![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
شنيدي كه خورشيد را سنگسار كردند در شبي كه اميد مي رفت به سپيدي؟ و آينده ي كودك در لابه لاي مشق هايش كه مي نوشت بابا خون داد،مرد؟ شنيدي در جايي نچندان دور عاشقي را به جرم يك نگاه شكنجه كردند؟ آري اينجا زمين است و من انساني هستم از نسل گم شده در سياره اي كه خون را به جاي آب مي نوشند و شيپور جنگ به بهانه اي هرچند ناچيز نواخته مي شود زيرا اينجا خشم را به جاي عشق خواهانند. و صد افسوس كه شيطان بر آنان حكم فرماست. اما جهان در اشتياق عروج آن نور زنده است و استوار و من و قلب خسته ام مي دانيم كه خدا هست در جايي شايد نزديك تر از فاصه ي روح به تن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط سپیده |
|
|
سلام دوستان. بله حق با شماست.خيلي طول كشيد اما اميدوارم منو به خاطر اين تاخير بخشيده و همچنان مشتاق خواندن ادامه سفرنامه ام باشيد در اينجا قصد دارم بعد از اشاره به چند مطلب ديگه درباره ي هلند به بخش هاي ديگر سفرم كه شامل كشورهاي ديگه هم ميشه بپردازم.پس با من همراه باشيد. موزه ي وينسنت ونگوگ اين موزه كه بيشترين آثار اين نقاش را در خود جاي داده است سالانه ميلون ها توريست را جذب شهر آمستردام كرده تا بازديد كنندگان بتوانند از طرح هاي اين هنرمند بزرگ ديدن فرمايند و در صورت تمايل از طبقه ي پايين آن پوستر هاي كپي شده از نقاشي هاي معروف اش همچون گل آفتاب گردان ،اتاق خواب خود ونگوگ و ديگر آثارش را خريداري و زينت بخش خانه هاي خود كنند. و اما ونگوگ يا به تلفظ هلندي آن ونخوخ در سال 1880 وقتي كه تصميم گرفت يك هنرمند شود هيچ كس حتي خودش تصور اينكه چنين استعداد خارق العاده اي داشته باشد را نداشت. برادر او تئو كه نقش بسزايي را در زندگي او بازي كرده است به او پيشنهاد كرد كه نقاش شود و در اين راه او را از تشويق هاي خود بهره مند ساخت. تمام آثار ونگوگ طي 10 سال خلق شده است كه شامل 800 نقاشي و بيش از 1000 طرح مي باشد. داستان زندگي او دراماتيك و همراه با ناكامي بوده است.او در پي اثبات عشق خود به معشوق اش گوش خود را بريده و به او هديه كرد اگرچه هرگز به او نرسيد.او در جايي مي گويد : اگرچه زيبايي دنيا براي من جلوه ي خود را از دست داده اما اين دليل چيزي از زيبايي هاي دنيا كم نمي كند. سرانجام او در اواخر عمر خود به بيماري رواني دچار شده و از طريق خودكشي به زندگي خود خاتمه داد. مادورو دام، هلند كوچك مادورو دام واقع در شهر دنهاخ(لاهه) در اصل محيطي است وسيع كه در آن شهر ها و ساختمان هاي معروف هلند در مقياسي كوچك و به شكل ماكت ساخته شده است.در آنجا احساس گاليور بودن به شما دست خواهد داد.چرا كه ساختمان ها كاملا طبيعي است و شما در حالي در ميان شهرهايش قدم مي زنيد كه مي توانيد از بالا نظاره گر آن باشيد. مادام توسو،مجموعه اي از مجسمه هاي اشخاص معروف اين موزه كه در واقع خانم توسو پيشنهاد ساختنش رو داد راهبه ي خلاقي بود كه شايد فكر نمي كرد اينقدر بتونه در جذب توريست موفق باشه.گذشته از اين كه قيمت وروديه اون چند برابر موزه ي لوور پاريسه.در اين كلكسيون ميشه در كنار مجسمه هاي افرادي همچون خود مادام توسو ، ماهاتاما گاندي ،نلسون ماندلا، پاپ ،ملكه ي هلند ،بوش و انواع بازيگران هاليوودي مثه نيكولاس كيج،انجلنا جولي ،برد پيت،جنيفر لوپز ويا مايكل جكسون و ديگر خواننده ها عكس گرفت.ناگفته نماند كه من دو بار با هر كدوم _يه بار با فلش و يه بار بي فلش دوربين_عكس گرفتم. آلمان مجاز بودن به رانندگي با سرعت زياد(در حد خودكشي)،ازدياد ايرانيان،نعمتي به نام رستوران ايراني و كباب هاي خوشمزه ي آن پاريس،شهر خلاقيت و هنر. شايد باور نكنيد اگه بگم بيش از دو سوم برج ایفل رو بدون آسانسور و از طريق پله ها بالا رفتيم و اين درحاليه كه ارتفاء آن 300 متره اگرچه مي شد با آسانسور رفت اما در آن صورت چهره ي شهر با تمام زيبايي اش خوب ديده نمي شد.البته بايد بگم كه هر طبقه ايستگاهي سر باز براي استراحت،نوشيدن،خوردن وديدن منظره ي شهر داشت كه به سختيه بالا رفتن اش مي ارزيد. اين برج كه يك قرن طول كشيد تا ساختنش كامل بشه تماماً از فلز درست شده و با پيچ و مهره به هم وصل شده.شب كه ميشه چراغ هاي رنگي و نور افكن هاي چشمك زن اش روشن ميشه و زيبايي و عظمت اين برج رو چند برابر مي كنه . در حوالي برج ايفل محيط سرسبزي وجود داره كه توريست ها روي چمن ها دراز مي كشن تا علاوه بر استراحت كردن نماي كامل برج رو ببينن.از جمله چيزهايي كه زياد اونجا به چشم مياد افرادي هستن كه با سماجتي همانند بچه ها ي گل فروش يا دعا فروشي كه به راحتي نمي شه از سدشون گذشت جاكليدي برج ايفل مي فروشن.يا نقاشايي كه در حال كشيدن چهره ي توريستها هستن و خيلي گرون مي گيرن(80 يورو). شانزه ليزه ،خيابان عشاق يا مركز تجاري؟ هميشه تصور مي كردم شانزه ليزه بايد خيابوني باشه قديمي با سنگفرش هايي تيره و مغازه هاي كوچيك و كافه هاي معروف فرانسه اما در اونجا هم ميشه هجوم فروشگاه هاي لباس و عطر و مارك و مارك وباز هم مارك و ديد به علاوه ي نمايشگاه هاي ماشين هايي مثه پژو ،لامبورگيني،بنز و غيره چيز بيشتري از اين خيابون به يادم نمياد آخه بعد از 10 ساعت پياده روي اونقدر خسته بوديم كه ديگه نايي براي قدم زدن در اين خيابان كه معروف به خياباني براي قدم زدن عشاق بود نداشتيم. متروهاي قديمي هم چيزي بود كه بلاخره نقشه خواني شونو ياد گرفتيم و مي دونستيم كه هر رنگي به چه خيابوني ميره .گاهي براي رفتن به جايي مي بايستي چند بار خط عوض مي كرديم و مثلاً از رنگ سبز كم رنگ نقشه به رنگ سبز تيره و از اونجا با متروي ديگه از انتهاي سبزه تيره به رنگ صورتي مي رفتيم موزه ي لوور اين موزه كه آثاري بسيار عظيم و زيبا از تمدن هاي قديمي كشور هاي مختلف و نقاشي هاي معروف از جمله موناليزا رو در خودش جاي داده آنقدر بزرگ است كه اگر بخواهيد كل موزه را ببينيد حداقل بايد يك هفته اي وقت بگذاريد از اين رو ما از روي نقشه ي راهنماي داخل موزه مصر،يونان و ايران رو انتخاب كرديم.ديدن آثار باستاني مصر و ايران آن هم با آن عظمت و بزرگي در آنجا بسيار عجيب و گاهي باعث تاسف بود.به طور مثال ستونهايي از تخت جمشيد و سه ديواربزرگ آن در جايي هزاران كيلومتر دورتر از ايران آن هم در موزه اي كه به همه زبانها به جز فارسي نقشه ي راهنما وجود دارد بسيار ناراحت كننده است.من از اينكه مي ديدم در بخش وسيعي از موزه آثار ما ايرانيان جاي دارد اما حتي نمي دانند زباني به نام فارسي هم هست ناراحت شدم و هنوز در فكر آن هستم كه اين همه آثار كه زحمت و دست رنج نياكان ماست چطور و به چه قيمتي توانسته به آنجا راه يابد. به هر صورت ديدن موزه ي لوور هم تجربه جالبي بود. پديده اي نجات بخش به نام مك دونالد پايين موزه ي لوور صدها رستوران از كشور هاي مختلفي همچون چين،تايلند،مكزيك،ايتاليا،فرانسه،و.... به جز ايران وجود داره با انواع غذاهايي مثل صدف،خرچنگ،سوشي ،همبرگر مك دونالد و هزاران چيز ديگه كه حتي نميشه بهش نگاه كرد.اگرچه يكي از اهداف توريست ها از سفر به كشور ها ي مختلف تست غذاهاي متنوع اونجاست اما من بعد از چرخي نيم ساعته به دور رستوران ها باز برگشتم طرف مك دونالد و تو صفي كه همسرم واستاده بود چون اين غذا تقريبا شناخته شده ترين چيزي بود كه مي شد خورد.يعني يه ساندويچ همبرگر به اندازه ي كف دست با يه پاكت پاتات يا همون سيب زميني سرخ كرده ي خودمون با كولاي پر از يخ.اما عمو خرچنگ و صدف گرفت.تا حالا نديده بودم خرچنگ رو چطور مي خورن يعني در واقع با چه مشقتي.از كل اندام خرچنگ فقط يه قسمت كوچيكش هست كه مي شه خورد و براي رسيدن به اون قسمت بايد با شيوه و آيين خاصي به تيكه تيكه كردن اون پرداخت.خب عجب كاريه؟ بگذريم باز صد رحمت به همون ساندويچ بي خود اما نجات بخش مك دونالد. اين خلاصه ي مطالبي بود كه در طي اين سفر نظرمو به خودش جلب كرد اميدوارم تونسته باشم تجاربم رو با شما دوستان عزيز، تقسيم كنم. موفق و شاد وسلامت باشيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:4 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|