![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
شايد اگه بگم تا همين هفته ي پيش داشتم روزي پنج ، شش ساعت درس مي خوندم و پنجاه شصت تومن كتاب خريده بودم و تا خود زمان برگزاري كنكور كارشناسي ارشد برنامه ريزي درسي كرده بودمو خودمو جزء قبول شده هاي دانشگاه دولتي مي ديدم و اصلا و ابدا به ثبت نام در دانشگاه آزاد فكر نمي كردم زياد اغراق نكرده باشم اما نمي دونم يهو چطور شد كه دقيقا آخرين روز مهلت ثبت نام دوان دوان شال و كلاه كردمو با يه كيسه پول رهسپار راه دانش شدمو اين طور شد كه از همين اولين هفته ي مهر دوباره مي شم دانشجو (يادم باشه واسه اين همه استحكام و پا فشاري روي عقايدم به خودم افتخار كنم.) یک روز بيشتر به پايان فصل دوست داشتني تابستون نمونده و من طبق معمول با عوض شدن هر فصل دلم مي گيره و نمي دونم چرا! مخصوصا وقتي رنگ آسمون عوض ميشه و چهره ي شهر به سمت تيرگي ميره و بارون پشت بارون مي باره و كلاغا قارقار مي كنن و از همه بدتر مدارس وا ميشن !.
البته مي دونم چرا...نه من افسرگي فصلي ندارم...موضوع اينه كه اين يه مسئله كاملا ژنتيكيه نشون به اين نشون كه برادر عزيزم در اولين روز ورودش به مدرسه از مادرم سئوالي بس فلسفي پرسيد: مامان تابستون كي مياد؟! اون روز همه به اين سئوال خردمندانه ي او خنديدن اما من كه هفت سال از او بزرگتر بودم فهميدم چه حسي داره.منم خودم با اينكه هميشه از شاگرداي برتر مدرسه بودم و پيش معلما و مديرا جايگاه ويژه اي داشتم اما هرگز...هرگز دلم واسه روزهاي پشت نيمكت تنگ نميشه.واسه روزايي كه كسي به آدم نمي گه چرا بايد هي امتحان بدي ،فرمول حفظ كنی،مجهولات معادله ها رو پيدا كني.روزايي كه هيچ اراده اي در انتخاب درسات نداري و نمي فهمي اصلا اين همه درس به چه دردت مي خوره به نظر من معلما نقش خيلي مهمي مي تونن تو زندگي بچه ها داشته باشن مثلا اگه معلمم قبل از اينكه قانون نسبيت انيشتنو با فرمول بهم ياد بده از افكار ونبوغ خود انيشتن برام مي گفت حداقل شايد تو اون روزا مي فهميدم چرا بايد فيزيك بخونم. به هر حال نمي خوام معلما رو زير سئوال ببرم چرا كه بودن معلمايي كه هميشه با مطالعاتي كه داشتن سعي مي كردن به روز باشن_اگرچه كم ديديم_اما قطعا اگر هم چيز های موندگاری ياد گرفتيم از همونا بوده .اين مسئله شامل حال استادای دانشگاه هم می شه.استادايي هستن كه وارد كلاس مي شن و بعد از نيم ساعت درس دادن مي پرسن راستي اينجا چه كلاسيه و بعد وقبل صحبتاشون هم فرقي نمي كنه يا در مقابل هستن كسايي مثه پروفسر بهزاد كه خدا بيامرزدش با اينكه نود و دو سال داشت اما هنوز آگاه به علم روز بود و وقتي تو كلاسش بودي واقعا از ديدن اينهمه شور و انرژي و اشتياق كيف مي كردي.گاهی خودمو معلمی یا استادی فرض می کنم که سر کلاس و در حال تدرس ام و اونوقته که می فهمم چقدر معلم خوب بودن خلاقیت و تجربه و حتی اشتیاق می خواد.نمی دونم شاید مشکل از شیوه های تدریسمونه و یا گرفتاری های زندگی روزمره مون که نمی ذاره خود آرمانی مون باشیم و به خود فعلی مون رضایت می دیم. به هر حال اميدوارم هرجا كه هستيم و سر هر كاری هم عاشق باشيم و هم مسئول.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:20 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|