![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
باز از یک نگاه گرم تو یافت همه ذرات جان من ، هیجان همه تن بودم ای خدا ، همه تن همه جان گشتم ای خدا ، همه جان. نیما ی نازم به خاطر اینکه همیشه در کنارمی ، از اینکه به زندگیم روح می دی ، از اینکه منو با عشق آشنا کردی ازت متشکرم. تک مرد زندگی من ، نیمای گلم امید جونم خیلی دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:7 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:12 توسط سپیده |
|
|
I LOVE YOU FOREVER |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:22 توسط سپیده |
|
|
****************************************************************************** امشب آسمون سیاه تر به نظر می رسه آخه هیچ ستاره ای توش نیست. امشب هوای خونه کمی سرده چون مامان حوصله نداره شام درست کنه. امشب چند بار در های خونه محکم بسته شدن و دیگه باز نشدن. امشب مامان سعی می کنه سام رو زود بخوابونه و ازش بخواد که منتظر قصه نباشه. _مامان! تا حالا ستاره ای دیدی که اونقدر غمگین باشه که نخواد چشمک بزنه؟ : نه عزیزکم. _ یعنی ستاره ها حتی اگه ناراحت باشن باز چشمک می زنن؟ :ستاره ها خوب می دونن که چقدر ما آدما دلمون به چشمکشون خوشه واسه این سعی می کنن وقتی میان پیشمون غماشونو فراموش کنن تا ما ناراحت نشیم. _ پس اونا غماشونو به کی بگن؟ :خب ستاره ها به همین راحتی که ستاره نشدن . اونا دلاشون خیلی گنده است. مامان دستای گرمشو رو گونه های سام می ذاره و باز نگاش می ره سراغ پنجره و زیر لب می گه: اما دلای گنده هم یه روز خسته می شن و این طوری میشه که دیگه نمی تونن چشمک بزنن و ترجیح می دن اصلاً نیان تو آسمون. این طوری میشه که بعضی شبا آسمونمون تیره تر میشه. سام با نوازش دستای گرم ستاره ای به خواب می ره که امشب حتی حوصله شام درست کردن نداشت اما باز خودشو فراموش کرد و بخشید بخشید از وجودش بخشید. ***************************************************************************** امروز روز ستاره ها بود. روز مامان و مامان بزرگایی که همیشه درخشیدن و بخشیدن. ما هیچ جوری نمی تونیم ازتون تشکر کنیم و خیالمون جمع باشه که آدمای قدر شناسی بودیم آخه دلای بزرگتونو که ما نداریم اما تبریک مارو قبول کنید و بدونید که خیلی دوستون داریم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:31 توسط سپیده |
|
|
امروز با حس جدیدی چشمانم را به روی صبح باز کرده ام. من عجیب خوشبختم.
بالهای پروازم را آماده کرده ام . دیگر پرهایش را قیچی نخواهم کرد.
اما هنوز انتظار را می کشم.گاهی با رنگ سبز و گاهی با رنگ قرمز. تمام سلول های وجودم تو را خواهانند. من خوشبخت من منتظر من عاشقم. .../.../... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 19:48 توسط سپیده |
|
|
چند روزی است که قناری جفتش را گم کرده است. جستجو ادامه دارد. هوای سنگین قفس دیگر تحمل پذیر نیست. جستجو ادامه دارد. در قفس را چه کسی آن شب باز گذاشته بود؟ جستجو ادامه دارد. پرهای خون آلود قناری ای لابلای گل های باغچه پیدا شده است. جستجو متوقف می شود. به احترام بغض شکسته ی قناری ، گربه های شهر یک دقیقه سکوت می کنند. گربه ای که شدیداً دهانش بوی خون می داد با نگاهی حزن برانگیز تسلیت می گوید. زندگی همانند رود زلالی جاری است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:37 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:31 توسط سپیده |
|
|
آدما شوخی شوخی به گنجشکا سنگ می زنن گنجشکا جدی جدی می میرن. آدما شوخی شوخی به هم زخم زبون می زنن آدما جدی جدی دلشون میشکنه. آدما شوخی شوخی همدیگه رو فراموش می کنن آدما جدی جدی تنها می شن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:50 توسط سپیده |
|
|
1- برخی از آدمها میدان را دور می زنند تا به خیابانی که می خواهند برسند. 2- برخی از آدمها یکدیگر را دور می زنند تا تنها خودشان به آنچه که می خواهند برسند. 3- برخی از آدمها مثل خر آسیاب دور می زنند و فکر می کنند که خیلی جلو رفته اند و در حال رسیدن اند. 4- برخی از آدمها آنقدر دور خودشان دور می زنند که سرشان گیج می رود و دیگر به رسیدن فکر نمی کنند. 5- برخی از آدمها برای اثبات بعضی چیزها دچار دور تسلسل می شوند و در حالی که هی از اول به آخر و از آخر به اول می رسند پی می برند که دیگر نخواهند رسید. 6- برخی از آدمها دور می زنند چون از ادامه ی راه منصرف می شوند و هیچ وقت نمی رسند و نمی خواهند که برسند. 7- برخی از آدمها دور می زنند چون چیزهای با ارزشی را جا گذاشته اند که می خواهند دوباره به آنها برسند. 8- برخی از آدمها مثل زمین که به دور خورشید دور می زند به دور معشوق یا معشوقه ی خود دور می زنند تا او را به آنچه که می خواهد برسانند. 9- برخی از آدمها مثل مادری که به دور فرزند مریض اش می گردد دور عزیزانشان دور می زنند تا با آنها به جایی برسند. ....... و ...... خلاصه دور زدن های زیادی وجود دارد که اگر به خود اجازه بدهم که همچنان به شمردن آنها ادامه بدهم آن وقت ممکن است که شما هم مرا دور بزنید. (حالا از کدوم نوع اش،نمی دونم؟) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:45 توسط سپیده |
|
|
وقتی رسید که دیگر مسافر از سفر بیزار شده بود همه به او خندیدن آخر او دیگر چه مسافری است؟ شاید نمی دانند که قصد از سفر تفریح نبود ، شاید نمی دانند که دور ماندن از خانه و آسایش چه دردی دارد و بدتر از آن نداشتن همسفر و باری بدتر از بدتر اینکه چشم به راه باشی... مسافران خسته نباشید ، برای برگشتن تان دعا می کنم . کاش وقتی برگشتید همه چیز همان طوری باشد که منتظرش بودید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:13 توسط سپیده |
|
|
خدا به یونس فرمان داد تا به نینوا برود و ساکنان آنجا را زنهار دهد که اگر روش های شیطانی خود را تغییر ندهند ، تنبیه خواهند شد. یونس این کا را نکرد چون می ترسی مردم توبه کنند و خدا آنها را ببخشد او مردی است که شدیداً به نظم و قانون مقید است اما از عشق بهره ای نبرده است.او در ضمن فرار به دهان ماهی فرو می رود و این حالتی از انزوا و زندانی شدن است که در اثر فقدان عشق و عدم احساس مسئولیت مشترک رخ می دهد. خدا او را نجات می دهد و یونس به نینوا می رود و برای مردم موعظه می کند و همان چیزی که می ترسید اتفاق می افتد و خدا ساکنان آنجا را می بخشد و تصمیم می گیرد که شهرشان را نابود نکند. یونس خشمگین می شود و طلب اجرای عدالت می کند نه عفو. سرانجام در زیر سایه ی درختی که خداوند برای در امان ماندن او از آفتاب رویانده بود می نشیند اما هنگامی که خدا آن را می خشکاند یونس مأیوس و عصبانی می شود و از خدا گله می کند. خدا جواب می دهد : تو دلت برای تک درختی می سوزد که زحمت اش را نکشیده ای و پرورش اش نداده ای. درختی که یک شبه بارور شد و یک شبه خشکید پس چگونه من از نینوا که بیش از 120 هزار جمعیت دارد ، با رمه و گله ی فراوان و مردمی که دست راست وچپشان را از هم نمی شناسند ، چشم بپوشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:20 توسط سپیده |
|
|
دلم لج آورده نمی ذاره به کارام برسم حتی خیال بودن با عزیز دلم اونقدر زیباست که می ترسم زمان حال رو از دست بدم اون وقت به جای اینکه همه چی روبراه تر بشه همه چی راکت می مونه. خب سپیده جون باشه . اما دلم !؟ چرا لج باز شده ؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:22 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 18:32 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|