![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:58 توسط سپیده |
|
|
خداوندا مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده. آنجا که کین است ،بادا که عشق آورم. آنجا که تقصیر است، بادا که بخشش آورم. آنجا که تفرقه است،بادا که یگانگی آورم. آنجا که خطا است،بادا که راستی آورم. آنجا که شک است،بادا که ایمان آورم. آنجا که نومیدی است،بادا که امید آورم. آنجا که ظلمات است،بادا که نور آورم. آنجا که غمناکی است،بادا که شادمانی آورم.
خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن، در پی فهمیده باشم تا فهمیده شدن، در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن. چه با دادن است که می گیریم، با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم، با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم، با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم. قدیس فرانچسکوی آسیزیایی،از مشهورترین قدیسان ایتالیایی و موئسس فرقه فرانچسکوییان. برگرفته شده از کتاب: رفیق اعلی اثری ماندگار از کریستین بوبن.
پی نوشتی کوتاه به وبلاگ عزیزم مسافران: دوست و همراه عزیزم تولد سه سالگی ات مبارک اگرچه باتاخیری 41 روزه.می دانم که این فراموشی را به حساب بی معرفتی ام نخواهی گذاشت چرا که تولد واقعی تو فراتر از هر تاریخی است که بر حسب تصادف رقم خورده باشد و این زنده بودنت است که برایم ارزشمند است. شاید میلاد تو وفتی است که متنی به واقع زندگی بخش در تو ثبت شده باشد.روزی چون امروز. به هر حال امیدوارم این ذهن بازیگوشم را که هرگز نمی تواند خودش را پایبند ارقامی قراردادی کند ببخشی چرا که من در برابر تمام عزیزانم بدین گونه سخت گیرانه ،فراموش کار و هشیارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:47 توسط سپیده |
|
|
" حس سلیس " دلم برای آن روزها که تو را در میان قلبم داشتم تنگ شده دلم برای مهربانی خیس از محبت ات برای بودنت و فقط بودنت نه آنکه دیگر در قلبم نباشی که اینک در تمام وجودمی اما نمی دانم چرا تنها تلنگر لرزان خاطره ای کوچک کافی است تا با حلقه های اشک به پیشوازت بیایم به پیشواز مسافری که هر از گاهی به خواب چشمانی منتظر سر می زند و بی آنکه قول بازگشت داده باشد رفته است. می دانم که هستی ، حتی اگر نباشی پس درود بر تو که همیشه برایم مظهر سخاوت و مهربانی خواهی ماند. سپیده ات خرداد ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:57 توسط سپیده |
|
|
پروانه ها وقتي مي خوابند، بال هايشان را به هم مي چسبانند. پروانه ها آن قدر كوچك هستند كه جاي كسي را نگيرند، اما مي بيني چه فروتنانه خود را از وسط تا مي كنند؟ اين را كه مي بينم دلم مي خواهد در گوش همه دنيا بگويم: ” هيس! مواظب باشيد مبادا حتي كوچكترين صدا خواب پروانه هارا آشفته كند”
خواب پروانه ها اثر ميچيو مادو ترجمه احمد پوري نشر سالي 1380 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:43 توسط سپیده |
|
|
روزها مي گذرند و تو مي ماني و يك جام غرور ابر غصه ها كرور،كرور سهم تو از شادي؟ سهم تو ازلبخند؟ سهم تو از عشق ناب؟ وه كه راهمان چه دور! و من ايمان دارم كز پس قلب تو شايد روزي برسد قطره ي اشكي كه در آن شوق اميد به فردا باشد كه در آن كودك خوابم نگويد هذيان يا به ترس از سخن خشم تو من نكنم گيسوي اشكم عريان جاي اميد بسي است كه از آن روزنه ي كوچك نور شايد روزي خورشيد به همراه سرور بكند زندگي تاريك مردم پرنور كه در آن ترس ز دستگيري دل ها نباشد هرگز يا خبر از مرگ ستاره چه از اعدام چه زور! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:0 توسط سپیده |
|
|
امین پور و شعر کودک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:35 توسط سپیده |
|
|
شنيدي كه خورشيد را سنگسار كردند در شبي كه اميد مي رفت به سپيدي؟ و آينده ي كودك در لابه لاي مشق هايش كه مي نوشت بابا خون داد،مرد؟ شنيدي در جايي نچندان دور عاشقي را به جرم يك نگاه شكنجه كردند؟ آري اينجا زمين است و من انساني هستم از نسل گم شده در سياره اي كه خون را به جاي آب مي نوشند و شيپور جنگ به بهانه اي هرچند ناچيز نواخته مي شود زيرا اينجا خشم را به جاي عشق خواهانند. و صد افسوس كه شيطان بر آنان حكم فرماست. اما جهان در اشتياق عروج آن نور زنده است و استوار و من و قلب خسته ام مي دانيم كه خدا هست در جايي شايد نزديك تر از فاصه ي روح به تن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط سپیده |
|
|
در اینجا قصد دارم شما را به گرفتن و گوش دادن جدید ترین آلبوم آقای علیرضا عصار به نام نهان مکن_البته چند ماهی است عرضه شده_ که توانسته با همکاری استاد شهرداد روحانی رهبر ارکستر سمفونیک لندن دست به خلق آثار زیبایی در رابطه با موسیقی و صدا بزند ترغیب کنم.با هم شعر ی از آقای افشین یدالهی و آقای افشین مقدم به عنوان نمونه ای از اشعار این آلبوم را می خوانیم. باشد که این آلبوم زیبا نظر شما را به خود جلب کند. بن بست گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود افشین یدالهی بغض بغض نکن،گریه نکن، اگر چه غم کشیده ای برای من فقط بگو، خواب بدی که دیده ای اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است به پای صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن جام به جام من بزن، جان مرا تو نوش کن ترا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی به چشم من که می رسی،فقط سکوت می کنی اگر کسی در دل توست بگو کنار می روم گناه کن به جای تو بر سر دار می روم افشین مقدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:31 توسط سپیده |
|
|
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت: ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا! چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟! آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟ شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری می ربایند آهوان خانگی را از کنارت گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر با گداز سوز وساز مادران داغدارت در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت! این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا: جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:19 توسط سپیده |
|
|
مورچه ی من
نی نی کوچولو توی اتاق یه دونه مورچه می بینه دنبال مورچه راه می ره کنار دیوار می شینه نی نی کوچولو فکر می کنه مورچه برای بازیه می خواد با اون بازی کنه انگار که اسباب بازیه مورچه رو بر می داره می گیره تو مشت خودش فشار می ده بیچاره رو بین دو انگشت خودش نمی دونه با این کارا له میشه مورچه می میره میگه مامان مورچه ی من خراب شده راه نمی ره ***** جوجو جوجو نی نی کوچولو یه جوجه داشت یه جوجه با پرهای زرد دونه و اب به اون می داد هر روز باهاش بازی می کرد دلش می خواست که جوجه هم یاد بگیره حرف زدنو به اون می گفت بگو سلام جواب بده حرف منو جوجه که مثل ادما نمی تونست حرف بزنه با جیک و جیک به اون می گفت جیک جیک من حرف زدنه اما نی نی به جوجه هه می گفت جوجو جوجو نگو جوجه نمی فهمید و باز جواب می داد جوجو جوجو نی نی کوجولو لجش گرفت که جوجه هه حرف نمی زد برداشت یه لنگه دمپایی به دمب اون بیچاره زد جوجه هه ترسید و پرید با جیک و جیک و جیغ و داد نی نی کوچولو قهر شد با اون حرف زدن هم یادش نداد اما نی نی باز دوباره اشتی شد و رفت پیش اون دمش رو زود بوسید و گفت هر چی دلت می خواد بگو شاعر:ناصر کشاورز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:21 توسط سپیده |
|
|
متن تیتراژ اغازین برنامه تلویزیونی باغ مظفر
شعر این تصنیف سروده ملک اشعراء بهار است و در واقع از میان پنج تصنیفی که بهار روی آهنگهای درویش خان سروده ، مشهورترین آنها را می توان “زمن نگارم خبر ندارد” در دستگاه ماهور دانست که برای اولین بار طی کنسرتی در “گراند هتل” بوسیله “سید حسین طاهرزاده” در سال 1303 خورشیدی خوانده شد و بعد قمر هم آن را اجرا کرد. منبع:http://aseman.wordpress.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 19:58 توسط سپیده |
|
|
نان را از من بگیر اگر می خواهی هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه گل سرخ را از من مگیر سوسنی را که می کاری و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگر گونی اما خنده ات که رها می شود و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید
عشق من خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من در سنگفرش خیابان جاری است بخند زیرا خنده ی تو برای دستان من شمشیری است آخته خنده ی تو در پاییز در کناره ی دریا موج کف آلود را باید برفرازد و در بهاران عشق من خنده ات را می خواهم چون گلی که در انتظارش بودم گل آبی گل سرخ کشورم که مرا می خواند بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره بر این پسر بچه ی کمرو که دوستت دارد اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا ببندم شاعر:پابلو نرودا نام کتاب:هوا را از من بگیر خنده ات را نه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:52 توسط سپیده |
|
|
نوید پیوندی دوباره می دهند بهار است و سرای قمری ها از مناره ی کلیسا به گوش می رسد و زنبوران سرخوشانه از این گل به آن گل می پرند از بلندای تپه ، محل تلاقی رودخانه و آسیاب پایین می آید آن دختر طناز برای بستن پیوندی جاودانه با لباسی یک دست سفید و تاجی از گل و موسیقی ملایم بدرقه ی اوست تا محراب و کشیش انجیل به دست رو به او می خواند: « آیا حاضرید این مرد را به همسری خود بپذیرید تا در پرتو لطف یزدان زندگی شرافتمندانه و عاشقانه ای داشته باشید ؟ » حالا همه با من می خوانند تا همیشه این سرود در قلب جاودانه بماند... بگذار عشقت بدرخشد چرا که ما ستارگان آسمانیم بگذار عشقت پر فروغ بدرخشد تا روزی که سبک بال پر گشایی سال ها از آن صبح طلایی در کلسا گذشته کلیسا اینک مخروبه ای بیش نیست. پر از گیاهان وحشی دیوار ها در بند زنجیرهای پیچک و کلاغ ها در بالای سرم در پرواز به سوی تنها سنگ قبر باقی مانده می روم برای زانو زدن و خواندن نوشته های برگ پوش به خیالم آوازی از لابلای درختان به گوش می رسد... بگذار عشقت بدرخشد چرا که ما ستارگان آسمانیم بگذار عشقت پر فروغ بدرخشد تا روزی که سبک بال پر گشایی بگذار عشقت بدرخشد چرا که ما ستارگان آسمانیم بگذار عشقت پر فروغ بدرخشد تا روزی که سبک بال پر گشایی
کریس د برگ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 16:9 توسط سپیده |
|
پروانه هاحق با تو بود گفتگوي من و نازي زير چترنازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:59 توسط سپیده |
|
|
با اجازه و تشکر از دوست عزیزم خانومی. هو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:19 توسط سپیده |
|
|
در صبح آشنایی شیرینمان ، تو را گفتم که« مرد عشق نئی »، باورت نبود در این غروب تلخ جدایی هنوز هم می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود؟ می خواستی به خاطر سوگند های خویش در بزم عشق بر سر من جام نشکنی می خواستی به پاس صفای سرشک من این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی. پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟ پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز در تنگنای سینه فراموش می شود؟ تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم. روزی که پیک مرگ ، مرا می برد به گور من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست خورشید جاودانی دنیای دیگرم. فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:58 توسط سپیده |
|
|
دختر زشت خدا يا بشكن اين آئينه ها را كه من از ديدن تو آئينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن نا گزيرم از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ همه گفتند: اين دختر چه زشت است كدامين مرد ، او را مي پسندد؟ دريغا دختري بي سرنوشت است. *** چو در آئينه بينم روي خود را در آيد از درم، غم با سپاهي مرا روز سياهي دادي ،اما نبخشيدي به من چشم سياهي *** به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ نگاه دلنوازي سوي من نيست از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ يكي در حلقه گيسوي من نيست *** مرا دل هست ، اما دلبري نيست تنم دادي ولي جانم ندادي بمن حال پريشان دادي، اما ـــ سر زلف پريشانم ندادي *** به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ نبردم توشه اي جز شرمساري خزيدم گوشه اي سر در گريبان به درگاه تو ناليدم بزاري *** چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ همه گويند : كه او مردم گريز است نميدانند، زين درد گرانبار ـــ فضاي سينه من ناله خيز است *** به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ نگينش دختر ي ناز آفرين بود ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ سر من لحظه ها بر آستين بود *** چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ ز راه مهرباني مينوازد ولي چشم غم آلوده اش گواهست كه در اندوه دختر مي گدازد *** ببام آفرينش جغد كورم كه در ويرانه هم ، نا آشنايم نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم *** خدايا ! بشكن اين آئينه هارا كه من از ديدن آئينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم *** خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي تو بر من سينه اي بي كينه دادي مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ دلي روشنتر از آئينه دادي *** مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ ولي سيرت پرستان ميستايند به بزم پاكجانان چون نهم پاي در دل را به رويم مي گشايند *** ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ دل زيبا به از رخسار زيباست بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ دلم بر زشتي صورت شكيباست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:23 توسط سپیده |
|
|
خب دلم تنگه چی کنم...؟
گيرم...) پايي نمي دهد تا پر واكنم به سويت بازم به سرزد امشب اي گل هواي رويت گيرم قفس شكستم و ز دانم و دانه جستم كو بال آن كه خود را باز افكنم به كويت اي گل در آرزويت جان و جواني ام رفت ترسم بميرم و باز باشم در آرزويت از پا افتادگان را دستي بگير آخر تا كي به سر بگردم در راه جستجويت تو اي خيال دلخواه زيباتري از آن ماه كز اشك شوق دادم يك عمر شستشويت چون سايه در پناه ديوار غم بياساي شادي نمي گشايد اي دل دري به رويت هوشنگ ابتهاج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 21:5 توسط سپیده |
|
دريچه ها ما چون دو دريچه ، رو به روي هم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:14 توسط سپیده |
|
|
تو به من خنديدي
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 21:26 توسط سپیده |
|
|
ترکيب طبايع چو به کام تو دَمی است رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است با اهل خِرَد باش كه اصل تن تو گَرديّ و نسيميّ و غباريّ و دَمی است ................................................ زنهـــار زجـــام مـــی مرا قوت کنیــــــد وین چهـــره کهــربا چــــو یاقوت کنیــــد چـــون مرده شوم ببــــاده شویـــد مـــــرا وز چـــوب رزم تخـتـه تابـوت کنید مــرا .................................................... ای دوست بیـــــا غــم فـــردا نخـــوریم وین یکــدم عمــر را غنیمت شمـــریـــم فردا کـــه ازین دیر فنا در گــــــذریـــم با هفت هـــــــزار سالگــان سر بسریـم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:6 توسط سپیده |
|
|
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:35 توسط سپیده |
|
|
...و دوباره بهار می شوم با چشمان تو روی این پنجره بعد آن دیوار و من که در خودم هم جا نمی شوم در تو گم می شوم با تو ثانیه های بی حوصله من چه با نشاط می روند بعد هر باران ، آفتابی ست سهم آسمان تو هم سهم منی بعد آن! علی غلامعلی زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:54 توسط سپیده |
|
|
در پایان روزی دراز از خود می پرسم ریل ها در کجا به پایان می رسند کجاست تصویری منعکس در حدقه ای خمار از مرگ؟ اما تنها آوای شادمانی از خانه ی آدمیانی که دمی دیگر باز غمگین می شوند به گوش می رسد. هنگامی که با شب به خیر ی دوباره به پشت درها پناه می برند و هر روز پیرتر از روز پیش به آلبوم عکس های سیاه و سفید نگاه می کنند اما جایی در دور دست باید باشد در آخرین ایستگاه، جایی که ریل ها در خاک فرو رفته اند و بانویی سیاه پوش با چتری بسته در انتظار ایستاده است. کسری عنقا یی |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:26 توسط سپیده |
|
|
چه پاک و زلال بودی وقتی بودی چه ناز و روان می رفتی وقتی رفتی چه سال ها گذشته از آخرین طنین خنده هایت واز خیسیه گونه های همیشه مهربانت دلم در گیرو دار حسی نهفته است اکنون که توان گفتنم هرگزنیست تنها م ی رَ و ی من می مانم هنوز رد نگاهت را می پیمایم تو دیگر دیده نمی شوی جاده اکنون خالی است از تو و من خالی از شوق و تو کاش شاد باشی! فضای خالی تکان دادن دستت در دلم حک شده هنوز خیالت جمع در این فقدان می ما نم حتی اگر نیایی اما کاش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:26 توسط سپیده |
|
|
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:24 توسط سپیده |
|
|
كاميوني زيرش گرفت افتاده بود كنار جاده و تو پيدايش كردي به خاك سپردي حس بدي داشتي از اين اتفاق يه حس نا خوشايند بيشتر نگران دخترك بودي آخه اين سگ اون بود و دخترك عاشق سگش عادت داشت براش آواز بخونه توي تختش بخوابونه تو براش شعري گفتي و اسم شعرت اين بود: شعري براي دخترم و گفتي چطور كاميون زيرش كرد و اينكه تو دنبالش رفتي اونو به جنگل بردي و توي گودالي عميق دفنش كردي و شعرت خيلي خوب از آب درآمد! تقريباً احساس رضايت مي كني كه سگ بينوا رفته بود زير كاميون وگرنه تو هيچ وقت شعري به اين خوبي نمي گفتي وقتي داري شعرت رو تنظيم مي كني صداي فرياد زني رو مي شنوي كه به اسم كوچك صدات مي كنه هر دو هجاي نامت و فرياد مي زنه و قلبت از حركت مي ايسته بعد از چند لحظه نوشتنو از سر مي گيري اون دوباره فرياد مي زنه و تو در حيرتي تا كي اين فرياد ادامه داره! * ريموند كارور * |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:30 توسط سپیده |
|
|
زندگی را لحظه ها پر می کنن
لحظه های خوش همیشه زنده اند با تو هستم لحظه ها را می چشم عشق من یاد تو را سر می کشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:55 توسط سپیده |
|
|
شب مي آيد
وپس از شب تاريكي و پس از تاريكي چشم ها دست ها ونفس ها ونفس هاونفس ها.. . وصداي آب كه فرو مي ريزد قطره قطره قطره از شير بعد دو نقطه ي سرخ از دو سيگار روشن تيك تاك ساعت ودو قلب ودو تنهايي. فروغ فرخ زاد از وبلاگ دوستم http://www.shazdeh63.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:4 توسط سپیده |
|
|
كودكي در ميدان جنگ زاده مي شود سرباز جواني به زانو در مي آيد و زني از لذت و درد فرياد مي كشد چه وقت دوباره در صلح خواهيم زيست؟ كودك در ميان باد هاي وحشي زاده شده در كشوري چاك چاك شده از شمال تا جنوب و آوارگاني هر روز در گريز چه وقت دوباره خانه مان را خواهيم ديد؟ چه زماني به اين حقيقت ساده پي مي بريم كه تمام اينها به يك لعنت هم نمي ارزد زندگي يك كودك بيش از جنگ مقدس است زندگي يك كودك فراي مرزبندي هاست افسوس ، كودكي در برهوت سوزان به دنيا آمده حياتي خُرد آغاز گشته مادر براي كودك گرسنه اش مي گريد چه وقت دوباره به پسركم غذا خواهم داد؟ كودك در خانه اي معمولي چشم باز مي كند در غرب يا شرق ، هر كجا ممكن است اما يك چيز مهم است: آيا اين كودك صبح فردا را خواهد ديد؟ چه وقت دوباره امنيت خواهد بود؟ چه زماني به اين حقيقت ساده پي مي بريم كه تمام اينها به يك لعنت هم نمي ارزد زندگي يك كودك بيش از جنگ مقدس است زندگي يك كودك فراي مرزبندي هاست زندگي يك كودك ضرباني از ابديت است و بايد اين را باور كرد ، به خاطر انسانيت بايد باور كرد ، براي نجات بشريت بايد باور كرد. كريس دبرگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 13:5 توسط سپیده |
|
|
آن قدر دوستت دارم كه هرچه بخواهي همان را بخواهم اگر بروي شادم اگر بماني شادتر ترا شادتر مي خواهم _ با من يا بي من _ بي من اما اگر شادتر باشي كمي _ فقط كمي _ نا شادم و اين همان عشق است عشق همين تفاوت است همين تفاوت كه به مويي بسته است و چه بهتر كه به موي تو بسته باشد. خواستن تو فقط يك مرز دارد كه نخواستن توست و فقط يك مرز ديگر كه آزادي توست وقتي شادم كه آزادي ‹ عبدالله صمديان › |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 17:39 توسط سپیده |
|
|
آهاي مسافرا كه دارين بر ميگردين به خونه هاتون خدا به همراتون كاش برسين هرچه زودتر دلمون كه ديگه طاقت نداره به سلامت ، هرچه زودتر برسين پيش عزيزاتون پيش عزيزاتون و دعا كنين كه مسافر من هم بياد به خونه اش به آشيونش و امشبو باشه پيش خونواده اش آخه دل ما كه ديگه طاقت نداره آهاي شمايي كه امشب شب يلداتونه خوش باشين و نذارين غم تويه خونه بمونه و شمايي كه همه شباتون شب يلداست نترسين خدا همراهست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:20 توسط سپیده |
|
|
مرغ ســحر ناله سر كن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:4 توسط سپیده |
|
|
آسمون آفتابي شو دلم گرفته غير تو دل با كي مي تونه بخنده همه آدما كه خسته لباشون از غصه بسته تو سكوت غم نشسته پراشون از دم شكسته آسمون قربون اون هواي پاك و عاليتم آسمون فداي اون رنگاي ارغوانيتم تو بيا با مهربونيت باز مارو شرمنده كن تو هواي بي كسي ، دلا رو سرزنده كن آسمون !هيچ مي دوني چند روزه آفتاب ندادي؟ تو شباي سردمون ، ستاره و مهتاب ندادي؟ آسمون دلت مياد گريه كنيم؟ دل ما آخه ديگه نازك تر از شيشه شده اين همه ابر سياه ، تو دلا ريشه شده آسمون نذار كه خنده بره از ياد دلامون نذار آتيش بزنيم به روئياهامون وقتي تو دلت گرفته ، ما ديگه خراب و زاريم نداريم اميد موندن ، ما ديگه آخر كاريم آسمون آفتابي شو دلم گرفته قهر نكن عزيز من ، غمم گرفته تو بخند تا بدونيم دنيا پر از لطف و صفاست آخه بدجوري دلم درگير ابراي سياست تو هميشه مهربوني تو پاكي تو آسموني پس بيا با قلبم آشتي بگو كه دوسم مي داشتي آسمون مي خوام بدوني كه هميشه بهتريني اگه آفتابي نباشي تو بازم عزيز تريني دلمون كوچيك و نازه كه مي شه واست ديوونه مي باره دونه به دونه وگرنه ، آفتاب و مهتاب بهونه است ما مي خوايم شاد باشي ، خنده كني آسمون ابر سياه هم بهونه است اما باز دلم گرفته آسمون ! دلم گرفته... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 17:40 توسط سپیده |
|
|
گر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:9 توسط سپیده |
|
|
گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم؟چاره از کجا جویم؟ تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هرکجا هست با اویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:8 توسط سپیده |
|
|
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود. قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 8:52 توسط سپیده |
|
|
حادثه ي جدا شدن برگ از درخت حادثه ي تكرار لحظه هاست چه بي رحمانه حيات را نوشيدم چه آتشين هر نفس را دم و بازدم! خواب و بيداري! رفتن و ماندن! بودن و بودن همه ي اين تلاش ها براي بودن و بودن چه بي رحمانه درخت حيات را خشكاندم آيا صداي من به عمق وجود تو خواهد رسيد؟... اما هنوز هم شب هايم مهتابي است و روز هايم سپيد و اين از لطف بخشش توست اي حضرت دوست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:31 توسط سپیده |
|
|
يكي بود يكي نبود جز خدا هيچي نبود زير اين تاق كبود نه ستاره نه سرود عمو صحرا تپلي با دوتا لپ گلي پا و دستش كوچولو ريش و روح اش دو قلو چپق اش خالي و سرد دلك اش درياي درد در باغو بسه بود دم باغ نشسه بود عمو صحرا! پسرات كو؟ _ لب دريان پسرام دختراي ننه دريا رو خاطر خوان پسرام طفليا تنگ غلاغ پر پاكشون خسته و مُرده ميان از سر مزرعه شون تن شون خسته ي كار دل شون مُرده ي زار دسا شون پينه ترك لباسا شون نمدك مي شينن با دل تنگ لب دريا سر سنگ طفليا شب تا سحر گريه كنون خوابو از چشمِ به در دوخته شون پس مي زنن توي درياي نمور مي ريزن اشكاي شور مي خونن ، آخ كه چه دل دوز و چه دل سوز مي خونن: دختراي ننه دريا! كومه مون سرد و سياس چش اميدمون اول به خدا ، بعد به شماس كوره ها سرد شدن سبزه ها زرد شدن ديگه مهتاب نمياد كرم شب تاب نمياد بركت از كومه رفت رستم از شانومه رفت شبا شب نيس ديگه يخ دون غمه عنكبوتاي سياه شب تو هوا تار مي تنه دلا از غصه سياس آخه پس خونه ي خورشيد كجاس؟ قفله؟ وازش مي كنيم قهره؟ نازش مي كنيم مي كشيم منت شو مي خريم همت شو مگه زوره؟ به خدا هيچكي به تاريكي شب تن نمي ده موش كورم كه مي گن دشمن نوره ، به به تيغ تاريكي گردن نمي ده دختراي ننه دريا! رو زمين عشق نموند خيلي وخ پيش بار و بنديل شو بست ، خونه تكوند ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه تو كتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه نه اميدي _ چه اميدي؟ به خدا حيف اميد! نه چراغي_ چه چراغي؟ چيز خوبي ميشه ديد؟ نه سلامي_ چه سلامي؟ همه خون تشنه ي هم نه نشاطي_ چه نشاطي؟ مگه راه اش مي ده غم؟ دختراي ننه دريا! دلمون سرد و سياس چش اميدمون اول به خدا ، بعد به شماس ازتون پوست پيازي نمي خوايم خودتون بس مونين ، بقچه جاهازي نمي خوايم چادر يزدي و پاچين نداريم زير پا مون حصيره ، قاليچه و قار چين نداريم بذارين بركت جادوي شما ده ويرونه رو آباد كنه شب نم موي شما جيگر تشنه مونو شاد كنه شادي از بوي شما مس شه همين جا بمونه غم بره گريه كنون ، خونه ي غم جا بمونه پسراي عمو صحرا ، لب درياي كبود زير ابر و مه و دود شبو از راز سياه پُر مي كنن توي درياي نمور مي ريزن اشكاي شور كاسه ي دريا رو پُر دُر مي كنن دختراي ننه دريا ته آب مي شينن مست و خراب نيمه عريون تن شون خزه ها پيرهن شون تن شون هُرم سراب خنده شون غل غل آب لب شون تنگ نمك وصل شون خنده ي شك دل شون درياي خون پاي ديفار خزه مي خونن ضجه كنون: پسراي عمو صحرا! لب تون كاسه نبات صد تا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زكات دريا از اشك شما شور شد و رفت بخت مون از دم در دور شد و رفت راز عشق و سر صحرا نريزين اشك تون شوره تو دريا نريزين اگه آب شور بشه دريا به زمين دس نمي ده ننه دريا ديگه ما رو به شما پس نمي ده ديگه اون وخ تا قيامت دل ما گنج غمه اگه تا عمر داريم گريه كنيم باز كمه پرده زنبوري دريا ميشه برج غم مون عشق تون دق ميشه ، تا حشر مي شه هم دو مون پسراي عمو صحرا! دل ما پيش شماس نكنه فكر كنين ، حقه زير سر ماس ننه درياي حسود كرده اين آتش و دود پسرا حيف! كه جز نعره و دل ريسه ي باد هيچ صداي ديگه اي به گوش شون نمياد غم شون سنگ صبور كج كلاشون نمدك نگاشون خسته و دور دل شون غصه ترك تو سياهي سوت و كور گوش مي دن به موج سرد مي ريزن اشكاي شور توي درياي نمور جم جمك برق بلا طبل آتيش تو هوا! خيز خيزك موج عبوس تا دم عرش خدا! نه ستاره نه سرود لب درياي حسود زير اين تاق كبود جز خدا هيچي نبود جز خدا هيچي نبود. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:58 توسط سپیده |
|
|
بابا نوئل گفت:حالا وقتش شده ناقوس ها با شادي به صدا در اومده بعد كيسه ش رو آويزون كرد كولش و پريد توي كالسكه ش. داد زد « آهاي گوزن ها زودتر بشين آماده.اي تابان! اي خرامان! » باري همه گوزن ها يكهو جهيدند از جا بجز يكي از اونا كه آروم وايستاده بود تنها اون هزار سال بود كه كالسكه رو مي كشيد هيچ وقت هم دم نمي زد،لب ور نمي چيد حالا توي برف وايستاده بود،داشت زمزمه مي كرد يواشكي براي من چي عيدي آوردي؟ بابا نوئل با خوشحالي گفت: اسباب بازي آوردم براي دخترا و پسرا،كلي بازي آوردم اما گوزن عين چوب خشك وايستاده بود هي مي گفت : آره ولي براي من چي عيدي آوردي؟ بابا نوئل با نااميدي گفت: بابا جون زود باش ،جورابا آويزونن،زنگ ها دارن مي خونن،ايناهاش گوزن چشم دوخت به يه شهاب آسموني و گفت: آخه براي من چي عيدي آوردي؟ اون وقت بابا نوئل دستش كشيد به ريشش گشت و پيدا كرد يه كك،شايد هم شپش و انداخت توي گوش گوزن گوزن گفت آخ جون،دادي اش به من؟مال منه؟ بعدش توي آسمون آبي فلك همگي پرواز كردند،با اون شپش يا كك نتيجه ي اين داستان كريسمسي رو هم من مي دونم،هم مي دوني تو. شل سيلورستاين
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 17:54 توسط سپیده |
|
|
بمان بمان هنری لی همیشه با من بمان تو دختری زیباتر از من در این دنیای مخروبه نمی یابی کسی که بتوانی با من مقایسه اش کنی باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت نمی مانم و نمی توانم بمانم و همیشه با تو نخواهم ماند زیرا دختری که من در سرزمین رویاهایم دارم و او که انجا در انتظار من است با کسی قابل مقایسه نیست باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه کرد و سپس چاقوی کوچکش را در تن هنری لی فرو کرد و باز هم و باز هم صد بار باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت ابتدا دست هایش را گرفت و سپس پاها را وکشید و کشید و در حفره ای انداخت عمیق حفره ای به عمق صد پا باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت بخواب ان جا بخواب هنری لی کوچک بخواب تا گوشت از استخوانت جدا شود بخواب تا دختری که در سرزمین رویاهایتبه انتظار نشسته تا ابد همانجا به انتظار بماند باد زوزه کشید و باد پیچید در استخوان های هنری لی و پرنده در جسدش تخم گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:0 توسط سپیده |
|
|
دریا پری کاکل زری داستان یک پری دریایی که تصمیم میگیرد از دریا به خشکی برود در قالب شعری زیبا در امده است: پاشم برم به بندر به کافه غضنفر به سینما عروسی کلاس انگلیسی دنیای ادمیزاد درخت و خورشید و باد کنار مردم پاک خونه کنم روی خاک نویسنده این کتاب گلی ترقی است که از همین جا کمال تشکر را داریم. از دوستانی که این کتابو خوندن خواهش میکنیم که در بخش نظرات ما را تنها نگذارند و همچنین از دوستانی که این کتابو نخوندند پیشناد میکنیم که برن و بخرنش.ضرر نمی کنید.
نگاهی به زندگی و فهرست آثار گلی ترقی
گلی ترقی، دختر تهران است، در آمريکا تحصيل کرده و در پاريس زندگی می کند اما علاقه اش به ايران چندان است که نمی تواند يک سال تمام دور از ايران زندگی کند، اين است که هر سال در فصل تابستان به ايران باز می گردد و به ديدار شهر و ديارش می شتابد. پدرش روزنامه نگار بود و مجله معروف و پر شمارگانی به نام ترقی داشت که تا اوايل دهه چهل منتشر می شد. گلی، تا چهارده سالگی در دبيرستان انوشيروان دادگر درس خواند، سپس راهی آمريکا شد و در رشته فلسفه تحصيل کرد. در بازگشت به ايران به تدريس پرداخت و تا سال انقلاب در دانشکده هنرهای دراماتيک تدريس می کرد. او از نوجوانی عاشق نويسندگی بود و می خواست داستان نويس شود. اولين قصه اش، ميعاد، در مجله ادبی دانشگاهی منتشر شد که او در آن تحصيل می کرد. همين قصه در سال 1344 در مجله انديشه و هنر، در تهران چاپ شد. اولين مجموعه داستان های او، من هم چه گوارا هستم در سال 1348 انتشار يافت. خانم ترقی علاوه بر داستان نويسی، فيلمنامه فيلم بيتا ساخته هژير داريوش را هم نوشته است. هژير داريوش سينماگر نامی ايران و همسر او بود. از داستان درخت گلابی او هم، کارگردان مشهور ديگر، داريوش مهرجويی فيلمی ساخته است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:10 توسط سپیده |
|
|
بگذار آن باشم که
از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار آن باشم که راز هایت را به او می گویی بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی. سوزان پولیس شوتز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 11:39 توسط سپیده |
|
|
دلبر که جان فرسود ازو ، کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو ، باشد که دلداری کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 9:11 توسط سپیده |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:16 توسط سپیده |
|
|
افسانه ی مردم دیدم او را آه بعد از بسیت سال گفتم :این خود اوست؟ یا نه، دیگری ست چیزکی از او در او بود و نبود گفتم : این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟ هر دو تن دزدیده و حیران نگاه سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم هر دو شاید با گذشت روزگار در کف باد خزان پرپر شدیم از فروشنده کتابی را خرید بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد خواست تا بیرون رود بی اعتنا دست من در را برایش باز کرد عمر من بود او که از پیشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعری تازه گشت باز هم افسانه ی مردم شد او |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:16 توسط سپیده |
|
|
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده اش نیکو نگهداشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
مو: من نفتاده: نیفتاده بابا طاهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:15 توسط سپیده |
|
|
قلب من و تو را پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان
پیوند جاودانه ی ما نا گسسته باد تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد. « حمید مصدق » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:10 توسط سپیده |
|
|
شب نیلوفری موج صدا شب عاشق شدن ستاره ها شب رو سفیدی شب زده ها شب با تو بودن و شب نگاه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:45 توسط سپیده |
|
|
غروب مژده ی بیداری سحر دارد غروب از نفس صبحدم خبر دارد مرا به خویش بخوان ، همنشین با جان کن مرا به روشنی آفتاب مهمان کن پناهسایه ی من باش و گیسوان سیه را ، سپرده دست نسیم حجاب چهره ی چون آفتاب تابان کن شب سیاه مرا جلوه ای مرصع بخش دمی به خلوت خاص خلوص راهم ده به خود پناهم ده که در پناه تو آواز رازها جاری ست و در کنار تو بوی بهار می آید سحر دمید درون سینه دل من به شور و شوق تپید چه خوش دمی ست زمانی که یار می آید. « حمید مصدق » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:33 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|