![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
چه خسته می شوی آنگاه که دیگر امیدی نیست تا بدان بیاویزانی کوله بار دلتنگی ات را.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:6 توسط سپیده |
|
|
... و مادر بزرگ نیز خاطره شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:41 توسط سپیده |
|
|
کاش انسان یک درخت بود. سبز سر افراز و همیشه بخشنده
اگر چه هستند انسان هایی که می توان روح یک درخت را در آنها دید. خزان! چیزی نیست که به او می اندیشم اما باور آن سخت قلبم را فشرده است. و چه افسوس که در جمعمان درختی به خزان نشسته است. لطفا برای سر سبزی مجددش دعا کنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:38 توسط سپیده |
|
|
بخشی از نامه های یغما گلرویی در کتاب : سلام خانم رنگین کمان .... تو هم دلواپس خستگی شانه های من نباش.دلواپس چراغ روشن اتاق من نباش.دلواپس این نباش که نمره ی عینکم سال به سال بالا می رود. عشق ارزش زندگی کردن را دارد اما زندگی بی عشق به مرگ پهو می زند. اندیشیدن به آفتاب ، پیش پای انسان را روشن نمی کند... این را می دانم اما عادت کردن به تاریکی هم ننگ آور است.انسان مانند گیاه برای قد کشیده نیاز به آفتاب دارد.برای من خورشیدی باش تا قد کشیدنم را پایان نباشد. گیاهان گل خانه یی زیاد عمر می کنند اما خیلی قد نمی کشند.درختی که بی وقفه قد کشیدن را تجربه کند باید گاهی هم منتظر فرود صاعقه باشد.باور کن درختان توسری خورده ی دیگر به صاعقه خوردن او هم حسادت می ورزند.پس بنشین و تماشا کن بالا رفتنم را که این رشد مداوم، همه عشوه یی برای خوش آیند توست.از سر رسیدن ناگهان آتش هم نترس که صدایت مرا رویینه می کند در مقابل ساطور صاعقه ها.تنها به دست و دلم فرصتی بده تا جهان را در مقابل چشمانت به ولوله وادارم. به عشقمان فرصت کوتاهی بده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 15:6 توسط سپیده |
|
|
* نازنینم * نازنین یارم * قربون قلب مهربونت می رم * تو که وجودمی عسل * می میرم واست * می * می * رم * واست. * سپیده * نفسش * به نفس * نیمای گلش * بنده ها * نکنه از یادت بره! * عمر من ، نیمای خوشگلم * دیوانه وار دوستت دارم *
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:38 توسط سپیده |
|
|
وقتی رسید که دیگر مسافر از سفر بیزار شده بود همه به او خندیدن آخر او دیگر چه مسافری است؟ شاید نمی دانند که قصد از سفر تفریح نبود ، شاید نمی دانند که دور ماندن از خانه و آسایش چه دردی دارد و بدتر از آن نداشتن همسفر و باری بدتر از بدتر اینکه چشم به راه باشی... مسافران خسته نباشید ، برای برگشتن تان دعا می کنم . کاش وقتی برگشتید همه چیز همان طوری باشد که منتظرش بودید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:13 توسط سپیده |
|
|
دلم لج آورده نمی ذاره به کارام برسم حتی خیال بودن با عزیز دلم اونقدر زیباست که می ترسم زمان حال رو از دست بدم اون وقت به جای اینکه همه چی روبراه تر بشه همه چی راکت می مونه. خب سپیده جون باشه . اما دلم !؟ چرا لج باز شده ؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:22 توسط سپیده |
|
|
امشب دلم عجیب هوای شعرای دوران نوجوانیم رو کرده با اینکه الآن به نظرم خیلی کودکانه میان اما هنوز می تونم گرمی اون احساسی که توشون بود رو لمس کنم . روزنه ی نگاه به حرمت اون یاس چشات که به نگام پش می کنه به سردی اون گل یخی که با رفتار دلت زندگی مو ناخوش می کنه به معرفت قدمای تندی که می فهمم دلت داره منو فراموش می کنه به اشکایی که واست می ریزه و انگار بیهوده داره آتیشی خاموش می کنه من می دونم که تو داری منو فراموش می کنی روزنه ی نگاهتو از تو چشام باز داری خاموش می کنی. تابستان 79 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:34 توسط سپیده |
|
|
فکر می کنید تا ساعاتی دیگه کجا باشین؟ شاید جواب دادن به این سئوال چندان سخت نباشه اما چند ماه دیگه چی؟ و یا چند سال دیگه؟ نمی دونم که چند سال دیگه هنوز اینقدر خوشبخت هستم که در کنار عزیزام باشم یا نه اما در کل به سیر صعودی زندگیم امیدوارم چون نقشه های خوبی دارم که به یاری خدا حتماً بهشون می رسم. و اما می ترسم از روزی که دیگه عاشق نباشم و امیدوارم به روزی که عاشق تر باشم. می ترسم از روزی که زیر گرد و خاک عادت مدفون شده باشم و امیدوارم به روزی که خلاقانه زندگی کنم. می ترسم از روزی که بین من و خدا فاصله ی جبران ناپذیری به وجود اومده باشه و امیدوارم به داشتن لحظه های ناب و نورانی ، به لمس نور. می ترسم از اینکه دیگه سپیده نباشم و خودمو گم کنم و امیدوارم که سپید تر بشم. از خدا تنی سالم و روحی آزاد و شاد واسه همه عزیزام و خودم خواستارم. به امید روزایی که همیشه امیدوارم باشیم. شب خوبی داشته باشین. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:53 توسط سپیده |
|
|
اما من دلم تنگه... هرچه به تو نزدیک تر ، دلتنگ تر! عزیزم با تمام وجودم ، وجودت رو خواستارم. دلم خیلی می خوادت.. قربون چشای نازت ... کاش برسه روزی که بی دغدغه ی خداحافظی دو تا سپیده تو چشات ببینم... دوتا سپیده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! از پس همین یکیش بر بیایم... آره نفس؟ راستی می دونستی خیلی دوست دارم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:49 توسط سپیده |
|
|
داشتم یکی از دفترای قدیمی مو ورق می زدم که رسیدم به این شعر. دقیقاً یادمه چه حس و حالی داشتم. تو غروب جمعه ها به سمت رودهن حرکت می کردی غروب که نه 12 شب اما همش حس غروب جمعه رو داشتم تا یه هفته بعد که دوباره میومدی. یه سال بیشتر از آشنایی مون نمی گذشت اما خیلی با هم دوست بودیم. _ما از همون روز اول خیلی با هم دوست بودیم _می رفتی و کلافه می شدم.بی توقع کلافه می شدم.من خیلی به اون روزا مدیونم. می دونم اگه الان اینجاییم واسه اینه که بی توقع و بی آلایش همدیگه رو دوست داشتیم. بزرگترین دلخوشی من شنیدن صدات بود.... _ و هنوزم همین طوره _خیلی چیزا تو این سالها گذشت که به دوستیمون عمق داد. بر این باورم که آشنایی من با تو یه اتفاق نبود این یه معجزه بود. اگه الان از گرمای دستات می گم اگه تشنه ی عطر تنتم اگه بی تاب بودن باهاتم فکر می کنم با پشت سر گذاشتن یه چیزایی تونسته باشم به خودم این اجازه روبدم که امروز اینها رو بخوام که امروز لیاقت خواستن تورو داشته باشم. عزیز دلم می دونم که باید قدر این لحظه هارو داشته باشم. امشب دلم می خواد بهت بگم که دوستت دارم ، هرچند که می دونی و چه خوب که می دونی. موسیقی آسمانی غروب جمعه است. موسیقی آسمانی ای به گوش می رسد و اشک با حرکتی موزون، چشم را تطهیر می کند. واژه های امید اکنون از نردبان دل به آسمان مهربان می روند و ماه این بسته های دعا را برای خدا پست خواهد کرد. غروب جمعه است و در سفره ی دل سالهاست که انتظار چاشنیه زمان گشته. و چشمانم امشب سفر خواهند کرد به سوی غربتی بی انتها و چشمانم امشب مسافرند با غمی بی انتها و همسفر می طلبد این چشم و جز نوای غم موجودی جرأت همراهی او را نخواهد داشت و چشمانم امشب سفر خواهند کرد و آری چشمان من تو هستی تو ای مسافر تو ای نور 6/10/81 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:5 توسط سپیده |
|
|
با اینکه در کنارمی اما احساس می کنم رفتی سفر. چرا دیگه موج خنده هاتو به روی صورتم نمی پاشی؟ چرا دیگه نمی خوای علت پریشونیمو بدونی؟ چرا نگاتو از تو چشام به سمت ظرفای نشسته پرت می کنی؟ یعنی اینقدر دلتو زدم که وقتی از در میام تو یه سر تکون می دی در حالیکه با شوق حرفاتو واسه اونی که پشت خطه و تورو مثه من دوست نداره می زنی؟ عزیزم من دلم واست تنگه. تمام دیشب نگام رو سقف خونه راه می رفت و با خودم می گفتم: آخه این فیلم رومانتیک لعنتی که تو پاش نشستی و داری اشک می ریزی کی تموم میشه. آخه دلم هوای عطر تنت رو کرده بود. آره دیشب حسودیم شد ، کاش می شد واسه یه لحظه هم که شده جای قهرمان فیلم بودم و می فهمیدم واسه کی داری گریه می کنی؟ اما بدتر از همه اینه که دیگه نمی تونم شادت کنم! دیگه از گلای رز خوشت نمیاد! دیگه یه بوسه ی ناگهانی غافل گیرت نمی کنه! دیگه بهم نمی گی منم دوستت دارم ولی فقط چنتا! خیلی ازم دوری! می ترسم به این فاصله ها عادت کنیم. می ترسم خالی شیم. موهای بلد و ناز مشکیتو کوتاه می کنی ، عطرای گرون قیمتت رو واسه خونه نمی زنی شاید می گی حیفه ، دیگه تو انتخاب لباسات ازم نظر نمی پرسی! دیگه منو نمی بینی... نمی بینی! اما من صبر می کنم ، آخه تو همونی که واسم می خندیدی. همونی که وقتی نگاش می کردم چشاش برق می زد. همونی که همیشه خواستنیه! زن کنترل تلوزیون رو گذاشت رو میز و در حالیکه با یه دست کمرش رو گرفته بود گفت بیا این مبلا رو بچینیم اون طرف تا فردا شب واسه مهمونا بیشتر جا باشه. اما خودمونیم از آخرین باری که واسم گل گرفتی یکی دو سالی می گذره همین طور از اون روزایی که وقتی از آرایشگاه میومدم می گفتی وای چقدر خانومم خوشگل شده! چن وقتی هم میشه که دیگه باهام خرید نمیای سوایچ ماشینو می دی و ... بگذریم. مرد: شام چی داریم خانومم؟ زن: بچه ها ماکارونی می خواستن. تخم مرغ تو یخچال هست ، باز روغن یادت نره! اون دفعه تابه قابل شستن نبود. اَه یادم رفت واست نون بگیرم ، حالا چی میشه امشبو ماکارونی بخوری؟ مرده گنده ،یه شب که هزار شب نمی شه. مرد: موافقی بعد از شام یه کم بریم قدم بزنیم. زن: آخه نگین رو باید ببرم حموم ، نسترن هم سرما خورده. مرد: سردمه. می رم بخوابم. زن: اما تو که هنوز شام نخوردی ! نکنه سرما خوردی؟ استا مینوفن می خوری؟ مرد: شب به خیر. زن: نسترن قرصاتو کجا گذاشتی؟ نسترن؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:20 توسط سپیده |
|
|
ديگر در باره ي دلتنگي هايم با او صحبت نمي كنم نه اينكه كار بيهوده اي باشد ، اين حس آنقدر بديهي است كه ديگر گفتن ندارد . گاهي مي ترسم كه نكند روزي حسي به اين زيبايي را براي هميشه از دست بدهم آنجا كه ديگر صداي آرام بخشش نتواند آرامم كند، آنجا كه ديگر در پي رضايت چشمانش نباشم ، آنجا كه گرماي دستانش وجودم را نسوزاند، آنجا كه در زير لايه هاي چركين عادت، خودم را به خواب زده باشم كه ديگر ...نخواهم كه ناب باشم كه نخواهم خورشيد زندگي اش باشم ، كه دست از تلاش بردارم ..........كه تمام شود! آنجا كه بوسه از سر نياز و عشق بازي از روي عادت باشد، آنجا كه من ديگر سپيده نباشم كه سپيد نباشم!كه پر باشم از نياز كه باشم برده ي نياز. مي ترسم چون اين يك واقعيت است.محو شدن در زير پوسته ي عادت! اما مي دانم كه زندگي فقط اينها نيست . نه اينكه ارزشمند نباشند كه كافي نيستند . بايد با ديدي باز و خلاق به زندگي نگاه كرد. با قلبي مهربان و با دستاني بخشنده. بايد به خدا نزديك شد و از خود فاصله گرفت تا به خودي ناب تر رسيد، به حقيقت. به اميد روزي كه گام هايم محكمتر و قلبم بخشنده باشد تا بدرخشم تا روشن كنم تا سپيد باشم تا زنده باشم حتي اگر نباشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:4 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 13:6 توسط سپیده |
|
|
از تاكسي كه پياده شدم ، از كنار ميوه فروشي سر خيابون كه رد شدم ، وقتي عطر سيب هاي سرخ به مشامم خورد، يهو هواي دلم مثه چشام باروني شد. ياد چي افتادم؟ چه روزاي نابي! ياد عيد، ياد اتاق خنكي كه جعبه هاي سيب سرخ و پرتقال توش بود، خونه ي ماماني ، حال و هواي بچگي ، دستاي مهربون آقا جون، تخم مرغ هاي رنگ شده ، شب بيداري ها و تا كله ي سحر صحبت كردن ها با هنگامه و هنگامه. ما بازم دور هم جمع ميشيم، مي خنديم ، هنوز اون اتاق هست و اون عطر قشنگ عيد اما ته لبخند مون انگاري يه چيزي كمه. آقا جون مدتيه رفته ، حتي ديگه منتظر اومدنش نيستيم. پذيرفتيم كه نيست. كه نيست و هست. آقا جون دوستت دارم. هرجا كه هستي شاد باشي.
....... « به خود مي گويم كه تو اينجا هستي ، دو متر زير پاي من، شايد هم سه متر. آنچه را فكر مي كنم باور ندارم و ناگهان وقتي رويم را بر مي گردانم تازه تو را مي بينم. در دامنه و وسعت چشم انداز ، در زيبايي بي نظير زمين و آسمان. تو در پهناي افق هستي. من وقتي پشت ام را به آرامگاه ات مي كنم تو را مي بينم. تو ديگر هرگز برف را نخواهي ديد، تو هرگز سوسن ها را نخواهي ديد، تو ديگر هرگز آفتاب را نخواهي ديد، تو به برف ، به سوسن ،به آفتاب بدل شده اي. من از بازيافتن تو در آن ها شاد و غمگينم. » كريستين بوبن ـ از كتاب فرا تر از بودن ـ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12:42 توسط سپیده |
|
|
چیزای رو که داشتم می نوشتم رو پاک می کنم.
بگذریم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:50 توسط سپیده |
|
|
سلام عزيزم. هنوز ازم دلخوري؟ مثه بچه گنجشكي بودم كه تو يه اتاق گير افتاده ، هي خودمو ميزدم به در و ديوار تا پنجره رو پيدا كنم. ديدي چقدر بي تابم ، ديدي چقدر دلم مي خواد بپرم بيرون. گفتي پنجره رو ده سانتي متر باز مي كنم اگه خواستي بپر. گفتم آخه سخته ، رد نمي شم! گفتي اوني كه بخواد ، از هر سانتي مترش استفاده مي كنه. باشه اينقدر بمون تا تو اين اتاق ... گفتم نه! نرو! باشه همون ده سانت ! نه... بمون... پنج سانت! اما تو رفته بودي و ديگه خيلي دير شده بود. حالا من موندم و يه اتاق تاريك و يه پنجره قفل كه منظره اش رو به درياست. مي دونم كاملاً نرفتي ، مي دونم از دور هوامو داري ، مي دونم دلواپسمي ، مي دونم خودت دلت بيشتر مي خواد كه من بپرم ، كه با هم بپريم، صداي نفساتو مي شنوم، عطرت هنوز تو اتاق، لابلاي نگام مونده اما عزيزم تو كه خبر از دل نازكم داري تو كه ... باشه... باشه عزيزم. كاش بتونم دلشادت كنم. از دلبندگي تا دلدادگي از ادعا تا خود از من تا تو از تو تا ابد از ابد تا منِ با تو منِ با تو ؟ نه! فقط او. من و تو در جهت او. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:17 توسط سپیده |
|
|
انقدر غرق در رفتنت بودم که یادم رفت بپرسم:همسفر نمی خواهی؟!که شاید دلت میسوخت و می گفتی:منتظرت باشم ته ته تنهایی.اما سکوتت بود و عذابی به یاد روزهای شیرین و رویایی!!دستانت را سخت فشردم که بگویی به دنبالم می ایی.اما دستان سرذت را کشیدی که فراموشم کن.تو سخت در اشتباهی و حال من ماندم و قلب پاره ام چشم به راه جاده ها تا پیدا کنم ردپایی!ولی با این همه بی وفایی باز هم فریاد میزنم:که میدانم روزی به یادم می ایی! www.eghshuli.persianblog.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 14:13 توسط سپیده |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم ™SA2N © SA2N ® SA2N |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 18:42 توسط سپیده |
|
|
امیدوارم قلبم بی آنکه ترک بردارد
تاب بیاورم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 18:33 توسط سپیده |
|
|
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 19:44 توسط سپیده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 9:44 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|