی دنیا بود و درست دلیلش را نمی دانست. سالها گذشت. حالا زن هر جا که می رفت صدای مرد را می شنید، از زبان محتضران رو به مرگ ، از زبان کودکان و فروشندگان دوره گرد، اما مرد هرگز با زن سخن نگفته بود.تمام زندگی زن پر از صدای مرد بود ، حتی روی دیوار های اتاقش صدای او را چسبانده بود، اما مرد تا کنون او را خطاب نکرده بود و زن با خود می اندیشید: وقت نمی شه..نه اصلاً وقت نمی شه که با من حرف بزنه...صداش تا سالها بعد مال خودش نیست. باید سفارشا رو بخونه. زمان گذشت. یک روز زن حس کرد خسته و کلافه است.بی تاب بود.می دانست که تمام تنش از سنگینی این سکوت ترک خورده است. رو به مرد کرد و گفت: یه چیزی به من بگو...یه کمی از صداتو به من بده! مرد که گویی سالها منتظر این خواسته بود گفت: چی بگم؟ زن گفتک یه دوستت دارم...یه دوستت دارم از صدات به من ببخش. مرد دهان باز کرد تا سخن بگوید اما نتوانست.صدایش تمام شده بود. باز سعی کرد، صدایی نبود. زمان به سختی می گذشت و زن چقدر تشنه بود، تشنه ی شنیدن یک کلمه از مرد. یک کلمه فقط برای خودش. یک کلمه ، هرچه باشد تنها خطاب به خودش و مرد ساکت بود. باز دهان باز کرد و با تمام وجودش نفس کشید و خواست کلامی بگوید که سالها انتظارش را کشیده بود تا زن از او بخواهد، اما نمی توانست.صدای مرد تمام شده بود و پشت پنجره ، شهر هنوز در طنین کهنه ی صدای مرد نفس می کشید و فاجعه را نمی فهمید. زن را در اعماق صدای مرد دفن کردند. هیچکس نیامده بود، تنها مردی گنگ و غریب روی مزار زن نشسته بود و بی صدا می گریست و مردم شهر نمی دانستند که چرا آن شب در خواب هایشان ، مردی تا سحر ، دوستت دارم می گوید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:23 توسط سپیده |
|
|
همسفر جاده ی زندگیم به وجودت محتاجم بگو که همیشه باهام می مونی بگو که همیشه باهام می مونی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 14:36 توسط سپیده |
|
|
به خاطر داشته باش كه بهترين رابطه، رابطهایست كه ميزان عشق طرفين، از ميزان نيازشان به يكديگر تجاوز كند
دالايی لاما
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:51 توسط سپیده |
|
|
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:26 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|