![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
... چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها ! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی! و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است. وغم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست. نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. همیشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانی هاست. و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز. و او و ثانیه ها روی نور می خوابند. و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند. و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود. ... سهراب سپهری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:7 توسط سپیده |
|
|
داشتم یکی از دفترای قدیمی مو ورق می زدم که رسیدم به این شعر. دقیقاً یادمه چه حس و حالی داشتم. تو غروب جمعه ها به سمت رودهن حرکت می کردی غروب که نه 12 شب اما همش حس غروب جمعه رو داشتم تا یه هفته بعد که دوباره میومدی. یه سال بیشتر از آشنایی مون نمی گذشت اما خیلی با هم دوست بودیم. _ما از همون روز اول خیلی با هم دوست بودیم _می رفتی و کلافه می شدم.بی توقع کلافه می شدم.من خیلی به اون روزا مدیونم. می دونم اگه الان اینجاییم واسه اینه که بی توقع و بی آلایش همدیگه رو دوست داشتیم. بزرگترین دلخوشی من شنیدن صدات بود.... _ و هنوزم همین طوره _خیلی چیزا تو این سالها گذشت که به دوستیمون عمق داد. بر این باورم که آشنایی من با تو یه اتفاق نبود این یه معجزه بود. اگه الان از گرمای دستات می گم اگه تشنه ی عطر تنتم اگه بی تاب بودن باهاتم فکر می کنم با پشت سر گذاشتن یه چیزایی تونسته باشم به خودم این اجازه روبدم که امروز اینها رو بخوام که امروز لیاقت خواستن تورو داشته باشم. عزیز دلم می دونم که باید قدر این لحظه هارو داشته باشم. امشب دلم می خواد بهت بگم که دوستت دارم ، هرچند که می دونی و چه خوب که می دونی. موسیقی آسمانی غروب جمعه است. موسیقی آسمانی ای به گوش می رسد و اشک با حرکتی موزون، چشم را تطهیر می کند. واژه های امید اکنون از نردبان دل به آسمان مهربان می روند و ماه این بسته های دعا را برای خدا پست خواهد کرد. غروب جمعه است و در سفره ی دل سالهاست که انتظار چاشنیه زمان گشته. و چشمانم امشب سفر خواهند کرد به سوی غربتی بی انتها و چشمانم امشب مسافرند با غمی بی انتها و همسفر می طلبد این چشم و جز نوای غم موجودی جرأت همراهی او را نخواهد داشت و چشمانم امشب سفر خواهند کرد و آری چشمان من تو هستی تو ای مسافر تو ای نور 6/10/81 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:5 توسط سپیده |
|
|
ترکيب طبايع چو به کام تو دَمی است رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است با اهل خِرَد باش كه اصل تن تو گَرديّ و نسيميّ و غباريّ و دَمی است ................................................ زنهـــار زجـــام مـــی مرا قوت کنیــــــد وین چهـــره کهــربا چــــو یاقوت کنیــــد چـــون مرده شوم ببــــاده شویـــد مـــــرا وز چـــوب رزم تخـتـه تابـوت کنید مــرا .................................................... ای دوست بیـــــا غــم فـــردا نخـــوریم وین یکــدم عمــر را غنیمت شمـــریـــم فردا کـــه ازین دیر فنا در گــــــذریـــم با هفت هـــــــزار سالگــان سر بسریـم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:6 توسط سپیده |
|
|
هوش هيجانی را بشناسيم
يكي از پديدههايي كه در دهه اخير مورد استقبال زيادي قرار داشته است، پديدهي هوش هيجاني بوده است، كه دليل اين امر توانايي فرضي هوش هيجاني بالاتر در حل بهتر مسائل، كاستن از ميزان تعارضات بين آنچه كه انسان احساس ميكند با آنچه كه فكر ميكند- يا همان تقابل قديمي «عقل» و «دل» - و مشاهده زندگي شاد و موفقيتآميز كساني بوده كه از تحصيلات عالي برخوردار نيستند ولي به دليل هوش هيجاني بالا به اين خوشبختي دست يافتهاند. پژوهشهاي متعددي نشان داده كه هوش هيجاني ميتواند سبب افزايش ميزان سلامتي، رفاه، ثروت، موفقيت و عشق و شادي گردد.
مولفههاي هوش هيجاني:هرچند هوش هيجاني با هوش شناختي IQ ارتباط دارد ولي از لحاظ مفهوم نظري و عملكرد، كاملاًٌ با آن تفاوت دارد. مولفههاي هوش هيجاني به قرار زير است:
1- درون فردي: شامل خود شكوفايي، استقلال و خود آگاهي عاطفي.
2- بين فردي: همدلي و مسئوليت اجتماعي.
3- سازگاري: شامل توان حل مسايل و آگاهي به واقعيت.
4- مديريت استرس: شامل كنترل تكانهها و تحمل فشارها.
5- خلق و خوي: شامل شادكامي و خوش بيني.
همانگونه كه از اجزاء هوش هيجاني مشخص ميگردد،اين مفهوم ميتواند زمينه ساز پيشرفت شغلي، رضايت در روابط فردي و... باشد كه در اين مقاله به ارتباط EQ با پيشرفت تحصيلي در سطوح بالاتر ميپردازيم.
در تعيين سهم عوامل مربوط به موفقيت تحصيلي تنها 20% به IQ اختصاص يافته است كه اين ميزان براي دانشجوياني كه در مقاطع بالاي تحصيلي قرار داشته و رشته تحصيلي خوبي نيز دارند، حتي به مقادير پايينتري نيز تنزل مييابد. پس نقش عوامل انگيزشي، هيجاني و بين فردي در پيشرفت تحصيلي در اين گروه از دانشجويان كه همگي از هوش عملكردي بالايي برخوردارند بسيار مهم خواهد بود.
نكته حائز اهميت ديگر آن است كه اصولاً هوش شناختي يا IQ را نميتوان چندان تغيير داد ولي هوش هيجاني EQ قابل تغيير، اصلاح و ارتقاء ميباشد. پس شناخت EQ يك استفاده كاربردي نيز خواهد داشت.
پژوهشهاي اخير نشان داده است كه بر خلاف نظر اغلب فلاسفه و روانشناسان شناخت وعاطفه مستقل از يكديگر نيستند. تجارب عاطفي ما به نحوي با ذخيرهسازي و بازيابي اطلاعات پيرامون ما مربوط است. حالات خلقي ما تاثير عميقي بر اطلاعاتي كه به ذهن ميسپاريم يا مورد توجه قرار ميدهيم و شيوهاي كه به موقعيتهاي اجتماعي واكنش نشان ميدهيم، دارد در نتيجه به عنوان يك اصل كلي در اين ديدگاه ميتوان گفت:
عاطفه خوب -------- تفكر خوب
هنگامي كه احساس خوبي داريم، دنيا را با عينك خوش بيني ميبينيم و بر عكس. عملكرد عاطفي بر كاركرد عصبي- روانشناختي فرد نيز تاثير ميگذارد. وقتي خوش خلق هستيم، خاطرات خوب را به ياد ميآوريم و وقتي افسرده هستيم خاطرات بد اتوماتيكوار به ذهن وارد ميشوند.
هر چقدر هوش عاطفي فردي بالاتر باشد، به نقش و تاثير عواطف بر كنشها و رفتارهايش آگاهتر است و سعي ميكند متناسب با موقعيت بهترين عاطفه را در خود ايجاد كند تا بهترين نوع تفكر و حل مسئله را انجام دهد. فردي كه EQ بالا دارد ميداند كه چگونه تاثير منفي هيجانات را بر تفكر خود اصلاح نمايد.
امروزه بين يادگيري، امتحان دادن و نمره گرفتن با آنچه كه لازمه زندگي مدرن و روابط پيچيده بين فردي كنوني است، تفاوت زيادي قايل شدهاند. همه ما انسانهايي را ميشناسيم كه در ظاهر از تحصيلات بالايي برخوردارند و نمرات درخشاني گرفتهاند ولي در عمل و صحنه اجتماع ومسئوليت، بسيار شكننده و داراي زندگي نه چندان خوب و حتي گاه بسيار ملالت بار هستند. واقعيت هوش هيجاني و مولفههاي آن در اين زمينه نيز ميتواند پاسخگوي بسياري از چراها باشد، مثل اينكه چرا يك مهندس تحصيل كرده نميتواند با همسر خود زندگي شادمانهاي داشته باشد؟ چرا يك شاگرد اول دانشگاه نميتواند در كنكور كارشناسي ارشد موفق شود؟
نتيجه گيري:هوش هيجاني به عنوان يك پديده مورد توجه نه تنها حاوي جنبه تئوريك روانشناختي است، بلكه در ميدان عمل با ارتقاء آن ميتوان براي بسياري از مشكلات نهفته زندگي پاسخهاي مناسبي يافت. امروزه مقالات، كتابها وگارگاههاي آموزشي متعددي در رابطه با EQ تدوين ميگردند كه همگي تلاشي است بر نشان دادن راهكارهاي نو در مقابله با مشكلات فردي و بين فردي در جوامع پيچيده كنوني. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:38 توسط سپیده |
|
|
قطاري اسپانيايي بين Guadalquivir و Saville در حركت است ، مردم بچه هاشون را مي خوابانند و در ها را قفل مي كنند چون فضاي سرد و غم زده اي توي قطار حاكم است . روح ده هزار مرده . هدايت كننده قطار دارد مي ميرد مردم گريه مي كنند و براش دعا مي كنند . بالاي سر ان شيطان انتظار آن را مي كشد ، در اين گير و دار خدا سر مي رسد . شيطان به خدا مي گويد : چون من اول آن را پيدا كردم ، ان سهم من است ولي به تو شانس دوباره اي مي دهم با هم بازي پوكر مي كنيم و سر " روح ها " شرط مي بنديم .... غروب است و وقت تنگ است ، خدا دارد برنده مي شود خدا يك 8 مي خواهد و شيطان يك آس . اما شيطان برگي آس را از زير عباش با زرنگي مي كشد بيرون و حالا اين شيطان است كه برنده است ، شرط را بالا مي برند ، 10 هزار روح به 59 هزار مي رسد ولي خدا نمي داند شيطان چه كلكي سوار كرده آن نديده ... شيطان نعره مي زند كه من بردم ... هنوز قطار دارد حركت مي كند و اين درحالي است كه خدا و شيطان جايي همان دور و برها اينبار دارند شطرنج بازي مي كنند ، خدا دارد تمام تلاش خودش را مي كند و شيطان همينطور شرط مي بندد و روح هاي بيشتري را مي برد . در اينجا شاعر فرياد مي زند خدايا تو بايد ببري ،خدايا مراقب باش آن دارد برنده مي شود ، وقت ديگري باقي نمانده است ، آه روح من چي ؟ و با تمام وجود مي گويد تو بايد ببري خدا .... *_- جالب است كه وقت تنگ است و همه منتظر مشخص شدن نتيجه بازي هستند تا بفهمند بالاخره تكليف شان چي است ؟ اما كساني كه قرار تكليف را معين كنند به فكر نيستند ، نيروي خوب فقط نهايت تلاش خودش را مي كند و در عين حال هميشه بازنده است و نيروي اهريمني مدام كلك مي زند و طعمه هاي بيشتري را از ان خودش مي كند ، وقت تقريبا تمام است ولي نه نيروي خوب و نه نيروي اهريمن هيچكدام فرياد ها را نمي شنوند ، روح ها بلاتكليف هستند و آن دو فقط به برد و باخت خودشان فكر مي كنند ، به تعداد روح هايي را كه مي خواهند ببرند ... اين وسط هيچ كس به فكر مردم نيست ، هر دو قدرت براي تعداد روح هاي بيشتر ، براي كسب قدرت بيشتر سر گرم بازي و بازي اند ، هرچند در اين ميان نيروي خوب تمام تلاش خودش را هم مي كند ولي هميشه دور مي خورد و بازنده است . جالب تر اين كه اول داستان شاعر فرياد مي زند : روح ها منتظرند ولي موقعي كه وقت دارد تمام مي شود ، فقط مي گويد روح من چي . طبيعت همه آدم ها همين است پاي منافع كه بياد وسط ما ها من مي شوند . و هر كس فقط به خوش فكر مي كند . بخوانيد،داستاني را كه توي اين داستان نهفته است -_* |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:4 توسط سپیده |
|
|
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:35 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:36 توسط سپیده |
|
|
خدا گفت : ليلي يك ماجراست ! ماجرايي آكنده از من ; ماجرايي كه بايد بسازي اش شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن ...! شيطان گفت : آسودگي است ، خياليست خوش! خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن ! شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود خدا گفت : ليلي جست و جو ست... ليلي نرسيدن است... نداشتن و بخشيدن.... شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك; خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست شيطان گفت : ساده است ، همين جايي و دم دست و دنيا پر شد از ليليهاي زود ; ليليهاي ساده اينجايي ليليهاي نزديك لحظهاي خدا گفت : ليلي زندگي ست زيستني از نوع ديگر ليلي افسانه ي جاودانگي شد و شيطان گريخت مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد و ميدانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ....
از کتاب "ليلي نام تمام دختران"
نوشته ي خانم:
عرفان نظر آهاري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:51 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:39 توسط سپیده |
|
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت... من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر! چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:27 توسط سپیده |
|
|
موازی پسرك پريد لبهي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند. ديو و دلبر چشم در چشم دلبرش دوخت و آرام گفت: دوستت دارم ولي, زيباي من آيا عشق ديوي را باور ميكني؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:22 توسط سپیده |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:52 توسط سپیده |
|
|
تمام این دو هفته رو بی روح زندگی کردم.نمی دونم با چه نیروی ته مونده ای خودمو این ور و اون ور می کشوندم.نمی دونین چقدر سخته حمل کردن جسمی که روح نداره و سخت تر از اون نگاه منتظر استادای مختلف و نداشتن تمرکز و داشتن بغض !.... سکوت ! نگرانی ! کسل بودن! روزی که نتونی با روئیاهات زندگی کنی ، روزی که هیچی نتونه خوشحالت کنه! روزی که زنده نیستی اما زندگی می کنی! می خندم. دیگه اشکی تو چشام نیست.تحمل یه لحظه دور بودن از عزیزامو ندارم و تمام این روزا خودمو دور و دور و دور کردم. خسته ام. دلم یه فنجون چای دارچینی بدون بلعیدن بغض بدون درد می خواد. دلم شنیدن صدای خنده های یه دوست، دلم ساعت ها گوش دادن به موسیقی ای آرام بخش، دلم 9 ساعت خوابیدن بدون شنیدن صدای زنگ ساعت، دلم یه روزی رو می خواد که خودم تعیین کنم کجا برم و چی کنم. اما همه ی اینا بهونه است چون دلم چیزی به جز شنیدن صدای نازت ، هیچی نمی خواد عزیزم. صحبت کردن با دوستی که همیشه دیوونه ی بودن باهاشم. با تو . با تو عزیزم... امشب فقط با تو. مثه همیشه فقط با تو . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:47 توسط سپیده |
|
|
من با توام
من با تو ام اي رفيق ! با تو سيمين بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:1 توسط سپیده |
|
|
تيم فوتبال باير مونيخ آلمان شنبه شب، با پيروزی يک بر صفر مقابل اينتراخت فرانکفورت برای سيزدهمين بار قهرمان جام حذفی آلمان شد . با اين قهرمانی تيم تحت رهبری فليکس ماگات اکنون میتواند توجه خود را به سه بازی آخر خود در اين فصل "بوندس ليگا" معطوف کند . در حال حاضر اين تيم با پنج امتياز اختلاف پيشتاز است و در صورت پيروزی در ديدار چهارشنبه شب خود در آستانه بيستمين قهرمانی در بوندس ليگا قرار می گيرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:0 توسط سپیده |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:45 توسط سپیده |
|
|
همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست چون باده ی لب تو می نابم آرزوست ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز در زیر سایه ی مژه ات ،خوابم آرزوست دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست تا گردن سپید تو گرداب رازهاست سرگشتگی به سینه ی گردابم آرزوست تا وارهم ز وحشت شب های انتظار چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست. فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:36 توسط سپیده |
|
|
عزیزم فقط ترو می خواد این دل لجباز و بهونه گیر من دور از همه کس دور از هیاهوی مسائل روزمره دور از هر چیزی که می تونه ما رو از من دور کنه راستی می تونه چیزی منو از تو دور کنه؟ یا تورو از من! ما چقدر به هم نزدیکیم؟ اونقدر که می تونم تمام زندگیمو بهت بسپارم و اونقدر که می تونم مطمئن باشم که تورو به هرچیزی که می خوای می رسونم. عزیزم سپیده فقط و فقط برای تو و تا همیشه برای تو می مونه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:40 توسط سپیده |
|
|
در حال مطالعه ی کتابی هستم که از هر برگ آن نور تراوش می کند. او بی دریغ می بخشد و من بی دریغ می مکم . _ناتانائل آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی . _ باید که اهمیت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری. هر معرفتی را که تو در خویش جدا نگاه داری تا پایان قرون همچنان از تو جدا خواهد ماند.. _ ناتانائل فقط خداست که نمی توان انتظارش را کشید. اگر در انتظار خدا باشی یعنی هنوز نمی دانی که خدا در توست. خدا را از خوشبختی جدا مدان و تمام خوشبختی ات را در یک لحظه. _ و زندگی ما در پیش و روی ما ،همچون لیوان آب خنک ، لیوانی نمناک خواهد بود که دستان آدمی تبدار آن را گرفته است و می خواهد آنرا بنوشد و ناگهان لا جرعه سر می کشد با آنکه می داند باید صبر کند اما قادر به دور کردن آن لیوان دل انگیز نیست زیرا که آب بی حد گواراست و او بی حد از التهاب تب می سوزد. او می بخشد و می بخشد و می بخشد و من هنوز سیراب نگشته ام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:4 توسط سپیده |
|
|
باز در کنار پنجره ای نشسته ام که درخت روبرویش را می شناسم. درختی که چندی پیش شاهد خزانش بوده ام. کشمکشی بین باد و برگ!
اکنون شمار برگهایش به قدری است که دیگر به باد اجازه ندهد که هر کاری که بخواهد با او بکند. اکنون اوست که به باد جهت می دهد! من اینجا در کنار پنجره نشسته ام. همیشه رابطه ی خوبی با پنجره ها داشته ام. ما به راحتی می توانیم با هم وارد گفتگو شویم بی آنکه چیزی از هم بدانیم یا به قراری دیگر امیدوار باشیم.او به من اجازه می دهد که از عمق وجودش به درخت نگاه کنم.به شور و شوق برگهای سر سبزش و به غرور سرخش.من می دانم که چه خزانی در انتظار این برگها خواهد بود و برگها هم می دانند که چه مرگی در انتظارم خواهد بود اما هیچکدام از اینها باعث نمی شود که ما نتوانیم بخندیم.ما! یعنی من و درخت روزی می میریم اما.... اما یکی زودتر و یکی دیرتر؟! نه... قطعا اما های بزرگ تری هم وجود دارند. پنجره انتظار دارد که من بخندم. او از من می خواهد که گریه نکنم. او می بیند که وزش شدید باد چطور مرا به هر جایی که بخواهد خواهد برد اما هنوز از من می خواهد که بخندم در حالی که خودش نیز نمی خندد. اکنون این درخت است که از پشت پنجره شاهد خزان و کشمکش بین دختر جوانی است که اهدافش در حال له شدن هستند و بدتر از آن له شدن قلبی که با تمام وجود مسئول شاد کردنش بود. می توانم امیدوار باشم .چون هنوز بعد از آن خزان و آن باد های ویران کننده هنوز درخت پا برجاست و برگهایش از سر ذوق می خندند.اما من نمی توانم همانند درخت هی بمیرم و هی زنده شوم. من نمی توانم با بادها رابطه ی خوبی داشته باشم تا چه برسد که همانند درخت به آن ها اجازه بدهم که از لمس تن برگهای سبزم لذت ببرند! اما شاید پنجره هم باورش نشود که من چقدر خوشبختم. قلبی با تمام وجد برایم می تپد. قلبم با تمام وجود برایش می تپد.شاید زندگی به ان سرسختی ها هم که من فکر می کنم نباشد و به ما اجازه بدهد که در جوی آرام کنار هم بخوابیم. اما سپیده تو خوب می دانی که زندگی فقط خوابیدن نیست. تو عاشقانه زندگی خواهی کرد.عاشقانه آرامش خواهی بخشید.عاشقانه آشپزی خواهی کرد. عاشقانه درس خواهی خواند.عاشقانه خواهی نوشت و خواهی خواند.عاشقانه عشق بازی خواهی کرد و حتی عاشقانه خواهی مرد.این همان اما هایی است که تو هرگز اجازه نداری فراموششان کنی.عاشقانه و فقط با عزیز دلت.آنگاه پر انرژی تر برای عزیزانت...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:16 توسط سپیده |
|
|
به كجا چنين شتابان ؟ دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:4 توسط سپیده |
|
|
عشق من تو آن شادی یی هستی که وقتی دیگر هیچ شادی یی ندارم ، برای من می مانی. من همیشه برای تو و فقط برای تو می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:40 توسط سپیده |
|
|
امروز این جمله رو از دوست و دختر عموی عزیزم دنیا هدیه گرفتم که به شما تقدیمش می کنم.
hich kasy nemitone be ghalbesh yad bede ke nashkane vali mitone yadesh bede ke har vaght shekast labeye tizesh daste oni ro ke shekastesh nabore!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:1 توسط سپیده |
|
|
دوستت دارم و دارم و دارم ها را بگویید ، نترسید. زن به خاطر درد دستش پیش پزشک می رود و دکتر داروهای متعددی تجویز می کند. تزریقات زیاد در دست ، نسخه های زیاد ، چندین بار در هفته. چند ماه بعد دکتر اعتراف می کند که این تزریقات به هیچ دردی نمی خورد که تنها وسیله ای برای اطمینان از بازگشت زن به مطب بود. در سرنگ ها هیچ بوده است. خلاء ، فقدان ، عشق بدین گونه آمده ، با این حیله گری ، در طی ملاقات های متعدد. محبت زن به مرد ، محبت مرد به زن از طریق تزریق مدام فقدان آمپول های هیچ. .... سخن گفتن از انجیل مقدس ، نیرنگی بود برای با هم بودن. مجسم می کرد که در باره ی علوم دینی و الهیات بحث می کنند. این تمام چیزی بود که او می خواست. تمام چیزی که جرأت می کرد آرزو کند. فقط نزدیک بودن به او. آنقدر نزدیک تا بتواند بوی ریشش را حس کند. تا تموج خشن ردایش را ببیند. تا او را فقط با عاشقانه نگاه کردن دوست بدارد. .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:42 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|