تبليغاتX
مسافران زمین
می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم!
جهان درختی را می شناخت که صد ها سال از عمرش می گذشت.درختی با قامتی بلند و نگاهی پر غرور و ظاهری بسیار فریبنده برای جلب مریدان بیشتر.

درختان جوان چنان به سخنانش گوش می دادند که گویی او همام منجی موعود است.اما درخت پیر نقشه ی شومی بر سر داشت و قدرت کلامی که سنگ را نیز می توانست مجاب کند.هدف او به دام انداختن پرندگان مهاجری بود که می خواستند  با نشستن بر روی شاخه ی درختان خستگی خود را بر طرف کنند.او می گفت که مالک کل درختان و فضای مزرعه است و پرندگان قصد دارند که با تجمع در لابلای درختان دست به میتینگ های سیاسی در جهت اشغال مزرعه بزنند زینرو همه ی درختان بدون استثناء مسئول بودند که با دور ساختن آنها و آزار و اذیتشان راه پیروزی را بر دشمن ببندند و درختان جوان بدون آنکه حتی کلمه ای با پرندگان صحبت کرده باشند به پلید بودنشان اطمینان داشتند و هرگز شک نمی کردند.

و صد افسوس که درختان جوان هر گز از خود نمی پرسیدند که چگونه درخت پیر به این باور رسیده است آنها بی آنکه کوچک ترین مخالفتی با عقاید مرید خود داشته باشند  آنچنان به سخنانش گوش می دادند  که گویی آیه ایست از جانب خداوند و بی آنکه لحظه ای بیندیشند با او می خندیدند،با او می گریستند،با او نفس می کشیدند و حتی جان خود را در پی اهدافش می دادند بی آنکه زمانی را آنگونه زندگی کرده باشند که می خواستند.

هدف همه ی آنها جنگ بود.جنگ با دشمنی فرضی که می پنداشتند بسیار ظالم و خطرناک است.نقشه از این قرار بود:آنها می بایستی پرندگان را با حرکات شاخه های خود به سوی درخت پیر می راندند تا بدین گونه  هم مانع از تجمع آنها شده و هم کار را به فرمانده ی خود بسپارند و درست اینجا بود که جنگ حقیقی در تن پوشی فریبنده آغاز می شد.

پرندگان جذب میوه های قرمز و براق درخت می شدند و غافل از سم موجود در آنها می خوردند و در پای درخت جان می سپردند.آنگاه درختان جوان اگرچه در این کشمکش شاخه ها و برگها و حتی گاهی برخی از آنها جان خود را از دست می دادند اما خوشحال بودند که مزرعه را از چنگ دشمن نجات داده اند و اما درخت پیر با لبخندی مرموزانه خرسند از جنازه ی پرندگانی بود که در پای ریشه هایش به کود تبدیل می شدند و به سال هایی می اندیشید که به عمرش افزوده شده بود.

آری این بود بازی کثیف درخت پیر با درختان جوان.

سال ها گذشت و درخت غافل از اینکه خدایی هم هست که شاهد تمام ماجراست.خدایی که دست شیطان را در روح درخت دیده بود اما بسیار صبورانه منتظر بود تا شاید درخت پیر نجات یابد چرا که او خداوند بخشش و محبت است نه انتقام و جنگ.

زینرو او بادها را که حاوی پیام خود بود به مزرعه فرستاد و بادها در لابلای درختان پیچیدند و پیام صلح را به گوش همگان رساندند و اینجا بود که درختان جوان بیدار شدند و اندیشیدند.

کلام خداوند آنقدر شفاف و نورانی بود که آنان را قادر به شناسایی روح تاریک شیطان در سخنان درخت پیر کند.اما درخت پیر همچنان مقاومت می کرد و سعی در فریب مجدد درختان جوان داشت چرا که پذیرش خداوند برابر با شکست او بود.زیرا روح پاک خداوند هرگز نمی تواند با روح پلید شیطان در یک جا بماند.

اکنون درختان جوان نه تنها فریب نمی خورند بلکه کمک حال پرندگان شده اند و آنان را از میوه ها و افکار درخت پیر بر حذر می دارند و این گونه صلح در جهان برقرار می شود.

و درخت پیر اگرچه همچنان زنده است اما هر روز روح شیطان در او ضعیف تر شده و از غرور کاذبش کم می شود.

 

خداوند همچنان صبورانه شاهد درختان دیگری است که در شیطان زندگی می کنند و جهان را تاریک ساخته اند اما خداوند امیدوار است و مهربان.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:51  توسط سپیده | 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:17  توسط سپیده | 

اگرچه همه می دانیم که زیبایی مفهومی  وابسته به سلیقه٬ عقاید٬ نگرش و شاید حالات درونی ماست اما گاهی در زیبا خواندن برخی پدیده ها اتفاق نظر داریم.

مواردی همچون عشق٬ هنر٬ گل٬ محبت مادری٬ روشنایی٬ موسیقی٬لبخند و........و البته خود زیبایی.

ما هرگز نمی توانیم زیبایی را بر اساس مفاهیم قرار دادی درک٬تعبیر و حتی تفسیر کنیم.زین رو به دلیل نا ملموس بودن آن معیار مشخصی برای سنجش و یا ارزیابی آن نداریم.

اما به نظر من زیبایی ای که منشاء آن  حقیقت باشد به خودی خود و به شکل انکار نشدنی ای زیباست و در ذهن و قلب هر انسانی تاثیر گذار است.

اگرچه مکن است که زیبا ترین افراد در زیبا ترین لباس ها و در زیبا ترین مکان ها در نگاه اول خیره کننده و بی نظیر به نظر آیند اما این زیبای بدون حضور خداوند در زندگی شان نتها زود گذر خواهد بود بلکه در طی زمان نیز عادی  خواهد شود.

از دید من زیبایی حقیقی زمانی لمس خواهد شد که در آرامش حاصل از ایمان به خداوند پدیدار شده باشد.

چرا که درک تمام زیبایی ها تنها در محبت بی قید و شرط او امکان پذیر است. 

زندگی تان زیبا باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:52  توسط سپیده | 
دیگه هیچ وقت.اصلاً.ابداً و تحت هیچ شرایطی shift Delete نمی کنم.

آخه تمام عکس هایی که دیروز تو آمستردام گرفته بودیم پرید.

 

یک هفته بعد...

خدمت دوستان عزیز اعلام کنم که ما مجدداً به آمستردام رفتیم و مشکل قبلی حل شد.به هر حال از راهنمایی شما متشکرم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 16:40  توسط سپیده | 

 

۵ روز از اقامتمون در هلند می گذره.اولین چیزی که در نگاه اول نظرمو به خودش جلب کرد تمیزی و نظم فوق العاده ای بود که احتمالاً به دید هر کسی که از ایران میاد بی نظیره و دومین چیز رنگ های شاد و زنده ی لباس هایی بود که افراد پوشیده بودن.هرگز فکر نمی کردم که رنگ لباس بتونه اینقدر در چهره شهر تاثیر داشته باشه.اگر چه در ایرانمون دیگه حتی فکر کردن به لباس های رنگی هم جرم به حساب میاد.آره آره نباید مقایسه کنم.اینقدر اینجا متفاوته که ... اما با این وجود ذهنم دائماً در این کشمکشه.

 اینجا واسه دوچرخه مسیر مجزایی وجود داره که اکثراً می تونن با دوچرخه این ورو اون ور برن.ما هم تو این چند روز دوچرخه سواری مون خیلی خوب شده به طوریکه دیروز رفت و برگشت ۳۰ کیلومتر رکاب زدیم.

از جمله نکات قابل توجه ی دیگه قوانین رانندگی شونه اینجا ماشینا در هر ساعتی از روز باید چراغ شونو در هنگام رانندگی روشن بذارن چون محققین به این نتیجه رسیدن که این کار می تونه احتمال تصادف رو تا حد زیادی کاهش بده.جالب اینجاست که تو این فصل تا ساعت ۱۰ شب خورشید تو آسمونه.

ناگفته ها زیاده پس می ذارمش واسه پست های بعدی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:38  توسط سپیده | 
سلام دوستان.

این بار از فضایی دیگه و کیلومتر ها دور از خونه می نویسم.از کشور  گل ها و بادگیر ها و زیبایی...هلند.

سعی دارم خاطرات و نکات قابل توجه ی این سفر یک ماهه را در پست هام ذکر کنم.

جای همه ی دوستای عزیزم واقعاً خالیه.

به کمی استراحت نیاز دارم.پس فعلاً می رم.

شب خوش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:29  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
 

درباره وبلاگ
دستی که نان را قسمت کند
دستی که پُر کن سبوی آب را
دستی که زخم ها را شفا دهد
دستی که بگیرد و ایمنی بخشد
دستی لبریزِ نوازش...

دست هایت
لازمه ی زندگی اند!

 

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
شعر
ورزشی
روان شناسی
دل تنگی ها
داستان
دست نوشته ها
بدون شرح
نکته ها
ضرب المثل
پیوندها
دختر عاشق
شازده کوچولو
دور از خانه
sa2n
لحظه هام
داستان های من
چیزی نیست ،جز ...
یه شادی غیره منتظره...
آشپزی
درهم بر هم
دختـــری با چشــمانی از جنــس المـــاس
بانوی تو
پـاپـیــون کـوچـولـو
برونداد
تاراش ها
باران سرا
چی شد که عاشقت شدم؟
درختها ایستاده میمیرند!!!
دهکده
مداد رنگی
دختر تنهای عاشق
lahzeham
روان شناسی عمومی و سلامت روان
خورشید خانوم
طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
اميدوارم لحظه هاي قشنگي در اين وبلاگ داشته باشيد Free Site Counter
تعداد بازديد کنندگان وبلاگ مسافران