![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
یادش به خیر اون وقتا که روز معلم می شد همه ی بچه های کوچه مون میومدن جلوی در خونه تا واسه معلماشون از گلای باغچه مون ببرن.یادمه درختی داشتیم که گلاش به گل روز معلم معروف شده بود و فقط اردیبهشت گل می داد.
علاوه بر این، روز معلم منو یاد هدیه هایی میندازه که شاگردای مدرسه ی بابا براش می آوردن.اون هدیه ها اگرچه از نظر مالی چندان قیمتی نداشتن اما می شد لبخند کودکانه ی بچه های روستایی و اون ذوق بی منتی که در هنگام دادن هدیه به معلماشونو داشتن رو لمس کرد و دید. هدیه هایی چون گل های وحشی ای که با کاغذ کادو و بند شیرینی _به جای روبان_ بسته شده بودن و در اوج سادگی زیبا به نظر می رسیدن.یا تابلو های آینه ای با طرح شمع و گل و پروانه که روش نوشته شده بود معلم دوستت دارم.یا چندین جفت جوراب های شیشه ای مردانه و در واقع هرچیزی که در حد توانشون بود و البته یه بارهم یه خروس آورده بودن که موقع سر بریدنش اینقدر منو داداشم گریه کردیم که مجبور شدن خروسو بدن بیرون.(خلاصه مدارس روستایی هم حال و هوای خودشونو دارن دیگه) اگرچه از اون روزا خیلی گذشته و دیگه از درخت گل معلم خبری نیست و تو مدارس شهر هم به چشم و هم چشمی اولیا برای نشان دادن خود پیش معلما در دادن هدیه ها افزوده می شه اما هنوز از اون هدیه های ساده و ناب برای بابا میاد. اینم متن کوتاهی بود به مناسبت روز معلم.می دونم امروزه سرو کله زدن با بچه ها اونم از نوع یکی یدونش خیلی سخته پس به همه ی معلما خسته نباشید می گم و امیدوارم که موفق باشن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:46 توسط سپیده |
|
|
کاش انسان یک درخت بود. سبز سر افراز و همیشه بخشنده
اگر چه هستند انسان هایی که می توان روح یک درخت را در آنها دید. خزان! چیزی نیست که به او می اندیشم اما باور آن سخت قلبم را فشرده است. و چه افسوس که در جمعمان درختی به خزان نشسته است. لطفا برای سر سبزی مجددش دعا کنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:38 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|