تبليغاتX
مسافران زمین
می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم!

/ مرد کور به کمک ديگران به بلندی می رود و می خواند/
اوسّا!
اوسّا!
آهای اوسّا! هَسّی هنوز؟ کجائی؟ اون بالائی؟ حالا ما نه، بلانسبت يه آدم، اينه رسمش؟ اينه آئين رفاقت آقاجون؟
اين که نشد، تويه جا چشم بشی تو عالمت، ما بشيم کور نيگا، ببينيم، تا نبينيم، هی بگيم تا نشنويم، اصلن از اول اول که رهامون کردی، قرارمدارمون چی بود؟ هان؟ زبونم لال بگم، واسه بازی ی خودت ساختی منو، که بهت برمی خوره، نه؟ چرا، تو می خواسّی با يکی تو تنهائيت، قايم باشک بازی کنی! دادی ما رو هل بدن تو معرکه. باشه، پای بازيت هَسّم، اما، تو کدوم گوشه ی اين خراب شده چشم بذارم، کجا گم شم که تو پيدام نکنی؟ تو سفيدی، تو سياهی، تو کجا؟
مَشتی! منو ول کردی وسط اين برهوت، تنهای تنها، قاطی يه مُشت، تنهای ديگه، که بگرديم پی هم، که همو پيدا کنيم، که تو رو پيدا کنيم، تو که بودی، هسّی، که بگرديم پی چی؟ پی جرأت اشک؟ تخم تکامل؟ يا پی زيبائی؟ زرشک! اونی که گمشده تو خاک، منم، از همون فردائی، که می گفتن همه چيز انرژيه، من، سر صبر، تو خودم رفتم و پيدا نشدم.
تو می خوای سفيد باشم، زلال باشم، پس سياهيت چی چيه؟ پس کدورت کدومه؟ تو می خوای راست باشم، روزگارت که داره خم می کنه، کج می کنه! تو خودت يه خط صاف، تا خودت نشون بده، آخه وقتی تُو سفيدت يه عالم رنگ و دو رنگی قاطيه، تو سياهيت يه عالم بی رنگی، ديگه منت نداره، بالاغيرتاً بيا، يه جا رو نشون بده، که خودت توش نباشی، تا برم توش گم شم، يا اقلاً، تو خودم پيدا شم.
تو خودت، توعالمت کلاس گذاشتی برا من، با معلم، با کتاب پشتِ کتاب، چطوری بهت بگم، که تو درس اولت موندم و درجا می زنم، پس ديگه، امتحانت کدومه؟
من می گم مجبورم، تو می گی مختاری، من بگم مختارم، تو می گی مجبوری، اين وسط من موندم، با کدوم ساز مشيتت برقصم که بهت برنخوره.
ميدونی، دربدر دنبال يک خلوتِ مَشتَم که باهات دعوا کنم، که باهام دعوا کنی، بزنيم به تيپ هم، بعدشم آشتی کنون را بندازيم، روی بوم آفرينش، بشينيم يه قل دو قل بازی کنيم، شرط ببنديم سر رنگ، سر يک گاز به سيب، سر احساس تعادل که بگی چی به چيه.
آخه اين شونه ات کو، زانوت کو، کی بيام سر بزارم رو دامنت، يه شيکم سير برات گريه کنم، يه شيکم سير به حالم بباری! تو که هی لاف ميای دوسم داری، قبول، بغلم کن راس ميگی، بيا من که حاضرم، بکن ديگه، بد جوری حقيرتم، به خودت از اين خراب تر نمی شم. نکنه تو هم ديگه عين منی، تو زمينگير زمينی مثِ من؟ آره؟ تا ميام حرف بزنم تشر ميرن کفر نگو، آخه پس من چی بگم؟ به کی بگم، منو انداختی ميون يه سفيد، يه سياه، ميکشن از دوطرف، ديگه پاک جر خوردم، تو نسبيت.
اين وجوده مثلاً ؟ يه چيزی ساختی برام، پر عقده، پر درد، پر خواهش، پرغم، چطوری بگم برات؟ برا گفتن، کلمه کم ميارم، راسياتش برا زندگی با اين موجودات، دو سه روز عمر کمه، تا ميام بخود بجنبم، يه چيزی ياد بگيرم، که ميگی صدام کنن، جون تو بد جوری، تو هوا معلقم، آويزون. هنوزم توش موندم، آخه يعنی چی که تو، تو گناه اينقده لذت ميذاری، شيطونم ميفرسی، تا کلک سوار کنه، تا با صد جور بامبول، وسوسه ام کنه، خرم کنه، اينه رسمش لوطی؟ واسه اين هستی نيم بند و کوتاه، روز و شب، قدِ موهای سرم، می ميرم، زنده می شم، تازه بعدشم بيام جواب بدم؟ انصافه؟ باز جای شکرش باقيه يادت نرفت، بهم خواب دادی، که تو خواب، خوابِ شيرين ببينم، فکر کنم فرهادم، که تو خواب غرق بشم، به جونت غر بزنم، خيال و خواهش ببافم، خودمو وصل به رويا بکنم.
گرفتی؟ مال امشب ام بذار به حسابم، پای خوابگردی و اينجور حرفا، پای هر چی عشقته، يعنی اينجورم ميشه، ديگه حرفی ام داری؟ حالا اينقد، قد يه انگشدونه، بی حساب شديم. فعلنه، مرحمت زياد، آه راسّی، پول خوابمو بده. نقدی بده، خواب کور گرونتره، نايابه، تازه، گريه شم يه کم رنگی تره، تا نگيرم نمی رم، فکر کردی!
/ سکه ای کف صحنه می افتد، مرد کور به کمک ديگران حيران از سکو پائين آمده به دنبال سکه می گردد، پيدا می کند، با دندان امتحان کرده، در جيب گذارده، سر جايش می رود./

نمایشنانه ای از حسین پاکدل.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:7  توسط سپیده | 

صداي تو

 صداي تو گرم است و مهربان
 چه سحر غريبي درين صداست
 صداي دل مرد عاشق است
 كه اين همه با گوشم آشناست
صداي تو همچون شراب سرخ
به گونه ي زردم دوانده خون
 چنين كه مرا مست مي كني
 نشاني ي ميخانه ات كجاست ؟
به قطره ي شبنم نگاه كن
 نشسته به گلبرگ مخملي
به مخمل آن نيمتخت سرخ
اگر بنشاني مرا به جاست
 صداي تپش هاي قلب من
 به گوش تو مي گويد اين سخن
 كه عاشقم و درد عاشقي
 چگونه نداني كه بي دواست ؟
 ز جیك جیك گنجشك هاي باغ
 تداعي صد بوسه مي كنم
 بيا و ببين در خيال من
 چه شور و چه هنگامه يي به پاست
چه بي دل و بي دست و پا منم
چنين كه شد از دست دامنم
چرا به كناري نيفكنم
 ز چهره حجابي كه از حياست
دلم همه شد آب آب آب
 كه سر بگذارم به شانه ات
مگر بنوازي و دل دهي
 كه فاش كنم آنچه ماجراست
 به زمزمه گويد زمان عمر
 كه پاي منه در زمين عشق
 به غير هواي تو در سرم
 زمين و زمان پاي در هواست

 

معلم و شاگرد

بانگ برداشتم : آه دختر
 واي ازين مايه بي بند و باري
 بازگو ، سال از نيمه بگذشت
از چه با خود كتابي نداري ؟
مي خرم ؟
 كي ؟
همين روزها
 آه
 آه ازين مستي و سستي و خواب
 معني ي وعده هاي تو اين است
 نوشدارو پس از مرگ سهراب
از كتاب رفيقان ديگر
نيك دانم كه درسي نخواندي
ديگران پيش رفتند و اينك
 اين تويي كاين چنين باز ماندي
 ديده ي دختران بر وي افتاد
 گرم از شعله ي خود پسندي
 دخترك ديده را بر زمين دوخت
شرمگين زينهمه دردمندي
گفتي از چشمم آهسته دزديد
چشم غمگين پر آب خود را
 پا ،‌ پي پا نهاد و نهان كرد
پارگي هاي جوراب خود را
بر رخش از عرقش شبنم افتاد
چهره ي زرد او زردتر شد
 گوهري زير مژگان درخشيد
دفتر از قطره يي اشك ، تر شد
اشك نه ، آن غرور شكسته
بي صدا ، گشته بيرون ز روزن
پيش من يك به يك فاش مي كرد
 آن چه دختر نمي گفت با من
 چند گويي كتاب تو چون شد ؟
 بگذر از من كه من نان ندارم
 حاصل از گفتن درد من چيست
دسترس چون به درمان ندارم ؟
خواستم تا به گوشش رسانم
 ناله ي خود كه : اي واي بر من
واي بر من ، چه نامهربانم
 شرمگينم ببخشاي بر من
ني تو تنها ز دردي روانسوز
 روي رخسار خود گرد داري
 اوستادي به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داري
 خواستم بوسمش چهر و گويم
ما ، دو زاييده ي رنج و درديم
 هر دو بر شاخه ي زندگاني
برگ پژمرده از باد سرديم
ليك دانستم آنجا كه هستم
 جاي تعليم و تدريس پندست
 عجز و شوريدگي از معلم
 در بر كودكان ناپسندست
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شكستم
 ديده مي سوخت از گرمي ي اشك
ليك بر اشك وي راه بستم
با همه درد و آشفتگي باز
 چهره ام خشك و بي اعتنا بود
 سوختم از غم و كس ندانست
 در درونم چه محشر به پا بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:10  توسط سپیده | 

پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
 اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
 در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
 بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
 مي داني ؟
 انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
 مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
 گوش كن
 يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
 مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
 تاريخ يا جغرافي ؟
 مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
 براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
 به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
 مي بايست مي خوابيدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هايند
 مي داني ؟
 از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
 كودك
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
 بي نهايت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم

گفتگوي من و نازي زير چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
 و قشنگتر اينه كه
 يادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
 اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
 من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
 هلهله هاي من وتو
 چطوري ثبت مي شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
 نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

http://www.avayeazad.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:59  توسط سپیده | 

تردید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:28  توسط سپیده | 

استاد فلسفه ای منکر خدا بود روزی دانشجوی جدیدی سر کلاس نشست. استاد در میان درس باز نیز منکر وجود خدا شد و گفت: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد. پس پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

دانشجویان به هم نگاه کردند و گفتند نه!

استاد با قاطعیت گفت: پس با این وصف خدا وجود ندارد.

دانشجوی جدید از جایش برخاست و پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ آیا کسی هست که مغزاستاد را لمس کرده باشد؟ آیا کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

دانشجویان گفتند نه!

دانشجوی جدید گفت پس نتیجه می گیریم آقای استاد مغز ندارد.

 

مسعود حسینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:12  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
 

درباره وبلاگ
دستی که نان را قسمت کند
دستی که پُر کن سبوی آب را
دستی که زخم ها را شفا دهد
دستی که بگیرد و ایمنی بخشد
دستی لبریزِ نوازش...

دست هایت
لازمه ی زندگی اند!

 

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
شعر
ورزشی
روان شناسی
دل تنگی ها
داستان
دست نوشته ها
بدون شرح
نکته ها
ضرب المثل
پیوندها
دختر عاشق
شازده کوچولو
دور از خانه
sa2n
لحظه هام
داستان های من
چیزی نیست ،جز ...
یه شادی غیره منتظره...
آشپزی
درهم بر هم
دختـــری با چشــمانی از جنــس المـــاس
بانوی تو
پـاپـیــون کـوچـولـو
برونداد
تاراش ها
باران سرا
چی شد که عاشقت شدم؟
درختها ایستاده میمیرند!!!
دهکده
مداد رنگی
دختر تنهای عاشق
lahzeham
روان شناسی عمومی و سلامت روان
خورشید خانوم
طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
اميدوارم لحظه هاي قشنگي در اين وبلاگ داشته باشيد Free Site Counter
تعداد بازديد کنندگان وبلاگ مسافران