![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
جهان درختی را می شناخت که صد ها سال از عمرش می گذشت.درختی با قامتی بلند و نگاهی پر غرور و ظاهری بسیار فریبنده برای جلب مریدان بیشتر.
درختان جوان چنان به سخنانش گوش می دادند که گویی او همام منجی موعود است.اما درخت پیر نقشه ی شومی بر سر داشت و قدرت کلامی که سنگ را نیز می توانست مجاب کند.هدف او به دام انداختن پرندگان مهاجری بود که می خواستند با نشستن بر روی شاخه ی درختان خستگی خود را بر طرف کنند.او می گفت که مالک کل درختان و فضای مزرعه است و پرندگان قصد دارند که با تجمع در لابلای درختان دست به میتینگ های سیاسی در جهت اشغال مزرعه بزنند زینرو همه ی درختان بدون استثناء مسئول بودند که با دور ساختن آنها و آزار و اذیتشان راه پیروزی را بر دشمن ببندند و درختان جوان بدون آنکه حتی کلمه ای با پرندگان صحبت کرده باشند به پلید بودنشان اطمینان داشتند و هرگز شک نمی کردند. و صد افسوس که درختان جوان هر گز از خود نمی پرسیدند که چگونه درخت پیر به این باور رسیده است آنها بی آنکه کوچک ترین مخالفتی با عقاید مرید خود داشته باشند آنچنان به سخنانش گوش می دادند که گویی آیه ایست از جانب خداوند و بی آنکه لحظه ای بیندیشند با او می خندیدند،با او می گریستند،با او نفس می کشیدند و حتی جان خود را در پی اهدافش می دادند بی آنکه زمانی را آنگونه زندگی کرده باشند که می خواستند. هدف همه ی آنها جنگ بود.جنگ با دشمنی فرضی که می پنداشتند بسیار ظالم و خطرناک است.نقشه از این قرار بود:آنها می بایستی پرندگان را با حرکات شاخه های خود به سوی درخت پیر می راندند تا بدین گونه هم مانع از تجمع آنها شده و هم کار را به فرمانده ی خود بسپارند و درست اینجا بود که جنگ حقیقی در تن پوشی فریبنده آغاز می شد. پرندگان جذب میوه های قرمز و براق درخت می شدند و غافل از سم موجود در آنها می خوردند و در پای درخت جان می سپردند.آنگاه درختان جوان اگرچه در این کشمکش شاخه ها و برگها و حتی گاهی برخی از آنها جان خود را از دست می دادند اما خوشحال بودند که مزرعه را از چنگ دشمن نجات داده اند و اما درخت پیر با لبخندی مرموزانه خرسند از جنازه ی پرندگانی بود که در پای ریشه هایش به کود تبدیل می شدند و به سال هایی می اندیشید که به عمرش افزوده شده بود. آری این بود بازی کثیف درخت پیر با درختان جوان. سال ها گذشت و درخت غافل از اینکه خدایی هم هست که شاهد تمام ماجراست.خدایی که دست شیطان را در روح درخت دیده بود اما بسیار صبورانه منتظر بود تا شاید درخت پیر نجات یابد چرا که او خداوند بخشش و محبت است نه انتقام و جنگ. زینرو او بادها را که حاوی پیام خود بود به مزرعه فرستاد و بادها در لابلای درختان پیچیدند و پیام صلح را به گوش همگان رساندند و اینجا بود که درختان جوان بیدار شدند و اندیشیدند. کلام خداوند آنقدر شفاف و نورانی بود که آنان را قادر به شناسایی روح تاریک شیطان در سخنان درخت پیر کند.اما درخت پیر همچنان مقاومت می کرد و سعی در فریب مجدد درختان جوان داشت چرا که پذیرش خداوند برابر با شکست او بود.زیرا روح پاک خداوند هرگز نمی تواند با روح پلید شیطان در یک جا بماند. اکنون درختان جوان نه تنها فریب نمی خورند بلکه کمک حال پرندگان شده اند و آنان را از میوه ها و افکار درخت پیر بر حذر می دارند و این گونه صلح در جهان برقرار می شود. و درخت پیر اگرچه همچنان زنده است اما هر روز روح شیطان در او ضعیف تر شده و از غرور کاذبش کم می شود.
خداوند همچنان صبورانه شاهد درختان دیگری است که در شیطان زندگی می کنند و جهان را تاریک ساخته اند اما خداوند امیدوار است و مهربان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:51 توسط سپیده |
|
|
همین یک سال پیش بود.
وقتی داگ ایستاد و از بالا به جویی خیره شد ، نسیم ملایمی می وزید. داگ گفت : ((سلام جویی)) سکوت هر دو را احاطه کرده. ((جویی متأسفم.نمی خواستم این طور بشود.نمی خواستم.راستی جویی کریسمس مبارک.)) داگ یک شاخه گل سرخ روی قبر جویی گذاشت و کمی دور شد. داگ پرسید:((می توانی روزی مرا به خاطر این که مست پشت فرمان نشستم ببخشی؟)) گریس کاگویمباگا نقشه های شکست خورده آن روز صبح یک دسته صورت حساب ،تازه رسیده بود.نامه ی شرکت بیمه از لغو شدن قرار داد هایشان خبر می داد. زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد.آشپزخانه بوی گاز می داد. روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد. ((...پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود...)) مونیک ویر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:37 توسط سپیده |
|
|
شبتاب و پروانه كرم شبتاب نگاهي به پروانهيی كه در نزديكیاش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چهقدر زيبا هستی!" بعد لحظهيی سكوت كرد و پرسيد: "میشود تو را دوست داشته باشم؟" پروانه يكهيی خورد. پرسش كرم شبتاب را به رايانهی مغزش برد. دادهها و معادلات قبلی رياضي، سياسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: "دوست داشتن من برای تو چه فايدهيی دارد؟" كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت میتوانم از نيروی دوست داشتن تو تمام انرژیام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شبتابی نتابيده باشد." پروانه لحظهيی ساكت شد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانه مغزش داد. دادهها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شبتاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايدهيی برای من دارد؟" كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد: "وقتی كه من آنقدر درخشان بتابم كرم شبتابهای زيادی توجهشان جلب میشود، میآيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آنچنان شوری زيبايی تو را برای آنها توصيف خواهم كرد كه عاشقات بشوند و درخشانتر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شبتاب درخشان كه عاشق زيبايی تو هستند!" پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شبتاب را به رايانهی مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شبتاب خنديد و گفت: "دوستام داشته باش!"
ماهی ماهی شده بود باورش؛ تور اگه بندازن سرش؛ میشه عروس ماهیها؛ شاه ماهی میشه همسرش؛ ماهیه باورش نبود؛ تور اگه بندازن سرش؛ نگاه گرم ماهیگیر؛ میشه نگاه آخرش!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:48 توسط سپیده |
|
|
/ مرد کور به کمک ديگران به بلندی می رود و می خواند/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:7 توسط سپیده |
|
|
استاد فلسفه ای منکر خدا بود روزی دانشجوی جدیدی سر کلاس نشست. استاد در میان درس باز نیز منکر وجود خدا شد و گفت: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. پس پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ دانشجویان به هم نگاه کردند و گفتند نه! استاد با قاطعیت گفت: پس با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجوی جدید از جایش برخاست و پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ آیا کسی هست که مغزاستاد را لمس کرده باشد؟ آیا کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ دانشجویان گفتند نه! دانشجوی جدید گفت پس نتیجه می گیریم آقای استاد مغز ندارد. مسعود حسینی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:12 توسط سپیده |
|
|
خدا به یونس فرمان داد تا به نینوا برود و ساکنان آنجا را زنهار دهد که اگر روش های شیطانی خود را تغییر ندهند ، تنبیه خواهند شد. یونس این کا را نکرد چون می ترسی مردم توبه کنند و خدا آنها را ببخشد او مردی است که شدیداً به نظم و قانون مقید است اما از عشق بهره ای نبرده است.او در ضمن فرار به دهان ماهی فرو می رود و این حالتی از انزوا و زندانی شدن است که در اثر فقدان عشق و عدم احساس مسئولیت مشترک رخ می دهد. خدا او را نجات می دهد و یونس به نینوا می رود و برای مردم موعظه می کند و همان چیزی که می ترسید اتفاق می افتد و خدا ساکنان آنجا را می بخشد و تصمیم می گیرد که شهرشان را نابود نکند. یونس خشمگین می شود و طلب اجرای عدالت می کند نه عفو. سرانجام در زیر سایه ی درختی که خداوند برای در امان ماندن او از آفتاب رویانده بود می نشیند اما هنگامی که خدا آن را می خشکاند یونس مأیوس و عصبانی می شود و از خدا گله می کند. خدا جواب می دهد : تو دلت برای تک درختی می سوزد که زحمت اش را نکشیده ای و پرورش اش نداده ای. درختی که یک شبه بارور شد و یک شبه خشکید پس چگونه من از نینوا که بیش از 120 هزار جمعیت دارد ، با رمه و گله ی فراوان و مردمی که دست راست وچپشان را از هم نمی شناسند ، چشم بپوشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:20 توسط سپیده |
|
|
قلب بلورینش را در ازای لبخندی ، مورد هدف تیر کمان کودکی قرار داد و مُرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 20:46 توسط سپیده |
|
|
روزی دختری شش ساله از پدرش پرسید : چرا ما می گوییم خدای مهربان؟ پدر پاسخ داد: یادت هست که چند هفته پیش سرخک داشتی و همین خدای مهربان بود که تو را شفا داد و اسباب بهبودی ات را فراهم نمود! دختر گفت: اما بابا فراموش نکن که خود او این سرخک را برایم فرستاده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:3 توسط سپیده |
|
|
مهربانی را از کودکی یاد بگیریم که آب نباتش را به دریاچه نمکی انداخت تا آن را شیرین کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:38 توسط سپیده |
|
|
گرگی به گله زد و یک گوسفند را با خود برد. چوپان سنگی به طرف اش پرتاب کرد و چند تا فحش نثارش کرد. گل هایی که پیش پای او روی زمین روییده بودند خیلی تعجب کردند و به همدیگر گفتند : چرا به گرگ فحش می دهد که هیچ آزاری به ما نمی رساند اما با گوسفندان بد که ما را لگد می کنن و می خورند کاری ندارد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:26 توسط سپیده |
|
|
شخصی گورخری را دید و از او پرسید تو سفیدی با راه راهای سیاه یا سیاهی با راه راهای سفید؟
گورخر جواب داد: تو خوبی و بعضی وقتا بدی یا بدی و بعضی وقتا خوبی؟ تو راحتی و بعضی وقتا ناراحت یا ناراحتی و بعضی وقتا راحت؟ تو خوب کار می کنی و بعضی وقتا تنبلی یا تنبلی و بعضی وقتا خوب کار میکنی؟ تو زیبایی و بعضیوقتا زشتی یا زشتی و بعضی وقتا زیبا؟ تو خوش اخلاقی و بعضی وقتا بد اخلاقی و....
و این طور شد که آن شخص تصمیم گرفت هیچ گاه از هیچ گورخری در مورد راه راهایش نپرسد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:51 توسط سپیده |
|
|
پاییز مزرعه زردی گندمزار مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی می میرند فردایش مترسک خود را کشته بود اوتازه کلاغ ها را فهمیده بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 15:29 توسط سپیده |
|
|
از نقطه ی A قطاری مسافربری با سر عتی متغیر به سمت نقطه ی B حرکت می کند. بنا به دلایلی که برای مسافران روشن نیست قطار در نقطه ی A1 توقف می کند. در نقطه ی A1 پیاده شدن از قطار قدغن است. مسافران درجه ی 2 به مسافران درجه ی 1 خوردنی و آشامیدنی تعارف می کنند. مسافران درجه ی 1 قطار به مسافران درجه ی 2 چیزهای خواندنی می دهند. یک قطار باری در جهت عکس قطار مسافربری در حرکت است و باعث به وجود آمدن این توهم می شود که قطار مسافربری هم حرکت می کند. خوردن و نوشیدن و خواندن شدیداً افزایش میابد. قطار باری رفته است. فرهیخته گان صاحب نامی برای مسافران قطار خطابه هایی در باب نسبیت حرکت و سکون ایراد می کنند. پرده ها را می کشند. کنار زدن پرده قدغن می شود. دوروبر قطار مسافربری استریوهای ژاپنی کار می گذارند تا افکت صدای یک قطار در حال حرکت را تولید کند. دیگر چیزی برای خوردن و اشامیدن و خواندن باقی نمانده. بالاخره روزی استریوهای ژاپنی هم از کار می افتند. سکوت خفه کننده ای حکمفرما می شود. چند مسافر بی نزاکت ازپنجره های قطار خود را به بیرون پرت می کنند. این مسافران بی نزاکت در آن واحد زمانی که دارند از قطار دور می شوند ، دستگیر می شوند. قطار مسافربری کی به نقطه ی B خواهد رسید؟ و اصلاً نقطه ی B یی وجود دارد؟ «ایوان کوله کوف نویسنده ی بلغاری» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:27 توسط سپیده |
|
|
سياست غازي تمام شب را روي يخها به صبح رسانده بود. روباهي او را ديد و در حالي كه دهانش را مي ليسيد به طرفش آمد. به جلوي غاز كه رسيد ، چاره اي نداشت جز اينكه شنا كنان خود را روي آب ها نگه دارد. عاقبت نفس نفس زنان گفت: مي داني چيه! بيا دشمني هامان را همينجا مدفون و همديگر را تحمل كنيم. غاز شانه بالا انداخت و گفت: خب ، بستگي دارد! روباه گفت به چه؟ غاز گفت: به اينكه هوا گرم بشود يا سردتر! ( وولف ديتريش شنوره) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:45 توسط سپیده |
|
|
(چند خط از كتاب شازده كوچولو) (شهر يار كوچولو رو كرد به روباه و گفت: بيا با من بازي كن. نمي داني چقدر دلم گرفته. روباه گفت : نمي توانم بات بازي كنم هنوز اهليم نكرده اند آخر. شهر يار كوچولو گفت : اهلي كردن يعني چه؟ روباه گفت: چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است. - ايجاد علاقه كردن؟ روباه گفت: تو الآن واسه من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من . من هم براي تو يك روباه ام مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كني تو براي من ميان همه ي عالم موجود يگانه اي مي شوي و من براي تو. روباه ادامه داد: زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم و آدم ها مرا. همه ي مرغ ها عين هم اند، همه ي ادم ها هم عين هم. اين وضع يك خرده خلقم را تنگ مي كند. اما اگر تو منو اهلي كني انگار زندگي ام را چراغان كرده باشي آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند. صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از لانه ام مي كشد بيرون....) خدا جونم ازت متشكرم كه يك چنين معجزه ي بزرگي رو در زندگي بهم هديه كردي. حالا كه هلاك صداي نفساشم مي فهمم زندگي يعني چي.حالا كه يه حسي به اين قشنگي منو اهلي خودش كرده مي فهمم زندگي يعني چي. كمكم كن .خدا جون كمكم كن همون مسافر كوچولوي دوست داشتنيش بمونم كه هستم و البته پر رنگ تر و زيبا تر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:23 توسط سپیده |
|
|
ساعت10 صبح : اولين ضربه هاي درد آلود به پيكرش ساعت 10:15َ قايم بوشك بازي ها و پنهان شدن پشت بدن تنومندش. _ضربه ها شديد و شديد تر مي شوند._ ساعت 10:25َ گرماي تابستان و سايه ي بي دريغ اش. ساعت 10:28َ بستن تاب بر روي شاخه ي مهربانش و خنده ي بي امان كودكان. _ضربه ها شديد و شديد تر مي شوند._ ساعت 10:32َ ديدارهاي يواشكي دختر همسايه و پسر همسايه ساعت 10:38َ لذت آشنايي ساعت 10:45َ صداي قهقه هاي برگ هاي جوان، عطر خاك باران خورده ، طعم بوسه اي ناگهاني از تو _ناله ي بي امان تبر_ ساعت 11 بستن پيمان ، حضور قطره هاي اشك شوق ساعت11:20َگريه هاي پنهاني بعد از مرگ پدر بزرگ ساعت 11:34َ خبر قبولي تو در دانشگاه و موج شادي ساعت 11:45َ سفر، دوري ، جاده ، دلتنگي _ضربه ها شديد و شديد تر مي شوند._ ساعت 11:55َ صداي موتر پستچي بازنشسته اي كه لبانش هميشه خندان بود. ساعت 11:59َ دلهره ي فراموش شدن و شدن و شدن ها _ناله ي بي امان تبر_ ساعت12:8َ برگ هاي نوراني ، سرمايي دلچسب و خواستن دستان تو ساعت12:16َ از بر شدن نامه هاي قديمي و اشتياق هزارباره ي چشم براي خواندن و گريستن. ساعت 12:28َ باز تاب آخرين جملات قلبت: بر مي گردم، به درخت گردو قسم بر مي گردم. ساعت12:43َ صداي تكه تكه شدن قلبم ساعت 12:45َ سكوت تبر ، مرگ درخت ، تداعي خاطراتي تكرار ناپذير ساعت 13:28َ جاي خالي درخت گردو، جاي خالي تو... ساعت 14 فراموشي، تو باور كن ! فراموشي! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:57 توسط سپیده |
|
|
وقتي خبر عروسي خواهر زاده ي همسرش به گوشش رسيد ، زن بسيار خوشحال شد.اما نه خودش لباس مناسبي داشت و نه دخترانش و از آن ناجور تر كفش همسرش كه چند بار پينه دوزي شده بود. اما مهمترين مسئله گرفتن هديه بود. رسم بر اين بود كه فاميل هاي درجه ي يك سكه هديه مي كردند و زن به چيزي غير از آن فكر نمي كرد. همسرش چند ماهي مي شد كه از كارخانه اي كه در آن كار مي كرد حقوق نگرفته بود و خودش هم پس انداز زيادي نداشت.بنابراين به زرگري رفت و گردنبند اش را فروخت و سكه اي براي خواهر زاده ي همسرش گرفت. و همان لباس هايي را كه سال گذشته براي عروسي هاي قبلي پوشيده بودند را دوباره بر تن خود و دخترانش كرد و از باقي پول گردنبند براي همسرش كفشي خريد. در ميان فاميل تنها آنان بودند كه وضعيت زندگي ضعيفي داشتند و البته همه از اين مسئله مطلع بودند . روز عروسي به خوبي و خوشي و با شادي سپري شد و سر سفره ي عقد همه سكه هاي خود را دادند. فرداي آن روز خبر رسيد كه يكي از آن سكه ها تقلبي بوده است و از آنجايي كه همه ي فاميل وضع مالي خيلي خوبي داشتند همه گفتند كه حتماً سكه اي كه اين خانواده داده است تقلبي بوده است! مرد بعد از شنيدن چنين حرف هايي سخت ناراحت شد نگاهي به چهره ي همسرش انداخت و از خانه بيرون رفت .شاخه اي گل براي دل رنجيده ي همسرش گرفت و به او گفت مي خواهم كه خودت را ناراحت نكني . زن لحظه اي سكوت كرد و گفت : چرا ناراحت باشم ، مهم اين است كه ما وظيفه مان را انجام داده ايم و اما مرد مي دانست كه كار زن بسيار با ارزش تر از آن بوده است كه آن را وظيفه بداند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:36 توسط سپیده |
|
|
پير مرد هميشه مي گفت : اي خداي بزرگ به من كمك كن كه هر وقت خواستم درباره ي راه رفتن كسي قضاوت كنم ، قدري با كفش هاي او راه بروم. چه خوب است كه يكبار با كفش هاي ديگري راه برويم تا بدانيم چرا او مي لنگد؟ نكند كفش هايش سوراخ است و پايش تاول زده و نكند كفشش به پايش تنگ است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:55 توسط سپیده |
|
|
يه روز خانم جيرجيركه، عاشق آقا خرسه ميشه بعد از كلي فكر كردن و كلنجار رفتن با خودش ميره به آقا خرسه ميگه مياي باهم ازدواج كنيم؟ آقا خرسه ميگه باشه موافقم اما الآن وقت خواب زمستونيمه ، تو برو شش ماه ديگه كه بيدار شدم بيا با هم ازدواج كنيم! آقا خرسه ميره تو غارش و ميگيره مي خوابه. تا مدتي صداي لالايي هاي جيرجيرك به گوش مي رسيد... آقا خرسه از خواب پا ميشه ، ميره سراغ خانم جيرجيركه، همه ي جنگل رو زير پا ميذاره اما انگاري خبري ازش نيست! تو راه برگشت ، جغد پير رو ميبينه و ازش مي پرسه خانم جيرجيركه رو نديدي؟ جغد پير ميگه : هموني كه شبا واست لالايي مي خوند؟! آره صداي قشنگي داشت اما اون ديگه نيست. مگه تو نمي دوني كه جيرجيركا بيشتر از سي روز زنده نمي مونن؟! .... حالا هر وقت صداي جيرجيركي مياد... آقا خرسه ديگه از خواب زمستوني خوشش نمياد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:28 توسط سپیده |
|
|
فیلسوف جوانی بود که ارزو داشت فرزندش هم مثل خودش فیلسوف شود اما فیلسوفی ذاتی.به همین منظور هر شب در مقابل همسرش مینشست و برای کودکی که در شکمش بود قصه های فلسفی تعریف میکرد و کتاب های فلسفی میخواند.پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت انتظار بالاخره کودک مزبور به دنیا امد.اما افسوس که مرده بود..او ساعتی پیش ا ز زایمان خودش را با بند نافش دار زده بود. علیرضا میر اسدالله-(قصه های غیر معمولی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 11:26 توسط سپیده |
|
|
باران شديدي در حال باريدن بود.هوا سرد و سرد تر مي شد.درختان شهر چهره ي غريبي به خود گرفته بودند.روزها زود شب مي شدند و شب ها دير صبح. صداي قار قار كلاغ ها به گوش مي رسيد. اخبار هوا شناسي مژده ي برف را داده بود، هميشه برف شادي كودكانه اي را با خود به همراه داشت. شب فرا رسيد ، شعله هاي بخاري زياد تر شدند ، كودكان به اميد ديدن برف خوابيدند. صبح با صداي سكوت آرام بخشي آغاز شد. انگار ماشين هاي كمتري در خيابان تردد مي كردند . كودك منتظر اين بود كه مادر او را براي رفتن به مدرسه صدا كند، ناگهان به ياد اخبار افتاد... يعني ممكن است برف آمده باشد؟ با عجله به سوي پنجره ي اتاق خود دويد. (( واي خداي من برف! برف ! برف آمده )). چهره ي حيات تغيير كرده بود، درخت كاج داخل باغچه همانند مادر بزرگي شده بود كه چادر سفيد نمازش را بر سر كرده است. مادر وارد اتاق شد و خبر تعطيلي مدارس را به او داد. كودك شاد و خندان ، لباس هاي گرمش را پوشيد تا برود و برف بازي كند. او يك آدم برفي ، هم قد خود ساخت و به همراه خانواده اش عكس هاي زيبا و به ياد ماندني اي از يك روز برفي زمستاني گرفت اما زمستان در هر خانه اي اينقدر لطيف و دوست داشتني نمايان نشد. آري زمستان بود و برف بود و هيجان برف بازي اما كودكاني بودند كه از شدت سرما به خود مي لرزيدند و لباس هاي گرم نداشتند. خانه هايي بودند كه سقفشان به علت بارش برفي سنگين در حال ريختن بودند، خانواده هايي بودند كه روز مزد حقوق مي گرفتند و برف كار را تعطيل كرده بود اما زمستان با تمام قدرتش ادامه داشت .برف جاده ها را پوشانده بود و جاي پاي گنجشك ها و گربه ها به چشم مي خورد. كودكي براي پرندگان غذا گذاشت تا به آنها كمك كند، همسايه اي به داد خانواده اي رسيد كه سقفشان ريخته بود و مادري براي كودكان گرسنه دعا كرد. آري زمستا زيباست وقتي قلب هايمان بهاري و دستانمان مهربان باشند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
تا حالا اتوبوس نشستين؟ گاهي يه بحث هاي ميشه كه گوش كردن بهشون خيلي جالبه. حرف از زندگي شده بود ، خانمي گفت : زندگي يه قماره ، يكي برنده ميشه ، يكي مي بازه. نفر ديگه اي وارد بحث شد : زندگي ميدان جنگه ، يكي شكست مي خوره ، يكي پيروز ميشه . و همچنين خانم ديگري : زندگي سرمايه گذاري تو كاريه كه تضميني توش نيست ، يكي سود مي بره ، يكي هم ضرر . خانمي از انتهاي اتوبوس گفت : زندگي بازي شطرنجي يه كه يكي برنده ميشه ، يكي مي بازه. داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا اينقدر به برد و باخت فكر مي كنيم ناگهان خانم مسني كه كنارم نشسته بود رو كرد به من و با صدايي آهسته و لحني متين گفت : اما من فكر مي كنم زندگي ، خالصانه محبت كردنه ، بي توقع بخشيدنه و فقط تو اين زندگيه كه كسي نمي بازه چون اصلاً چيزي نداره كه ببازه. يعني چيزي كه قابل گرفتن باشه نداره _♥ _ و من تو اين فكر بودم كه زندگي من تو هستي و پنجره و تمام عزيزاني كه با تمام وجود آرزوي سلامتي و خوشبختي شونو دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:20 توسط سپیده |
|
|
يكي بود ، يكي نبود. يه خانم فرشته با شوهرش تو يه خونه ي كوچيك زندگي مي كرد. خانم فرشته اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه هميشه روي تمام آرزوهاش و خواسه هاش پا مي ذاشت تا نكنه به خودش بيشتر از ديگران توجه كنه. اون واسه اينكه هوس پرواز كردن به سرش نزنه و نره تا شوهرش تنها بمونه هر روز پايين پراشو با قيچي مي چيد . شوهر خانم فرشته اينقدر كه اونو با بال هاي چيده شده ديده بود فكر مي كرد كه خانم فرشته هميشه همين شكليه شايد هم فكر مي كرد واسه اينكه بالاش ناقصه و نمي تونه پرواز كنه ، پيشش مونده. روز ها گذشت و پرهاي بال فرشته خانم از بس كه پرواز نكرده بود ، دونه دونه شروع به ريختن كرد. اون وقت شوهرش رو كرد بهش و گفت : من از اين سر و وضع تو خسته شدم. من دلم مي خواد تو هم مثه فرشته هاي واقعي بال هاي زيبا داشته باشي . اصلاً بگو ببينم تو فرشته هستي يا نه؟! اگه هستي پس چرا هيچ وقت نديدم پرواز كني؟ مي دوني پرواز كردن تو واسم شده يه آرزو. خانم فرشته دلش رنجيد ، صداش لرزيد، اما بغضش نتركيد و چون خيلي ناز و دوست داشتني بود خودشو كنترل كرد و فقط يه سئوال پرسيد : عزيزم ! اگه تو ببيني كه همسرت داره پرواز مي كنه ، خوشحال مي شي؟! يعني اون وقت به آرزوت مي رسي؟! نكنه خسته يا افسرده و يا تنها بشي ! _ معلومه كه خوشحال مي شم . در ضمن به هركسي كه از پيشم رد بشه مي گم اونجا رو ، اونجا رو نگاه كنيين ، همسر من مي تونه پرواز كنه. اصلاً چرا بايد خسته يا افسرده بشم وقتي كه مردم بهم مي گن خوش به حالت ، همسر تو با همسر ما فرق مي كنه ، اون يه فرشته است ، اون مي تونه پرواز كنه. خانم فرشته با اينكه بالاش خيلي ضعيف شده بود اما هر روز كلي تمرين مي كنه و بال مي زنه تا اينكه يه روز موفق مي شه بره تو آسمون و پرواز كنه. حالا سال هاست كه خانم فرشته داره پرواز مي كنه و با خودش مي گه : درسته كه خسته شدم و تنهام اما حتماً شوهرم به آرزوش رسيده . شوهر خانم فرشته هم پايين واستاده و هر روز با هيجان كمتر و كمتري ميگه : آقا اونجا رو نگاه كن اون همسر منه كه داره پرواز مي كنه. آقا ! خانم ! واستين ديگه ! خب كسي هم نيست كه بره واسه خانم فرشته كه فكر مي كنه شوهرش خوشحاله بگه كه شوهرش چقدر تنهاست. پس بازهم روزها مي گذرن و مي گذرن و ديگه هيچ وقت اونا همديگه رو از نزديك نمي تونن بينن . فقط بعضي وقتا كه خانم فرشته دلش خيلي گرفته ، درد دلشو مي پيچه لاي دونه هاي اشك و مي فرسته زمين. آخ كه چه هواي طوفاني اي مي شه.چندين روز باران هاي سيل آسا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 15:48 توسط سپیده |
|
|
روزي در زندگي خود سير مي كردم، خيال تو را در ميان بازوانم گرفتم، احساس كردم اين عشق براي من خيلي بزرگ است و آن را نثار تو كردم. از آن زمان با آن هر كاري كه مي خواهي مي كني. در عشق آغازي نيست نه ساعتي و نه فصلي.خصوصي ترين بخش وجود ما با هيچ آغاز مي شود._عزيز ترين چيز ما_ در ديداري اتفاقي براي هيچ عاشق تو شدم. براي سوختگي صداي تو. با لبخند صحبت مي كردي و در صدايت عريان بودي. بيشتر از آن كه در يك بستر مي توان عاشق يك زن شد، من عاشق تو شدم. براي لحن آرام و درخشش دستانت. و سرانجام براي يك دليل بسيار ساده ، انسان همه چيز را در زندگي رها مي كند. نمي توانم لذتي را كه اندامت هنگام جدايي به من مي دهد ، بيان كنم. هيچ زباني آن را بيان نمي كند. هيچ نگاهي در برگيرنده ي آن نيست. عاشقان بدون اينكه بفهمند ، از لذت جاودانگي لذت مي برند. و عشق شراره مي زند مانند باد بر روي برف. عشق لطيف است مانند شب پر ستاره. گام هاي عشق نرم تر از سكوت است و سخنش برنده تر از برق. مانند دزدي در شب تاريك آهسته به درون ما مي خزد ، سپس منتظر مي ماند. منتظر مي ماند تا آنجايي كه به خود بيائيم. .... به زنان ديگر نگاه مي كنم آنان را همان طور كه هستند مي بينم ، زيبا و خواستني ولي هيچ كدام آن زن كه تو باشي ، نيستند. در درون من و زمان هاي تولد و مرگ من چيزي وراي عشق وجود ندارد. چيزي فرا سوي تو وجود ندارد ، تنها از هستي تو كه در جهان زير آسمان ، گم گشته نصيب من مي شود. با باختن است كه در مبارزه با فرشته برنده مي شويم و با نفي هر گونه تسلطي بر جريان يك عشق سوزان تر از روح. كريستين بوبن از كتاب : نامه هاي طلايي |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:54 توسط سپیده |
|
|
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدند و تصميم گرفتند تا خود را در دريا بشويند. لباس از تن درآورده و به شنا پرداختند پس از اندکي زشتي به ساحل برگشت و لباس زيبايي را به تن کرد و راهش را گرفت و رفت . زيبايي اندکي بعد ،از دريا بيرون آمد اثري از لباس خود نديد و چون از برهنه بودن خجالت مي کشيد به ناچار لباس زشتي را به تن کرد و به راه افتاد از آن روز به بعد مردان و زنان بسياري آن دو را با هم اشتباه گرفتند ، اما کساني نيز بودند که صورت زيبايي را ديدند و با وجود لباسي که به تن داشت او را شناختند و بعضي نيز صورت زشتي را شناخته و با زيبايي اشتباه نگرفتند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
در صبح یکی از روزهای سرد زمستانی ،خانمی تصمیم می گیرد کودکش را که از سرویس جا مانده به مدرسه اش برساند. درون کوچه دو ماشین پارک شده است که عبور از کوچه را غیر ممکن می سازد.یکی از ماشین ها مال آقای کریمی است که اصولاً یادش می رود ماشینش را به پارکینگ ببرد. خانم عصبانی شده و دست خود را به مدت چهل ثانه بر روی بوق ماشین می گذارد. همسایه ها با صدای غرغر های بی امان خانم و بوق های مکرر ماشینش هراسان از خواب بر می خیزند. آقای احمدی- کارمند بانک- که در حال خارج شدن از در خانه اش بود رو به همسرش کرده و می گوید : آخر خانمی گفتند و حجب و حیایی . ببین چقدر راحت کوچه را روی سرش گذاشته است! خانومش که حالتی دفاعی به خود گرفته ، می گوید: گرفتن حق که خانم و آقا نمی شناسد.این عادت شما مردان است که تحمل این را ندارید که ببینید خانمی جلویتان ایستاده و اعتراض می کند. همسایه کناری شان که خبرنگار روزنامه است و از همان ابتدا سرش را از پنجره ی خانه اش بیرون آورده بود وارد گفتگو می شود: ای دوست عزیز کجای کاری اگر ما خانم ها از همان ابتدا جلوی حرف زور می ایستادیم دیگر این حال و روزمان نبود. در ضمن این آقای همسایه همیشه ماشینش را درون کوچه پارک می کند و با اینکه بارها همسرم به او تذکر داده است که نباید کوچه ی به این باریکی را بند بیاورد اما گوشش بدهکار نیست که نیست. او بویی از فرهنگ نبرده است. همسر خانمی که همچنان در حال فشار دادن بوق ماشین بود با عصبانیت بیرون آمده و می گوید: امروزدیگر باید حالش را بگیرم . او فکر می کند خیلی زرنگ است که از پارکینگ اش استفاده نمی کند تا حال ما را بگیرد؟! دختر جوانش که دانشجوی سال اول علوم اجتماعی است می گوید : این از نظر اصول اجتماعی درست نیستن که به خاطر چنین موضوعی با او گلاویز شوی. آنگاه شخصیت اجتماع ات زیر سئوال خواهد رفت و رو به مادر کرده و می گوید : این کار شما درست نیست که آبرویش را این طور ببرید. مادرش که همچنان عصبانی است می گوید: من باید حق اش را کف دستش می گذاشتم او باید یاد بگیرد که مزاحم دیگران نشود. زنی که کودکش از خواب پریده بود و گریه می کرد با خود می گوید: چه آدم بی ملاحظه ای .خب دستت را از روی بوق بر دار چرا صبح به این زودی همه را از خواب بیدار می کنی؟ زن سبزی فروش محله که اصولاً اولین کسی ایست که از هر مسئله ای با خبر می شود می گوید: آقای کریمی نسبت به هر مسئله ای بی ملاحظه است او چون خودش به تنهایی زندگی میکند فکر نمی کند که ما در این ساختمان خانواده داریم که تا آن موقع شب با دوستانش مجلس می گیرد و با بی قید و بند اش مزاحم همگان می شود؟ یکی نیست به او بگوید که آخر از آن موی سفیدت خجالت بکش. همین کار ها را کردی که زنت گذاشت و رفت. تقریباً تمام کوچه در جریان مسئله قرار می گیرند اما همچنان از آقای کریمی خبری نیست . مسئله مشکوک می شود. یکی یکی مردم وارد طبقه ی دوم ساختمان می شوند. در آقای کریمی باز است و خودش بر روی کف سالن ، نزدیک یک بوم نقاشی نیمه تمام افتاده است . زن سبزی فروش می گوید یعنی او مرده است؟! طفلکی خیلی تنها بود. زنی که خبرنگار بود کمی به اطراف خانه نگاه کرده و می گوید: مرگ ناگهانی مرد نقاشی که تمام عمر با تابلو هایش زندگی می کرد. حتماً جامعه هنری –فرهنگی مان متأثر خواهند شد. خانمی که مدرسه ی کودکش دیر شده بود می گوید : حال چطور دخترم را برسانم. باید از اول آژانس می گرفتم. دختر جوانش که دانشجوی سال اول علوم اجتماعی بود می گوید : باید او را به بیمارستان ببرید شاید هنوز زنده باشد. کمک به همسایه وظیفه ی اجتماعی ماست. ... چرا به راحتی دیگران را مجازات می کنیم؟ چرا زود قضاوت می کنیم؟ چرا فکر می کنیم که همیشه حق با خود ماست؟ چرا کمی در رویارویی با عقاید مخالفمان انعطاف پذیر نیستیم؟ چرا با پیش زمینه_ ی مثبت یا منفی _ به اشخاص نگاه می کنیم؟ آیا عواملی همچون فرهنگ _فرهنگ باز دارنده_عقاید خانواده،تعصبات،باور های پیشینیان در نحوه ی زندگی مان تأثیر گذارهستند؟ و آیا این تأثیرات را آگاهانه و یا به طور ناخودآگاه وارد زندگی مان می کنیم؟ ما میتوانیم کمی بیشتر خوب باشیم .آنقدر که در قضاوتهایمان و اعمالمان کمی محتاط شویم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:32 توسط سپیده |
|
|
باد می وزد، درخت مقاومت می کند، شاخه ها می رقصند، برگ های سبز می خندند، برگ های زرد می لرزند، برگ های سبز زرد می شوند، برگ های زرد می افتند ، برگ های افتاده خاک می شوند.باد می وزد. درخت فکر می کند که دارد مقاومت می کند.شاخه ها فکر می کنند که می رقصند. برگ های باقی مانده فکر می کنند که خوشبختند. گنجشک ها درخت را ترک می کنند. درخت جدا از شاخه و برگ هایش نیست. درخت تنهاست. درخت اما به برگ هایش فکر نمی کند. او به آن چیزی می اندیشد که شاید باد هرگز نفهمد. برگ های کم تجربه فکر می کنند کار درخت تمام است. آنها ایمان ندارند به زایشی نو. باد همچنان می وزد. خزان با تمام قدرتش درخت را احاطه کرده است. برگی دیگر باقی نیست... آیا حیات درخت به وجود برگ هایش وابسته است؟ ای نور درخت را به سوی خود هدایت کن او اکنون تنهاست اما همچنان پا برجا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:50 توسط سپیده |
|
|
مردی دلش را برای فروش گذاشت اما خریداری برایش پیدا نشد. غمگین به خانه برگشت زن گفت: ناراحتی؟ مرد گفت:چیزی نیست. زن گفت: ولی دم خروس پیداست. مرد گفت: دلم روی دستم مانده زن گفت: خریدارم چند می فروشی؟ مرد گفت: شوخی می کنی؟ زن گفت: نه جدی می گویم. مرد لحظه ای اندیشید... دنبال قیمتی می گشت که به زنش پیشنهاد کند اما روی رقمی با خودش به توافق نرسید. زن که سکوت مرد را دید مهربان گفت: هیچ آدم عاقلی دلش را برای بار دوم به یک نفر نمی فروشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:10 توسط سپیده |
|
|
پرتقال دارابی (پرتقال مرغوب فارس) از قضای روزگار با یک پرتقال شهسواری دوست شد.مدتی که گذشت پرتقال شهسواری حس کرد که پرتقال دارابی خودش را برای او گرفته.پرتقال شهسواری که این را بر خلاف مرام دوستی می دانست سرانجام قفل دهانش را باز کرد و گفت: دوست عزیز داشتیم؟ پرتقال دارابی گفت چه را داشتیم؟ پرتقال شهسواری گفت: اینکه خودت را برایم بگیری؟ پرتقال دارابی گفت: درست است که ما هر دو پرتقالیم ولی... پرتقال شهسواری که اشک در چشمهایش جمع شده بود،اندیشید : این رسم دوستی نیست و بدون آنکه حرفی بزند قل خورد و قل خورد و به طرف خیابان رفت. در انبوه ماشین ها هیچ کس صدای آخرین ناله اش را هم نشنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 8:43 توسط سپیده |
|
|
تو یکی از همین شهرهای خودمون تویکی از همین شبهای خودمون زنی خسته از سر کار بر میگردد مرد در حالی که لنگ های خود را به هوا کرده و مشغول تماشای تلویزیون است از جای خود بلند میشود و زن را به باد کتک میگیرد.فردای انروز دوباره زن به سر کار میرود که لقمه نانی در اورد تا با شوهر خود تقسیم کند .شب که به خانه بر میگردد دوباره مرد شروع به کتک زدن زن میکند.از این شب ها چند وقت گذشت تا جایی که همسایه ها به مرد معترض شدند که چرا این زن بیچاره را که از صبح کار میکند کتک میزنی؟مرد گفت از این بابت که خرج مرا میدهد بسیار از او ممنونم اما او باید بداند که مرد خانه من هستم نه او.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 11:53 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|