تبليغاتX
مسافران زمین
می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم!

 گاهی آنقدر تنها می شوی که حتی دوستی را برای رفتن به سینما،قدم زدن،خریدن مانتو، و یا حتی درد دل کردن نداری.گاهی آنقدر تنها می شوی که کسی تو را به جایی دعوت نمی کند.گاهی آنقدر تنها می شوی که حتی بودن در میان جمع ، چیزی از حس تنهایی ات کم نمی کند. گاهی آنقدر تنها می شوی که دوست داری تنها بمانی تا نقش بازی نکنی و همه ی این تنهایی ها وقتی اتفاق می افتد که می دانی آنقدر قابل اطمینان ،مهربان و دلسوز هستی که تنها نمانی اما باز...!

اما این را بدان که تنهایی به معنای محض اصلا وجود ندارد.شاید دوستی را در کنارت نداشته باشی که برای بودنت احترام قائل شود اما این به معنای تنهایی نیست تا وقتی که به منابع با اهمیت تری متصل باشی.

دوست همیشگی ام خدا،همچون پدری محافظ،همچون مادری حامی و همچون دوستی وفادار که در بدترین لحظات نیز کنار من است نمی گذارد که من در این تنهایی های زمینی و کوچک خودم را ببازم و همسرم که تمام وجود من است هرگز حتی برای یک لحظه از من غافل نمی شود.او حتی از نگاهم می فهمد که چه در قلبم می گذرد و  خدا را شکر چرا که معتقدم او را خدا به من هدیه کرده است.اگر چه با این وجود گاهی درد های زمینی به آدم هجوم می آورند اما نباید چیز های پیش و پا افتاده را فدای اصلی ها کرد.

و دوستی دیگر که بی دریغ می بخشد بی آنکه منتظر قدر دانی از کسی باشد، این یار مهربان ،کتاب را می گویم.این روزها با شاعری آشنا شده ام که حیفم می آید از او چیزی نگویم.او با زبانی بس ساده و گیرا آنچنان از عشق و آزادگی می گوید که گاهی احساس می کنی این حرف ها را جاییی شنیده ای و آن جایی نیست جز قلبت.

کتاب: فرشته ای در کنار توست.

اثر مارگوت بیکل (Margot bickel) شاعری آلمانی

ترجمه: ندا زندینه/یغما گلرویی

بخشی از اشعار که در غالب پنج دفتر آمده است:

" گاهی از کنار وعده گاه آخرمان می گذرم!

خنده ها می شکفند،

تصاویر پشت سر،

بدون ماتم و اندوه...

بی نقطه ی اتکایی می نگرم

در مسیر رفتنم می مانم،

در راه خود...

روزی، روزگاری بود..."

 

" به خواب رفتن در کنارت

در انتهای روزی بلند!

پاییدن نفس هایت

که رفته رفته منظم می شوند!

حس کردن لحظه ی غوطه خوردنت در رویاها...

 

دست محتاطم به دنبال لمس توست!

پیش از آنکه خوابم به خود فرو برد

حس کردن خوشبختی

در یک لحظه

کنار تو..."

" چون دوستت می دارم،

مجبور نیستی آن گونه که در روز آشنایی مان بودی، باقی بمانی!

چون دوستت می دارم،

مجبور نیستی خود را محدود کنی به تصویری که از تو زنده مانده در من!

چون دوستت می دارم،

می توانی ببالی و چیز های جدیدی کشف کنی در وجودت!

می توانی دگرگون شده بشکفی و تازه شوی!

چون دوستت می دارم،

می توانی آن چه هستی باقی بمانی و آنچه نیستی شوی ! "

من که خیلی از این شعر آخر خوشم میاد.می دونین داره به ما یاد می ده که دوست داشتن و تملک رو از هم جدا کنیم.داره به ما می که دیگران رو همون جوری که هستن دوست د اشته باشیم نه اون جوری که دوست داریم باشن.داره به ما می گه در حالی عاشق باشیم که آزاده ایم.

 

یه سئوال: چقدر از ما ها می تونیم این نوع عشق رو تجربه کنیم؟ اصلا دوست داریم تجربه اش کنیم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:37  توسط سپیده | 

سلام دوستان.می دونم تو این مدت حوادث بی شماری رخ داد که جای این توقع رو داره که چیزی ازشون می نوشتم اما ننوشتن از آنها دلیل بر بی اهمیت بودن یا بی ارزش پنداشت چیزی نیست.اما خبر سقوط هواپیمای پرواز تهران-ایروان با 168 سرنشین  و مرگ همه ی اونا چنان قلبم را به درد آورد که حتی نمی توانم از نشان دادن خشم خود نسبت به برنامه های صدا و سیما و بی خبر گداشتن ملت از جزئیات حادثه و حتی هویت مسافران (که فقط کافیه یه نگاه به لیست پرواز بندازن) و جاش پخش  عادی خبر های غیر ضروری و حتی فیلم سینمایی دو تا و نصفی٬جلوگیری کنم.یادمه این اواخر که یه هواپیما توی هلند سقوط کرده بود تمام  شبکه های خارجی  برنامه هاشونو به پخش مستقیم  از این مسئله اختصاص داده بودن.ای کاش جان این همه آدم از دست رفته و احساسات خانواده های داغدیده شون  برای بعضی ها اهمیت داشت.چی دارم می گم !اگه اهمیت داشت که بازم از این هواپیماهای توپولف از رده خارج  برای جابه جایی جون مردم استفاده نمی کردن...

فقط می تونم از خداوند بخوام که به خانواده های این ۱۶۸ سرنشین آرامش عطا کنه.

آمین.  

اسامی کشته شدگان هواپیمای توپولف سقوط کرده در اطراف قزوین به گزارش مهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:29  توسط سپیده | 

سلام دوستان.بعد از چند ماه ننوشتن

شور و هیجانی که امروز ها به خاطر انتخابات بر پاست من را بر آن داشت تا پستی بنویسم به یادگار برای روزهایی که وقتی بر میگردیم به تاریخ و کمی به کارهایی که کردیم _و دیگر کاری برایش نمی توان کرد _ فکر می کنیم٬ چیزی داشته باشیم تا نگوییم ما که نبودیم!!...

یکی از مسائل کم نظیری که انتخابات این دوره به همراه داشته است برگزاری مناظرات تلویزیونی است که در آن کاندیدا ها دو به دو و در طی شبهای مختلف روبروی هم قرار گرفته و به مناظره می پردازند...به حق باید گفت که این برنامه ها از نظر میزان بیننده و البته شدت هیجان٬ رمانس و حتی درام٬ رو دست جومونگ هم بلند شده است.در واقع ما برنامه های خود را جوری می چینیم که یک ربع زود تر از ساعت 10:30   همه خیره به تلوزیون ،با در دست داشتن تخمه و چای و چیپس با ماست(که آخ نمی دانید در موقع تماشای مناظره چقدر می چسبد آن هم از نوع فلفلی اش !) بعد از کارهای سخت روزانه گرد هم آمده تا ساعاتی را پای تلوزیون خوش باشیم چرا که این برنامه با برنامه های آبکی دیگری که به خوردمان می دهد از این رو فرق می کند که بسیار اکشن،سرنوشت ساز،هیجان برانگیز و صد البته مملو از رفتار های خاله زنکی  _ از نوع سیاسی اش_ است که همین نکته ی آخر به تنهایی خود انگیزه ی قوی است برای پی گیری این برنامه ها...

البته امشب آخرین قسمت مناظره اجرا می شود و ما نمی دانیم از فردا چگونه باید خود را سر گرم کنیم(حتی ممکن است برخی از ماها با پایان رسیدن این سریال دلفریب و اکشن و دراماتیک چند قطر ه ای نیز اشک ریخته و حتی از صدا و سیما تقاضای پخش مجدد آنها را خواستار باشیم خدا را چه دیدی  شاید رفتیم مسافرتی ٬جایی و یا هم رفتیم سریال پریزن برک دیدیم!!!)اما یکی از نکات مهمی که این مناظرات برایمان به ارمغان آورده است علاوه بر پر شدن اوقات فراقت ،آگاه شدن از زندگی خصوصی بـــــــعضــی ها است اما جای تعجب آن جاست که وقتی میبینیم پرونده هایی از فساد مالی و اختلاس رو می شود به جای آنکه دلمان به حال خود و کشور خود بسوز لبهایمان تا بنا گوش باز شده ،بالا و پایین پریده و حتی ممکن است از شدت هیجان چند تا کبریتی و کپسولی نیز بترکانیم و آنقدر خرسند شویم که اگر تیم ملی فوتبال ایران به کره ی شمالی گل می زد اینقدر کیف نمی کردیم!....

گذشته از این گونه مسائل ،می توان از مزایای پخش مناظرات انتخاباتی به نکات زیر اشاره کرد:

1-پر شدن اوقات فراقت در کنار خانواده

2-کم شدن ترافیک در ساعات پخش برنامه

3-کم شدن میزان قتل٬ دزدی،کلاه برداری،مزاحمت تلفنی،غیبت از فامیل(که جای خود را به غیبت از کاندیدای انتخاباتی داده است!)

3-برقرای مکالمات تلفنی با اقوامی که سال به سال خبرشان را نمی گیریم (البته در راستای قانع سازی آنان برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر تا حال کاندیدای رقیب گرفته شود!)

4-کم شدن تمایلات مردم به دیدن سریال های آمریکایی(تا وقتی مناظراتی به این باحالی و اکشنی است دیگر چه نیازی به سریال لاست؟)

5-با خبر شدن از آمار های واقعی نرخ تورم و بیکاری و غیره...

6- گرم شدن بازار دست فروش و مغازه دار هایی که وسایلی را می فروشن که رنگ خاصی دارد _از لباس و کیف وکفش گرفته تا دوش حموم _(البته نمی گوییم چه رنگی تا تبلیغ نشود نه آنکه شما نمی دانید!)

و خلاصه شادی و صفا و صمیمیت و پیوند و این جور چیز ها دیگر....

خوش باشید و موفق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:19  توسط سپیده | 

خدارو شکر می کنم که دوباره فرصت اینو بهم داد تا بهار دیگری رو در کنار عزیزام تجربه کنم.از کودکی بهار برای من به مفهوم عید بوده و عید هم اومدن دختردایی هام از تهران.یادمه اگه یه سال نمیومدن اون سال عید معنایی نداشت.برای من از کودکی عید یعنی عطر سیب هایی که آقا جون(بابا بزرگ مادریم) جعبه ای می گرفت و تو اتاق میذاشت و عطرش تو کل خونه می پیچید.برای من عید یعنی رنگ کردن تخم مرغای سفره ی هفت سین و جمع شدن خونه ی مامانی(مادر بزرگ مادریم).اون وقتا نمی فهمیدم چرا هر سال با تحویل شدن سال ،مامانی گریه می کنه و ما به این همه دل نازکیش می خندیم! اما از وقتی که آقاجون رفت عیدا سر سفره ی هفت سین، غم و شادی رو با هم قورت می دم.اگرچه امسال مامان بزرگ پدریمو که سالها باهامون زندگی می کرد و خاله ی عزیزمو که بسیاری از دوران کودکیمو با لباسایی که با هنرمندیش و در حین قناعت  و با مهری وصف نشدنی به زیباترین شکل می دوخت می گذروندم دیگه در کنارمون نیستن و من وزن سنگین نبودنشونو با تمام وجود حس می کنم اما می دونم که هنوز عید زیباست چرا که هنوز بهونه های زیبایی برای لذت بردن از زندگی داریم.بهونه ی من که خودش یک اصله و اون چیزی نیست جز حضور خداوندی زنده در زندگی ام چرا که تا به امروز بهترین هارو بهم داده ،همیشه در کنارم بوده و دوستم داشته وداره.ازش به خاطر همه ی چیزایی که خودش می دونه تشکر می کنم.چیزایی مثه نجاتم از تاریکی،آشنا کردن من بادوستی از جنس نور که بعدا تبدیل شد به همسری ناب با خانواده ای که واقعا خالص اند و مهربان و هزاران چیز دیگه .

در پایان برای همه ی شما عزیزان آرزوی زندگی ای شاد توام با سلامتی دارم و امیدوارم که همه ی شما تونسته باشین یا بتونین حضور خداوندی زنده و فعال رو در زندگیتون حس کنید.

 

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط سپیده | 
اگرچه بعد از مدت ها ننوشتن دوست ندارم زبان به گلایه وا کنم اما بد جوری دلم نسبت به بعضی چیزا گرفته و می گیره.

دلم می گیره وقتی می بینم بچه ها با مامان باباشون بد حرف می زنن و اونا رو تو جمع سکه ی یه پول می کنن.

دلم می گیره وقتی می بینم آدما دوستاشونو به پشیزی می فروشن.

دلم می گیره وقتی می بینم بچه ها قدر دلواپسی های والدینشونو نمی گیرن و اونا رو سنگ جلوی پا می دونن.

دلم می گیره وقتی میبینم کارفرمای مغازه ها به شاگرداشون توهین می کنن.

دلم می گیره وقتی می بینم افراد پشت سر هم بد می گن.

دلم می گیره وقتی می بینم همسرا به هم دیگه دروغ می گن.

دلم می گیره وقتی می بینم استادا از روی لج یا عقده ی حقارت نمره ی دانشجویان رو کمتر از اون چیزی که هست می دن.

دلم می گیره وقتی می بینم معلمی حال و حوصله ی توضیح دادن درست و حسابی برا دانش آموزا رو نداره و اونا رو واسه پرسیدن سوال دعوا می کنه.

دلم می گیره وقتی می بینم دنیا و آدماش دارن روز به روز به سمت انحطاط و نابودی میرن و شیطان می خواد جای خدارو بگیره.{{{{{{{{{{{{{{{یه نمونه اش برنامه های شدیدا جذابی که امروزه در جهت تخریب مسائل اخلاقی ساخته می شه.نام ببرم؟!عشق یا پول؟زن های ۴۰ ساله یا ۲۰ ساله؟مردان درجـــــــــــــــــ ه دو!...در حالی این برنامه ها پخش می شه که طرفداران پرو پا قرصی هم داره که طیف وسیعی از اونا رو بچه ها ی دبستانی تشکیل میده.گذشته از بوس و کنـ ار و از این جور کارا به نظر من این برنامه های به ظاهر بی خطر از فیلم های پـ.رونو که حداقل خط و مشی اش آشکاره خطر ناک تره چراکه:در حالی این برنامه ها رو می بینن که مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و پدر و خاله و دایی(یه سینما آدم)بچه نوزاد و بچه ۱۴ ساله و همه دارن با هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نگاه می کنن که ... و این طور قبح اش میریزه.از طرفی یه بچه دبستانی که نمی تونه این تفاوت های فرهنگی رو درک کنه.

اگه بخوام در این زمینه حرف بزنم خیلی طول می کشه فقط همینو بگم که این برنامه ها واسه ما جهان سومی هاست وگرنه تمام فیلم ها و برنامه های و حتی بازی های کشورای جهان اول درجه بندی شده است وخانواده ها این مسئله رو سعی می کنن رعایت کنن.}}}}}}}}}}}}}}}

و باز دلم می گیره وقتی می بینم مادری هیچ چیزی در طول سال برای خودش نمی خره تا با اندک پس اندازی که داره واسه فرزندش لباس عید بخره و بچه با اینکه اینارو می دونه و کفش پاره ی مامانشو می بینه اما باز از خرید عیدش راضی نیست...

دلم می گیره وقتی می بینم و نمی بینم...

اما خوشحالم چرا که خدا هنوز هست و می بینه حتی چیزایی رو که دیده نمی شن.

 

نمی دونم شاید این هم یه جور بازی باشه..مثه بازی زندگی.اگه خواستین شما هم شرکت کنین و از چیزایی که دلتون گرفته یا می گیره بگین چرا که گاهی تخلیه هیجانی شدن هم می تونه کمک بزرگی باشه از طرفی شاید بعضی ها رو بیدار کنه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:19  توسط سپیده | 

شايد اگه بگم تا همين هفته ي پيش داشتم روزي پنج ، شش ساعت درس مي خوندم و پنجاه شصت تومن كتاب خريده بودم و تا خود زمان برگزاري كنكور كارشناسي ارشد برنامه ريزي درسي كرده بودمو خودمو جزء قبول شده هاي دانشگاه دولتي مي ديدم و اصلا و ابدا به ثبت نام در دانشگاه آزاد فكر نمي كردم زياد اغراق نكرده باشم اما نمي دونم يهو چطور شد كه دقيقا آخرين روز مهلت ثبت نام دوان دوان شال و كلاه كردمو با يه كيسه پول رهسپار راه دانش شدمو اين طور شد كه از همين اولين هفته ي مهر دوباره مي شم دانشجو

(يادم باشه واسه اين همه استحكام و پا فشاري روي عقايدم به خودم افتخار كنم.)

یک روز بيشتر به پايان فصل دوست داشتني تابستون نمونده و من طبق معمول با عوض شدن هر فصل دلم مي گيره و نمي دونم چرا! مخصوصا وقتي رنگ آسمون عوض ميشه و چهره ي شهر به سمت تيرگي ميره و بارون پشت بارون مي باره و كلاغا قارقار مي كنن و از همه بدتر مدارس وا ميشن !.

البته مي دونم چرا...نه من افسرگي فصلي ندارم...موضوع اينه كه اين يه مسئله كاملا ژنتيكيه نشون به اين نشون كه برادر عزيزم در اولين روز ورودش به مدرسه از مادرم سئوالي بس فلسفي پرسيد: مامان تابستون كي مياد؟!

اون روز همه به اين سئوال خردمندانه ي او خنديدن اما من كه هفت سال از او بزرگتر بودم فهميدم چه حسي داره.منم خودم با اينكه هميشه از شاگرداي برتر مدرسه بودم و پيش معلما و مديرا جايگاه ويژه اي داشتم اما هرگز...هرگز دلم واسه روزهاي پشت نيمكت تنگ نميشه.واسه روزايي كه كسي به آدم نمي گه چرا بايد هي امتحان بدي ،فرمول حفظ كنی،مجهولات معادله ها رو پيدا كني.روزايي كه هيچ اراده اي در انتخاب درسات نداري و نمي فهمي اصلا اين همه درس به چه دردت مي خوره

 به نظر من معلما نقش خيلي مهمي مي تونن تو زندگي بچه ها داشته باشن مثلا اگه معلمم قبل از اينكه قانون نسبيت انيشتنو با فرمول بهم ياد بده از افكار ونبوغ خود انيشتن برام مي گفت حداقل شايد تو اون روزا مي فهميدم چرا بايد فيزيك بخونم.    

به هر حال نمي خوام معلما رو زير سئوال ببرم چرا كه بودن معلمايي كه هميشه با مطالعاتي كه داشتن سعي مي كردن به روز باشن_اگرچه كم ديديم_اما قطعا اگر هم چيز های موندگاری ياد گرفتيم از همونا بوده .اين مسئله شامل حال استادای دانشگاه هم می شه.استادايي هستن كه وارد كلاس مي شن و بعد از نيم ساعت درس دادن مي پرسن راستي اينجا چه كلاسيه و بعد وقبل صحبتاشون هم فرقي نمي كنه

يا در مقابل هستن كسايي مثه پروفسر بهزاد كه خدا بيامرزدش با اينكه نود و دو سال داشت اما هنوز آگاه به علم روز بود و وقتي تو كلاسش بودي واقعا  از ديدن اينهمه شور و انرژي و اشتياق كيف مي كردي.گاهی خودمو معلمی یا استادی فرض می کنم که سر کلاس و در حال تدرس ام و اونوقته که می فهمم چقدر معلم خوب بودن خلاقیت و تجربه و حتی اشتیاق می خواد.نمی دونم شاید مشکل از شیوه های تدریسمونه و یا گرفتاری های زندگی روزمره مون که نمی ذاره خود آرمانی مون باشیم و به خود فعلی مون رضایت می دیم.

به هر حال اميدوارم هرجا كه هستيم و سر هر كاری هم عاشق باشيم و هم مسئول.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط سپیده | 
در حال نگاه کردن به یکی از این برنامه های تلوزیونی ای هستم که شبیه این مجله زردا از گل و گلدوزی

و آشپزی گرفته تا حل مسائل خانوادگی و روانشناس بازی و این جور چیزا حرف می زنن.  

                                                                                                                     

مجری برنامه از این جوانک هایی که تا زیر چشاشون ریش دارن و آیه و حدیث از دهنشون نمیوفته. حاج

آقایی رو هم به عنوان مهمان برنامه آوردن و ازش می خوان در مورد ازدواج حرف بزنه. 

                                                                                                                          

حاج آقا:به ازدواجی می گن موفق که دو تا خانواده کاملا به هم بیان.دخترم ، پسرم که عشق کر و کورت

کرده  و با اینکه همه مخالفند می خوایین حتما با هم ازدواج کنین آخه با این خانواده ای که می خوای

وصلت کنی در آینده می شن پدر بزرگ و مادر بزرگ بچه ات.اگه اونا اصیل نباشن رو بچه ات اثر می زاره. 

                                                                                                                   

مجری: اصیل یعنی چی؟

حاج آقا:همین دیگه یعنی با هم خوب باشن با ایمان باشن    

                                                                                                             .

مجری:تو همین فاصله تلفن هایی داشتیم که خواستن ازتون بپرسیم پس عشق چی میشه حاج آقا 

    

                                                               

حاج آقا:البته که عشق مهمه اما من بعید می دونم کسی بتونه به معنای واقعی عاشق بشه. و در

حالیکه رو کرده به مجری میگه :شما بگو چرا تایتانیک شد تایتانیک.مجری در حالیکه سرخ شده و نمی

خواد لو بده که تایتانیک رو دیده می گه: البته نمی دونم که از کدوم نظر می گین کشتی یا.. که 

                                                                                                                                 

حاج آقا راحتش می کنه می گه :همون عشق دیگه.تایتانیک واسه این تایتانیک شد که اون دونفر به هم

نرسیدن.اصلا خصلت عشق همینه. دخترم ، پسرم که عشق کر و کورت کرده واسه اینه که با هم

 نیستین .آتیشتون تنده، واسه اینکه یواشکی همدیگه رو می بینین شیطون هم هست و ...     (وای چه حاج آقایی بودا...با تجربه، ورژن جدید که فکر می کنن می دونن با جوونا ی امروزی

چطور حرف بزنن ها)واسه اینه که عشق مزه می ده وگرنه همچین که به هم برسین ازدواج میشه مدفون گاه عشق.

مجری که می بینه اینطوری کسی نمیره ازدواج کنه و فساد زیاد میشه و گناه میشه و این برنامه رو باعث

 و بانیش می دونن و به جهنم میره می گه: البته نه هر ازدواجی حاج اقا.چون ازدواج سنت پیامبره. خوبه.

 جیز نیست (بگیر دیگه حاجی)     و حاج اقا که مطلب اومده دستش می گه واسه همینه که می

 گم با خانواده ی اصیل وصلت کنین.اصلا همچین که محرم شدین قول می دم عاشق هم شین .

مجری:بله متاسفانه وقت برنامه تموم شد( و خوش حال از اینکه دیگه جهنم نمیره) از کلام نورانیتون متشکرم حاج آقا...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:24  توسط سپیده | 

چند روز پیش که داشتم از آخرین امتحانم بر می گشتم در حالی که داخل سرویس دانشگاه زیر دست و پا در حال خفه شدن بودم یکی از هم کلاس های قدیمی رو دیدم بدون سلام علیک از ته سرویس در آن ازدیام جمعیت با فریاد  میگه: فارغ شدی؟! منم که اینجور مواقع قنــــــــــــــــــــــدک !!گفتم: آره- دختره.!!در آن هنگام دیدم که آقای راننده هم فرمون رو ول کرده داره دنبال دخترم می گرده!

حکایت فارغ شدن من اینه که بالاخره گوساله گاو شد و دل صاحبش (جون خواهر ناراحت می شم اگه فکر کنین منظور از دل صاحبش آقایی هستش ها؟؟؟؟)آب !و من تونستم مقطع کارشناسی رو تموم کنم.

دانشگاه هم در عین ناباوری برامون جشن دانش آموختگی گرفت.اونم مجانی؟در کل خوب بود.نا گفته نماند که ارکستر هم داَشت و در کل جو آنجا به واسطه آهنگ های: گلی خوشگلی،نازی جون،غریبه آشنا ،حنا خانوم،مریم گل ناز منه و... حسابی محفلی علمی و ادبی شده بود( من فقط ترسم این بود که موقع گرفتن لوح یه جورایی فکر بکنم رقص چاقویی چیزی دارم می کنم...__وقتی این ترس خود را با پاره ای از دوستان در میان گذاشتم دیدم تنها نیستم.__).تا یادم نرفته بگم که از قبل به ما گفته بودن که مراسم لباس پوشیدن(از همون لباسای که یه روپوش گشاده کلاه هم داره و به قول رئیس دانشگاهمون اونو ابن سینا ابداع کرده) داریم ما گفتیم عمراً ما لباس بپوشیم ؟ ما؟ مگه دکترا گرفتیم ؟مگه شاخ غول رو شکستیم؟(فرو تنی رو نگاه)خلاصه یادمه که وقتی از روی سن اومدیم پایین با مسئول جمع آوری لباسا دعوامون شد.

وقتی داشتم موضوع لباسا رو واسه مامانم تعریف می کردم یهو زن داییم که اونجا بود گفت اه از همون لباسا که دخترم روز آخر مهد کودکش پوشید و عکس گرفت رو می گی؟؟؟و من به این نکته پی بردم که اگه صد سال پیش هم در دوران طفولیت این لباسا  رو تنمون می کردن دیگه دچار عقده ی حقارت نمی شدیم!(که بعد از تمام شدن جشن در حالی که همه خونه هاشون بودن مسئول لباسا هنوز دنبالمون بگرده.)

بذارین از فیلم بردارش بگم .با دوربینش همچین ژانگولر در می آورد که نگو و نپرس.از جلوی در با ما تک تک راه می اومد و با دوربینش یه دور دور ما می چرخید و  خلاصه اون لباسا هم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــند همراه با چند پله، خدایی بود تلفات ندادیم.

از اونجایی که من نه اهل دوستو رفیق بازی بودم و مثه چی از اولین روز مهر می رفتم کلاس و روز چهارده رو در دانشگاه بدر می کردم  وقتی کلاس تموم میشد به سرعت نور خودمو به خونه می رسوندم و در هیچ اردویی شرکت نکردم که خاطره ای داشته باشم و این جور چیزا اصلاً دلم واسه دانشگاه تنگ نمیشه. در واقع بگم من و یکی از دوستام که داره ازدواج می کنه تنها کسانی بودیم که در روز خداحافظی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.شاید به قول بچه ها :شوما که شوهر دارین فکرتونو بذارین پیش ما بی انگیزه ها که کی دیگه موقعیت اش پیش بیاد.خدایی به اصل مبداء تحولات پی بردین؟!

با اینکه دانشگاهم تموم شد اما هنوز احساس سبکی نمی کنم آخه بعد از اندکی استراحت باید برم خودمو واسه فوق آماده کنم.اگرچه واسه تابستونم یه سر دارم هزار سودا...تصمیم دارم برم کلاس خیاطی..آخه از بچگی عاشق خیاطی ام.جالب اینجاست که هر کی میشنوه میگه خیاطی؟اینهمه درس خوندی بری خیاطی؟نه اینکه ناراحت بشم ها دلم واسه اینهمه کلیشه ای فکر کردنشون می سوزه.حالا چون یه لیسانس از دانشگاه دولتی گرفتم باید برم تو کلاسای چگونگی طرز ساخت راکتور اتمی ثبت نام کنم؟!

از طرفی به کلاس شنا و کلاس تنیس هم فکر میکنم.حقیقتش علاقه ی من به تنیس از وقتی شروع شد که یه شب آقایی اومد گفت بیا ببین چی گرفتم.بازی تنیس.هی از اون اصرار که بیا دوتایی بازی کنیم منم به خاطر اینکه اصولاً تو بازی های کامپیوتری استعداد خاصی در گم کردن دست و پا و دچار استرس شدن دارم هی انکار خلاصه سعی کردم به شکست های تلخی که در هنگام فوتبال بازی کردن و چیزای دیگه داشتم فکر نکنم حاضر شدم یه دستی بازی کنم.چشمتان روز بد نبینه این طور شد که استعداد نهفته ی خود را کشف کرده و به آخرین طبق ی هرم از نیاز های مازلو که همون خود شکوفاییه رسیدم و یک دل نه صد دل عاشق تنیس شدم و در حالیکه حتی یه بار راکد دستم نگرفتم احساس می کنم به محض نام نویسی در کلاس به تیم ملی دعوت خواهم شد!

تو تمام این مدتی که امتحان داشتم شاید بیشتر از یه بار جارو برقی نزدم و کتاب و جزوه هام هم داره به سقف  می رسه.تصمیم گرفتم ازتعطیلاتم  نهایت استفاده رو ببرم و در برابر پیشنهاد آقایی واسه یه سفر به کیش یا دبی من بهترین  گزینه ی ممکن یعنی خانه تکانی رو قبول کردم(به من می گن زن زندگی)!حالا تو این هاگیر واگیر دارم کیک ماستی درست می کنم.آخه من عشق اینم که هی کیک درست کنم از اینرو  در هنگام خرید تخم مرغ هیچ نگران سالم رسوندنشون به خونه نیستم و این طوری میشه که همیشه بعد از خرید دارم کیک درست می کنم تا مثلاً تخم مرغ ها حروم نشه.

از اونجایی که چند ماه پیش یک تکه کوچک به اندازه سوراخ لایه ازن گچ دیوارمون ریخته بود آقایی در نقش یک مهندس معمار ظاهر شده و قابلمه نازنین مرا برداشته و درون آن گچ گرفته تا دیوارو درست کنه.شاید قابلمم رو اهدا کردم به موزه تا همه از دیدن این آثار باستانی ای که درون آن شکل گرفته و اصلاً کنده نمی شه فیض ببرن.خلاصه این طور که واسه هم زدن مواد کیک رفتم سراغ ظرفی که مطمئن بودم عالیه و این طور شد که تا شب داشتم دیوارو سقف رو می شستم تا از مواد کیک پاک بشه.خلاصه این شروع اش بود ..ببینم با این تابستون چی کار می کنم.

خوش باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:36  توسط سپیده | 

به قول سوزان پوليس شوتز

در زندگي با مردم بسياري روبرو مي شويم

ولي تنها تعداد كمي هستند كه تاثيري ماندني بر قلب و روحمان دارند

و آنها هماني هستند

كه اغلب به ياد خواهند ماند

و هميشه دوستاني واقعي

برايمان خواهند بود

اين پست رو تقديم به دوستي مي كنم كه برام يه معجزه از خداي مهربان بود و هنوز الهام بخش زندگيمه.

به دوستي كه نه تنها تمام احساسش رو به من داد بلكه زندگيشو با من شريك كرد.به كسي كه از اولين روز آشنايي مون شدم بخش بزرگي از دغدغه هاي فكرش.به كسي كه هميشه به دوستي باهاش افتخار كردم و مي كنم .به كسي كه با دوستيش به من اعتماد به نفس و عشق داد و من دوباره متولد شدم تولدي توام با انديشه و غرور.

آره تقديم به تو كه دوستي واقعي،

همسري بي نظير

 و پشتوانه اي قوي هستي

براي لحظه لحظه ي زندگي ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط سپیده | 

دوستي در بخش نظرات يكي از پست هاي پيشينم در رابطه با خودكشي اين چنين نوشت:

به جای توسل به یه دوست نامرئی بهتره به دنبال عوامل علمیش بگردیم نه اینکه با این حرفا از واقعیت فاصله بگیریم. اگه تونستین نشون بدین خدا وجود داره و بعد با روش عملی نشون بدین که دوری از خدا باعث خودکشی میشه منم باشما موافقت می کنم.

بنابراين تصميم گرفتم كه جواب او را در غالب يك پست بدهم چرا كه ممكن است اين سؤال براي هر يك از ما نيز پيش آمده و يا پيش بيايد.:آيا خدا وجود دارد؟ چگونه مي توان به وجودش پي برد؟

همان طور كه مي بينيم اين دوست عزيز تأكيد زيادي به اثبات خداوند به روش عملي دارد و در واقع عملي بودن يكي از بزرگترين خصوصيات روش هاي علمي است و من اين طور احساس مي كنم كه منظور ايشان اثبات خداوند به روشي علمي و عملي است.

به باور بسياري از افراد به ويژه تجربه گرايان تنها آن چيزي كه قابل آزمون است و ديدني است  را بايد مورد مطالعه قرار داد چرا كه تنها در اين صورت نتايج حاصل را قابل تعميم دانسته و به پايايي و روايي آن اعتقاد دارند.اما من در اينجا بنا بر اعتقاد و نظر شخصي خود به سؤال اين دوست پاسخ مي دهم.من هرگز در پي اثبات خدا به روش علمي نبوده ام چرا كه علم را در پاسخگويي به بسياري از مسائل ناتوان مي دانم.در اينجا لازم است از مثال انيشتن استفاده كنم : به گفته ي انيشتن اگر قرار بود تنها به شيوه هاي علمي بسنده كنيم آنگاه هرگز نيروي جاذبه ي زمين كشف نمي شد چرا كه چنين نيرويي نه قابل مشاهده بود و نه با استفاده از فرضيه هاي اثبات شده ي پيشين ثابت شدني.به عقيده ي او علم به وجود نيامده است تا بر اساس آن پديده ها را شناسايي كنيم بلكه از درون خود پديده هاست كه علم به وجود مي آيد.ممكن است بگوييد خب از افتادن اجسام بر  روي زمين مي توان پي به وجود نيرويي به نام جاذبه برد و من از شما مي پرسم آيا از مشاهده ي وجود چنين اجسامي نمي توان پي به وجود آفريننده اي برد؟واضح تر بگويم از مشاهده يديده ها ودر واقع دنياي اطرافمان نمي توانيم پي به وجود آفريدگاري توانا و مهربان ببريم؟

 

همان طور كه گفتم در پي اثبات خدا به روش هاي ناقصي همچون علم نيستم چرا كه از د يدگاه من همان طور كه فرايندي همچون عشق حقيقي  را نمي توان از راه حساب و كتاب و دو دو تا چهار تا به دست آورد  خدايي را هم كه تنها از طريق روش علمي بتوان اثبات كردنمي توان به دست آورد چرا كه چنين خدايي اصلاً به درد كسي نمي خورد.خداوند به خودي خود بديهي است و هر چيز بديهي اي هرگز در پي اثبات خود نيست.

دوست دارم بدانم شما براي اثبات وجود خود به ديگران از چه روش هايي استفاده مي كنيد؟آيا لباس هايتان را مدرك قرار مي دهيد؟برگه ي ضربان قلبتان را نشان مي دهيد و يا اصلا ً دليلي به اثبات بودن خود نمي بينيد؟!

چيزي گه هست به خودي خود هست.حال سؤال اساسي اينجاست: چگونه اين خود طبيعي قابل درك مي شود؟

من مطمئنم كه هرگز از راه تحقيق و سرك كشيدن در لابلاي اديان مختلف نمي توان به خداوند حقيقي رسيد.خداوند با تمام جلال اش در قلب كوچك ما و تنها از راه كشف شهودي ادراك مي شود.منظور از كشف شهودي يعني شنيدن نداي قلبي كه از جانب خداوند راهنماي ماست.اگر قلبي خداجو داشته باشيم و عقايد خود را آزاد بگذاريم تا قلبمان به دور از تعصبات و افكار تار عنكبوت بسته اي كه هيچ كدامشان متعلق به ما نيست و به مغزمان تزريق شده است رها شود و واقعيت را خودش لمس كند آنگاه هرگز به راه هايي كه ديگران كشف كرده اند متوسل نمي شويم چرا كه خود به وضوح مي توانيم بدون هيچ واسطه اي خداوند را احساس كنيم.تنها كافي است به نداي قلب خود گوش بسپاريم و از خداوند بخواهيم كه نور خود را بر ما بتاباند.حتي اگر اعتقادي به وجود خداوند نداريد اين كار را بكنيد.از او بخواهيد كه خودش را به شما نشان دهد و زندگي تان را به او بسپاريد تا آرامشي كشف كنيد كه هرگز در هيچ چيز ديگر نيست.

 

در پايان دعا مي كنم كه خداوند بنا بر حقيقت الهي خود معرفت،عشق و زندگي اي را كه براي ما در نظر گرفته است را از آن ما كند نه آنچه را كه ما مي خواهيم بلكه آنچيزي كه او براي ما مي خواهد چرا كه هيچ كس بهتر از او چيزي را برايمان خواستار نيست و اين چنين است كه در درخشش  حضور او مي توانيم سالم زندگي كنيم بي آنكه به خودكشي بيانديشيم.پس خدايا زندگي مان را بركت ده و ما را در مسير خود هدايت كن.

آمين.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:46  توسط سپیده | 
        

 

   تولد وبلاگم مبارک.                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:51  توسط سپیده | 

سلام دوستان.

بله حق با شماست.خيلي طول كشيد اما اميدوارم منو به خاطر اين تاخير بخشيده و همچنان مشتاق خواندن ادامه سفرنامه ام باشيد در اينجا قصد دارم بعد از اشاره به چند مطلب ديگه درباره ي هلند به بخش هاي ديگر سفرم كه شامل كشورهاي ديگه هم  ميشه بپردازم.پس با من همراه باشيد.

موزه ي  وينسنت ونگوگ

اين موزه كه بيشترين آثار اين نقاش  را در خود جاي داده است سالانه ميلون ها توريست را جذب شهر آمستردام كرده تا بازديد كنندگان بتوانند از طرح هاي اين هنرمند بزرگ ديدن فرمايند و در صورت تمايل از طبقه ي پايين آن پوستر هاي كپي شده از نقاشي هاي معروف اش همچون گل آفتاب گردان ،اتاق خواب خود ونگوگ  و ديگر آثارش را خريداري  و زينت بخش خانه هاي خود كنند.

و اما ونگوگ يا به تلفظ هلندي آن ونخوخ  در سال 1880 وقتي كه تصميم گرفت يك هنرمند شود هيچ كس حتي خودش تصور اينكه چنين استعداد خارق العاده اي داشته باشد را نداشت. برادر  او تئو كه نقش بسزايي را در زندگي او بازي كرده است به او پيشنهاد كرد كه نقاش شود و در اين راه او را از تشويق هاي خود بهره مند ساخت. تمام آثار ونگوگ طي 10 سال خلق شده است كه شامل 800 نقاشي و بيش از 1000 طرح مي باشد.

داستان زندگي او دراماتيك و همراه با ناكامي بوده است.او در پي اثبات عشق خود به معشوق اش گوش خود را بريده و به او هديه كرد اگرچه هرگز به او نرسيد.او در جايي مي گويد : اگرچه زيبايي دنيا براي من جلوه ي خود را از  دست داده اما اين دليل چيزي از زيبايي هاي دنيا كم نمي كند.  

سرانجام او در اواخر عمر خود به بيماري رواني دچار شده و از طريق خودكشي به زندگي خود خاتمه داد.

مادورو دام، هلند كوچك

 مادورو دام  واقع در شهر دنهاخ(لاهه) در اصل محيطي است وسيع كه در آن شهر ها و ساختمان هاي معروف هلند در مقياسي كوچك و به شكل ماكت ساخته شده است.در آنجا احساس گاليور بودن به شما دست خواهد داد.چرا كه ساختمان ها كاملا طبيعي است و شما در حالي در ميان شهرهايش قدم مي زنيد كه مي توانيد از بالا نظاره گر آن باشيد.

 

مادام توسو،مجموعه اي از مجسمه هاي اشخاص معروف

اين موزه كه در واقع خانم توسو پيشنهاد ساختنش رو داد راهبه ي خلاقي بود كه شايد فكر نمي كرد اينقدر بتونه در جذب توريست موفق باشه.گذشته از اين كه قيمت وروديه اون چند برابر موزه ي لوور پاريسه.در اين كلكسيون ميشه در كنار مجسمه هاي افرادي همچون خود مادام توسو ، ماهاتاما گاندي ،نلسون ماندلا، پاپ ،ملكه ي هلند ،بوش  و انواع بازيگران هاليوودي مثه نيكولاس كيج،انجلنا جولي ،برد پيت،جنيفر لوپز ويا مايكل جكسون و ديگر خواننده ها عكس گرفت.ناگفته نماند كه من دو بار با هر كدوم _يه بار با فلش و يه بار بي فلش دوربين_عكس گرفتم.

 

آلمان

مجاز بودن به رانندگي با سرعت زياد(در حد خودكشي)،ازدياد ايرانيان،نعمتي به نام رستوران ايراني و كباب هاي خوشمزه ي آن و باز فروشگاه هاي بزرگ لباس با مارك هاي معروف از مشخصه هاي بارز شهر كلن مي باشد كه در طي سفر به آلمان با آنها آشنا شدم.ناگفته نماند كه در طول آن مدت تنها رستوراني كه با خيال جمع رفتم و پرس غذاي خود را دست نخورده رها نكردم اينجا بود.(واي يه بار تو هلند رفتيم رستوران و به اجبار موجود از منوي آن پيش غذايي سفارش دادم كه چشمتان روز بد نبيند...يك ديس پر از برش هاي گوشت خام با بوي ضخم آن، پوشيده از يك كيلو پياز خام و چند كيلو سبزي به قطر شاخه هاي درخت................آخ گير كرده بودم اونقدر كه از خوردن غذاي اصلي داشتم منصرف مي شدم  اگرچه باز به خاطر  حفظ وجهه ناچار به خوردن غذاي اصلي كه دست كمي از پيش غذا نداشت شدم.سيب زميني با پوست!!!!!!!!!! از من به شما نصيحت هرگز ادعا نكنيد كه حاضر به تست كردن هر چيزي هستيد من يك بار اين كار را كردم وبقيه اش هم كه واضح و مبرهن است ).

 

پاريس،شهر خلاقيت و هنر.

شايد باور نكنيد اگه بگم بيش از دو سوم برج ایفل رو بدون آسانسور و از طريق پله ها بالا رفتيم و اين درحاليه كه ارتفاء آن 300 متره اگرچه مي شد با آسانسور رفت اما در آن صورت  چهره ي شهر با تمام زيبايي اش خوب ديده نمي شد.البته بايد بگم كه هر  طبقه ايستگاهي سر باز براي استراحت،نوشيدن،خوردن وديدن منظره ي شهر داشت كه به سختيه بالا رفتن اش  مي ارزيد.

اين برج كه يك قرن طول كشيد تا ساختنش كامل بشه تماماً از فلز درست شده و با پيچ و مهره به هم وصل شده.شب كه ميشه چراغ هاي رنگي و نور افكن هاي چشمك زن اش روشن ميشه و زيبايي و عظمت اين  برج رو چند برابر مي كنه . در حوالي برج ايفل محيط سرسبزي وجود داره كه توريست ها روي چمن ها دراز مي كشن تا علاوه بر استراحت كردن نماي كامل برج رو ببينن.از جمله چيزهايي كه زياد اونجا به چشم مياد افرادي هستن كه با سماجتي همانند بچه ها ي گل فروش يا دعا فروشي كه به راحتي نمي شه از سدشون گذشت جاكليدي برج ايفل مي فروشن.يا نقاشايي كه در حال كشيدن چهره ي توريستها هستن و خيلي گرون مي گيرن(80 يورو).

شانزه ليزه ،خيابان عشاق يا مركز تجاري؟

هميشه تصور مي كردم شانزه ليزه بايد خيابوني باشه قديمي با سنگفرش هايي تيره و مغازه هاي كوچيك و كافه هاي معروف فرانسه اما در اونجا هم ميشه هجوم فروشگاه هاي لباس و عطر و مارك و مارك وباز هم مارك و ديد به علاوه ي نمايشگاه هاي ماشين هايي مثه پژو ،لامبورگيني،بنز و غيره چيز بيشتري از اين خيابون به يادم نمياد آخه بعد از 10 ساعت پياده روي اونقدر خسته بوديم كه ديگه نايي براي قدم زدن در اين خيابان كه معروف به خياباني براي قدم زدن عشاق بود نداشتيم.

متروهاي قديمي هم چيزي بود كه بلاخره نقشه خواني شونو ياد گرفتيم و مي دونستيم كه هر رنگي به چه خيابوني ميره .گاهي براي رفتن به جايي مي بايستي چند بار خط عوض مي كرديم و مثلاً از رنگ سبز كم رنگ نقشه به رنگ سبز تيره و از اونجا با متروي ديگه از انتهاي سبزه تيره به رنگ صورتي مي رفتيم مي دونم كه متوجه شدين ما هم همين طور.

 

موزه ي لوور

اين موزه كه آثاري بسيار عظيم و زيبا از تمدن هاي قديمي كشور هاي مختلف و نقاشي هاي معروف از جمله موناليزا رو در خودش جاي داده آنقدر بزرگ است كه اگر بخواهيد كل موزه را ببينيد حداقل بايد يك هفته اي وقت بگذاريد از اين رو ما از روي نقشه ي راهنماي داخل موزه مصر،يونان و ايران رو انتخاب كرديم.ديدن آثار باستاني مصر و ايران آن هم با آن عظمت و بزرگي در آنجا بسيار عجيب  و گاهي باعث تاسف بود.به طور مثال ستونهايي از تخت جمشيد و سه ديواربزرگ آن در جايي هزاران كيلومتر دورتر از ايران آن هم در موزه اي كه به همه زبانها به جز فارسي نقشه ي راهنما وجود دارد بسيار ناراحت كننده است.من از اينكه مي ديدم در بخش وسيعي از موزه آثار ما ايرانيان جاي دارد اما حتي نمي دانند زباني به نام فارسي هم هست ناراحت شدم و هنوز در فكر آن هستم كه اين همه آثار كه زحمت و دست رنج نياكان ماست چطور و به چه قيمتي توانسته به آنجا راه يابد.

به هر صورت ديدن موزه ي لوور هم تجربه جالبي بود.

 

پديده اي نجات بخش به نام مك دونالد

پايين موزه ي لوور صدها رستوران از كشور هاي مختلفي همچون چين،تايلند،مكزيك،ايتاليا،فرانسه،و.... به جز ايران وجود داره با انواع غذاهايي مثل صدف،خرچنگ،سوشي ،همبرگر مك دونالد و هزاران چيز ديگه كه حتي نميشه بهش نگاه كرد.اگرچه يكي از اهداف توريست ها از سفر به كشور ها ي مختلف تست غذاهاي متنوع اونجاست اما من بعد از چرخي نيم ساعته به دور رستوران ها باز برگشتم طرف مك دونالد و تو صفي كه همسرم واستاده بود چون اين غذا تقريبا شناخته شده ترين چيزي بود كه مي شد خورد.يعني يه ساندويچ همبرگر  به اندازه ي كف دست با يه پاكت پاتات يا همون سيب زميني سرخ كرده ي خودمون با كولاي پر از يخ.اما عمو خرچنگ و صدف گرفت.تا حالا نديده بودم خرچنگ رو چطور مي خورن يعني در واقع با چه مشقتي.از كل اندام خرچنگ فقط يه قسمت كوچيكش هست كه مي شه خورد و براي رسيدن به اون قسمت بايد با شيوه و آيين خاصي به تيكه تيكه كردن اون پرداخت.خب عجب كاريه؟ بگذريم باز صد رحمت به همون ساندويچ  بي خود اما نجات بخش مك دونالد.

 

اين خلاصه ي مطالبي بود كه در طي اين سفر نظرمو به خودش جلب كرد اميدوارم تونسته باشم تجاربم رو با شما دوستان عزيز، تقسيم كنم.

موفق و شاد وسلامت باشيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:4  توسط سپیده | 

پایان اقامتی 29 روزه در هلند.

سلام دوستان.در حالی می نویسم که چند روزی از برگشتن مون  به ایران می گذره.سرانجام بعد از دید و بازدید های مرسوم فرصت اینو پیدا کردم که به نوشتن خلاصه ای از روزهایی  بپردازم که در طی این مدت گذشت.قبل از هرچیزی از زحماتی که خاله و شوهر خاله که البته ما عمو صداش می کردیم و به حق که مثه عمو بهمون محبت می کرد و پسرخاله های دوست داشتنی مون تشکر می کنم و براشون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

در اینجا تنها به بخشی از خاطراتم که احساس می کنم خواندنش می تونه تا حدی مفید باشه اشاره می کنم پس شما می توانید بنا به سلیقه و حوصله ی خودتون ازروی تیتر های دسته بندی شده موضوع ای را انتخاب کنید.

کشوری با مساحتی محدود اما ...

اگه مساحت استان گیلان و مازندران رو با هم جمع بزنیم میشه کل هلند و این در حالیه که تعداد جاده ها ،ماشین ها و زمین های فوتبال شون به اندازه ی کشور بزرگمون ایرانه.نا گفته نمونه که در کنار اتوبان های چند بانده جاده های مخصوص دوچرخه هم وجود داره که کاملا امن و زیبا هستن.

اکثر شهر های این کشور قبلا وجود خارجی نداشتن و از طریق خشک کردن آب های دریا به وجود اومدن و از اونجایی که این کشور فاقد خاک و کوه و سنگه  برای ساختن هر بنایی مجبورن که سالانه ملیون ها تن خاک و سنگ از کشور های دیگه بخرن.از نظر من واقعا جای تحسین داره که با وجود این همه مشکلات  اینقدر زیبا و حساب شده تونستن به همه ی قسمت های شهر برسن.نکته ی دیگه اینجاست که وقتی از چشم انداز های مختلف به شهر نگاه می کنی اینقدر چمن و سرسبزی و زمین های زیر کشت می بینی که یه لحظه واقعا شک می کنی به مقایسه ی کوچکی و بزرگی عددها ی ذکر شده در پایین نقشه ی ایران و هلند.

همه حق دارند که زندگی را زندگی کنند.

وقتی تو شهر قدم می زدیم یا به موزه یا نمایشگاهی می رفتیم چیزی که خیلی نظرمون رو جلب می کرد حضور افرادی بود که در ایران خانه نشینند.افرادی از جمله : ناتوانان جسمی و عقب ماندگان ذهنی.اینکه اونها هم نفس می کشن،انسانن و حق اینو دارن که مثه هر شهروند دیگری تفریح کنن. به خاطر این باور بهترین مکان ها  چه برای پارک کردن ماشین و چه برای  استفاده از آسانسور ها و هر چی که به فکرتون برسه اول برای چنین افرادی  بود و بعد برای اونایی که سالم ان.اونجا ماشین های کوچیکی هست که با باطری کار می کنه و فقط گاز و ترمز داره و مخصوص افراد پیره و خانومای پیر در حالی که ماتیک قرمزی زدن و لباس شادی پوشیدن سوار این ماشینا شده و به گردش روزانه یا خریداشون می پردازن.حتی ویلچرهایی هم هست که به شکل تخته و بیمارمی تونه در حالیکه توش دراز کشیده به هر جایی که می خواد بره و این فقط به خاطر اینه که همه حق دارن زندگی رو زندگی کنن.

ایران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روز بعد از اقامتمون در هلند من و همسرم تصمیم گرفتیم که به تنهایی به دیدن شهر بریم پس دوچرخه هامونو برداشتیم و از مسیر هایی که قبلا تو ذهنمون کد گذاری کرده بودیم به سمت مرکز خرید رفتیم.برای اولین بار بود که فروشگاه های بزرگی که نمایندگی مارک های Puma  _-Nike_  adidas  _ Zara _ ESPRIT _H&M- cool cat  و ... رو می دیدم .پس تصمیم گرفتم که حسابی از این موقعیف استفاده کرده و شروع کردم به خرید کردن

اکثر فروشنده ها ازمون می پرسیدن اسپانیایی هستین؟ نمی دونم انگلیسی رو به لهجه ی اسپانیایی صحبت می کردیم یا از نظر مشکی بودن مو و چشم و ابرو شبیه شون بودیم.به هر حال ما با کمال شهامت می گفتیم نه ایرانی و از اونجایی که به لطف سیاست مدارانمان فکر نکنم کشوری باشه که ایران رو  نشناسه دیگه  نیازی نبود که براشون چیزی رو توضیح بدیم اگرچه احساس می کنم اگه کمی ، تنها کمی خودمونو در پاسخ گویی به سئوالاتشون مشتاق نشان می دادیم بعید نبود که ما رو پشت تریبون قرار داده و سئوالاتی در خصوص انژی هسته ای ازمون بپرسن که اگه این طوری می شد من در تمام مدت بایستی به این فکر می کردم که حق مسلم به انگلیسی چی میشه .

قصد ندارم وارد این بحث بشم اما جالبه که بدونین هلند جزء یکی از بزرگترین دارندگان انرژی هسته ایه که می تونه خیلی ازش سود ببره اما به خاطر  اعتراض حزب سبز که مدافع محیط زیست هستن اونو به حالت تعلیق در آورده و استفاده از انرژی هسته ای رو در مقایسه با انرژی باد و نفت غیر ضروری می دونه.

داشتم می گفتم.جای بسی نگرانیه که دیگه ایران رو به نام کشور تمدن های عظیم  ، آثار باستانی ، فرش های دست بافت و حتی پسته ی مرغوب و آدم هایی مهمان نواز  نمی شناسن نمی دونم اگه تو آمریکا هم ازمون سئوال بشه اسپانیایی هستید هنوز شهامت اینو داریم که بگیم نه.ایرانی؟

ادامه...در پست بعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:44  توسط سپیده | 

اگرچه همه می دانیم که زیبایی مفهومی  وابسته به سلیقه٬ عقاید٬ نگرش و شاید حالات درونی ماست اما گاهی در زیبا خواندن برخی پدیده ها اتفاق نظر داریم.

مواردی همچون عشق٬ هنر٬ گل٬ محبت مادری٬ روشنایی٬ موسیقی٬لبخند و........و البته خود زیبایی.

ما هرگز نمی توانیم زیبایی را بر اساس مفاهیم قرار دادی درک٬تعبیر و حتی تفسیر کنیم.زین رو به دلیل نا ملموس بودن آن معیار مشخصی برای سنجش و یا ارزیابی آن نداریم.

اما به نظر من زیبایی ای که منشاء آن  حقیقت باشد به خودی خود و به شکل انکار نشدنی ای زیباست و در ذهن و قلب هر انسانی تاثیر گذار است.

اگرچه مکن است که زیبا ترین افراد در زیبا ترین لباس ها و در زیبا ترین مکان ها در نگاه اول خیره کننده و بی نظیر به نظر آیند اما این زیبای بدون حضور خداوند در زندگی شان نتها زود گذر خواهد بود بلکه در طی زمان نیز عادی  خواهد شود.

از دید من زیبایی حقیقی زمانی لمس خواهد شد که در آرامش حاصل از ایمان به خداوند پدیدار شده باشد.

چرا که درک تمام زیبایی ها تنها در محبت بی قید و شرط او امکان پذیر است. 

زندگی تان زیبا باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:52  توسط سپیده | 

 

۵ روز از اقامتمون در هلند می گذره.اولین چیزی که در نگاه اول نظرمو به خودش جلب کرد تمیزی و نظم فوق العاده ای بود که احتمالاً به دید هر کسی که از ایران میاد بی نظیره و دومین چیز رنگ های شاد و زنده ی لباس هایی بود که افراد پوشیده بودن.هرگز فکر نمی کردم که رنگ لباس بتونه اینقدر در چهره شهر تاثیر داشته باشه.اگر چه در ایرانمون دیگه حتی فکر کردن به لباس های رنگی هم جرم به حساب میاد.آره آره نباید مقایسه کنم.اینقدر اینجا متفاوته که ... اما با این وجود ذهنم دائماً در این کشمکشه.

 اینجا واسه دوچرخه مسیر مجزایی وجود داره که اکثراً می تونن با دوچرخه این ورو اون ور برن.ما هم تو این چند روز دوچرخه سواری مون خیلی خوب شده به طوریکه دیروز رفت و برگشت ۳۰ کیلومتر رکاب زدیم.

از جمله نکات قابل توجه ی دیگه قوانین رانندگی شونه اینجا ماشینا در هر ساعتی از روز باید چراغ شونو در هنگام رانندگی روشن بذارن چون محققین به این نتیجه رسیدن که این کار می تونه احتمال تصادف رو تا حد زیادی کاهش بده.جالب اینجاست که تو این فصل تا ساعت ۱۰ شب خورشید تو آسمونه.

ناگفته ها زیاده پس می ذارمش واسه پست های بعدی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:38  توسط سپیده | 
سلام دوستان.

این بار از فضایی دیگه و کیلومتر ها دور از خونه می نویسم.از کشور  گل ها و بادگیر ها و زیبایی...هلند.

سعی دارم خاطرات و نکات قابل توجه ی این سفر یک ماهه را در پست هام ذکر کنم.

جای همه ی دوستای عزیزم واقعاً خالیه.

به کمی استراحت نیاز دارم.پس فعلاً می رم.

شب خوش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:29  توسط سپیده | 
یادش به خیر اون وقتا که روز معلم می شد همه ی بچه های کوچه مون میومدن جلوی در خونه تا واسه معلماشون از گلای باغچه مون ببرن.یادمه درختی داشتیم که گلاش به گل روز معلم معروف شده بود و فقط اردیبهشت گل می داد.
علاوه بر این، روز معلم منو یاد هدیه هایی میندازه که شاگردای مدرسه ی بابا براش می آوردن.اون هدیه ها اگرچه از نظر مالی چندان قیمتی نداشتن اما می شد لبخند کودکانه ی بچه های روستایی و اون ذوق بی منتی که در هنگام دادن هدیه به معلماشونو داشتن رو لمس کرد و دید.
هدیه هایی چون گل های وحشی ای که با کاغذ کادو و بند شیرینی _به جای روبان_ بسته شده بودن و در اوج سادگی زیبا به نظر می رسیدن.یا تابلو های آینه ای با طرح شمع و گل و پروانه که روش نوشته شده بود معلم دوستت دارم.یا چندین جفت جوراب های شیشه ای مردانه و در واقع هرچیزی که در حد توانشون بود و البته یه بارهم یه خروس آورده بودن که موقع سر بریدنش اینقدر منو داداشم گریه کردیم که مجبور شدن خروسو بدن بیرون.(خلاصه مدارس روستایی هم حال و هوای خودشونو دارن دیگه)
اگرچه از اون روزا خیلی گذشته و دیگه از درخت گل معلم خبری نیست و تو مدارس شهر هم به چشم و هم چشمی اولیا برای نشان دادن خود پیش معلما در دادن هدیه ها افزوده می شه اما هنوز از اون هدیه های ساده و ناب برای بابا میاد.

اینم متن کوتاهی بود به مناسبت روز معلم.می دونم امروزه سرو کله زدن با بچه ها اونم از نوع یکی یدونش خیلی سخته پس به همه ی معلما خسته نباشید می گم و امیدوارم که موفق باشن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:46  توسط سپیده | 
امروز از پشت پنجره ام بهار را دیدم که صبور و خرسند ایستاده بود و به تشکر درخت در ازای تن پوش زیبای سبز رنگی که به سوغات گرفته بود لبخند می زد.سر سبزی طبیعت بازتاب درخشش نور را دو چندان کرده است و او در تمام لحظات زندگی مان همراه ماست با درخشش خیره کننده ی وجود خود.

نم ناشی از قطرات معلق در هوا،شکوفه های جوان درختان و اکسیژن نابی که منشاء اش زایش مجدد طبیعت است حیات را لذت بخش تر کرده است.

 به همراه این تولد مسافر کوچکی نیز به جمع مان اضافه خواهد شد و ما همچون خانواده اش بی دریغ منتظر حضورش هستیم.مسافری که قطر ه ای از نور را در وجودش خواهد داشت و این نیز از لطف بی منت اوست.

با آرزوی سلامتی برای همه ی عزیزان و با امید به درخشش قوی تر نور در زندگی مان با بهار همگام می شویم.

روز خوش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:38  توسط سپیده | 

دل در بر من زنده برای غم توست؟

 

همدردی عمل پسندیده ایست که ما در برابر دوستان و آشنایانی که با مصیبت یا مشکل حادی مواجع شده اند انجام می دهیم تا با این کار، خود را در غمشان شریک دانسته و به آنان این تسلی خاطر را بدهیم که تنهایشان نگذاشته ایم.

ما گاهی از سر دلسوزی و همنوایی با آنان ، گلایه ها و ناتوانی هایشان را تأیید کرده تا این طور از بار غمشان کم شود.بر فرض مثال خانومی از آزار واذیت های همسرش برایمان گلایه کرده و ابراز ناتوانایی در برابر مهار رفتار همسرش می کند فکر می کنید که واکنش اکثر مان در برابر این زن چیست؟ بله. پا به پای او افسوس خورده و حتی گاهی بیشتر از او از خود ناراحتی نشان داده و پریشان ترش می کنیم.آیا ما همدردی کرده ایم؟یا به درد ها یش دامن زده ایم؟!

بله ما از ناراحتی دوستانمان ناراحت می شویم چون برایمان زندگی شان بسیار حائز اهمیت است اما همدردی نا آگاهانه ی ما می تواند باعث نا امید تر شدنشان شود.

در کتاب مقدس  آمده است که : حضرت مسیح در حال عبور از شهری بود که ناگهان با تابوت جوانی روبرو شد که تک فرزند پیرزن بیوه ای بود که تمام امید و دارایی اش همین پسر بود. پیرزن شیون و زاری می کرد و گروه عظیمی از مردم هم با ناله های خود تابوت فرزندش را بدرغه می کردند.هیچ یک از آنان باعث تسلی پیرزن نبودند.

حضرت مسیح تابوت را متوقف کرد و به جوان فرمود بایست. جوان زنده شد و ایستاد.دیگر اثری از غم و ناامیدی در دیدگان پیرزن نبود و موج شادی بر چهره اش آشکار شد....

حضرت مسیح می توانست همانند دیگران با او تابوت را همراهی کرده و شیون سر دهد. و یا رو به پیرزن کرده و به او بگوید که آری تو دیگر بد بخت شدی ! ای داد تنها فرزندت بود!آه چه غم بزرگی دامن گیرت شد! و این طور هیچ وقت جوان زنده نمی شد.اما او به پیرزن شادی بخشید.

آری ما حضرت مسیح نیستیم و یا عطیه ی زنده کردن مردگان را نداریم اما کلاممان می تواند برکت داشته باشد. ما می توانیم باعث شاد کردن و امید دادن به عزیزانمان باشیم. ما می توانیم در بد ترین لحظات وسخت ترین شرایط ، خوبی ها و خوشی ها را یاد آور باشیم. ما می توانیم در تاریکی ها از نور بگوییم.چون شخص مصیبت دیده به اندازه ی کافی نا امید است و احساس بدبختی می کند که دیگر نیازی به تأیید ما نداشته باشد.

آری دل در بر من زنده برای غم توست تا اینکه شادت کنم نه اینکه هم تو و هم خود را غمگین سازم.

 

با آرزوی شادی برای شما.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:45  توسط سپیده | 

گاهی از دیدن فیلمی که سراسر غم و ناراحتی است دوری می کنم و یا حتی از خواندن کتابی که ظلمت لابه لای تمام صفحات اش لانه کرده است.برخی معتقد اند که در اوج تاریکی است که می توان روشنایی قطره ای از نور را متجلی کرد از این رو مصیبت پشت مصیبت و خروار ها  تاریکی  تا برای نشان دادن قطره ای از نور!

آری می تواند باور درستی باشی اگر منظور از نور، روشنایی کرم شب تابی است .

چون در غیر آن صورت نور دیگر نور نیست.

نور اگر آنقدر قدرت روشنایی و خیرگی نداشته باشد که بتواند بر تاریکی  پیروز شود پس توهمی بیش نیست.

گاهی بعد از خواندن متنی آنقدر غرق افکار منفی و تاریکی می شویم که نمی توانیم حتی لحظه ای به وجود شادی فکر کنیم. این حادثه حتی بعد از هم صحبتی با دوست یا آشنایی نیز ممکن است اتفاق بیفتد.این جاست که تاریکی در عمق وجودمان نفوذ می کند.

و این در حالی است که زندگی نعمتی است از جانب نور.

زندگی آن شادی حقیقی است که از شناخت خداوند سرچشمه می گیرد.

                  

اگر هنوز به خواندن کتاب هایی نیاز دارید که تاریک اند ، اگر هنوز فیلم های سوز ناک شما را جذب می کنند مراقب باشید چون تاریکی با تمام قوایش تصمیم گرفته است که شما را ببلعد.

این کلام خداوند است :

« زندگی شاد زیستن در خداوند است. »

 

در بخشی از کتاب  نور دنیا نوشته ی کریستین بوبن این طور می خوانیم :

در دوران بلوغ شروع به سرودن شعر هایی کردم که چندان خوشبینانه نبودند.من اولین شعر هایم را خوب به یاد دارم ، آن اشعار را کسی نوشته بود که درون تابوت خود دراز کشیده و کسانی را که برای مراسم تدفین وی می آمدند نفرین می کرد.

فکر های تاریکی بودند مانند بیشترین فکر های دوران بلوغ. من هنوز در دنیای کودکی بودم و نمی خواستم ترکش کنم.اما خوشبختانه این دوران سیاه چندان طول نکشید و زود فهمیدم که اگر نور نباشد واژه ها چیزی محو و تاریکند.

 

برای دیدن به نور نیاز داریم. تنها نور است که ما را یاری میکند.

 

شاد ، سربلند و پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:6  توسط سپیده | 

آدما شوخی شوخی به گنجشکا سنگ می زنن

گنجشکا جدی جدی می میرن.

آدما شوخی شوخی به هم زخم زبون می زنن

آدما جدی جدی دلشون میشکنه.

آدما شوخی شوخی همدیگه رو فراموش می کنن

آدما جدی جدی تنها می شن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:50  توسط سپیده | 

    

 

1-    برخی از آدمها میدان را دور می زنند تا به خیابانی که می خواهند برسند.

2-    برخی از آدمها یکدیگر را دور می زنند تا تنها خودشان به آنچه که می خواهند برسند.

3-    برخی از آدمها مثل خر آسیاب دور می زنند و فکر می کنند که خیلی جلو رفته اند و در حال رسیدن اند.

4-    برخی از آدمها آنقدر دور خودشان دور می زنند که سرشان گیج می رود و دیگر به رسیدن فکر نمی کنند.

5-    برخی از آدمها برای اثبات بعضی چیزها دچار دور تسلسل می شوند و در حالی که هی از اول به آخر و از آخر به اول می رسند پی می برند که دیگر نخواهند رسید.

6-    برخی از آدمها دور می زنند چون از ادامه ی راه منصرف می شوند و هیچ وقت نمی رسند و نمی خواهند که برسند.

7-    برخی از آدمها دور می زنند چون چیزهای با ارزشی را جا گذاشته اند که می خواهند دوباره به آنها برسند.

8-    برخی از آدمها مثل زمین که به دور خورشید دور می زند به دور معشوق یا معشوقه ی خود دور می زنند تا او را به آنچه که می خواهد برسانند.

9-    برخی از آدمها مثل مادری که به دور فرزند مریض اش می گردد دور عزیزانشان دور می زنند تا با آنها به جایی برسند.

....... و ......

      خلاصه دور زدن های زیادی وجود دارد که اگر به خود اجازه بدهم که همچنان به شمردن آنها ادامه بدهم آن وقت ممکن است که شما هم مرا دور بزنید. (حالا از کدوم نوع اش،نمی دونم؟)

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:45  توسط سپیده | 

 

چیزی تا اومدن بهار نمونده و من از خیلی وقت پیش حضورش رو دارم احساس می کنم.

بعد از چیدن سفره ی هفت سین با مامان می رم واسه آقاجون گل بگیرم. امسال دومین سالی می شه که آقاجون دیگه نیست. رفته ، اون حالا دیگه  مسافریه که به مقصد رسیده.

اما دل ما براش تنگه.آخ چه طعمی داشت بوسه هاش و چه مزه ای داشت گرفتن اولین عیدی از دستای مهربونش.

باید بریم گل بگیریم. فردا صبح می ریم دیدنش. می ریم که این بار ما بهش اولین عیدی رو بدیم.

همیشه موقع تحویل سال که می شد مامانی گریه می کرد و ما می خندیدیم. نمی فهمیدیم که چرا این لحظه می تونه اشک تو چشا بیاره اما حالا وقتی صورت همدیگه رو می بوسیم خیس خیس می شیم از عشق.

آرزوی امسال من با آرزوهای سالای قبل فرقی نمی کنه فقط یه کم گسترده تر و طولانی تر شده چون دوستای بیشتری پیدا کردم.

براتون آرزوی قلبی شاد، تنی سالم ، روحی آزاد،فکری خلاق، سینه ای پر ازعشق رو دارم و همچنین  حفظ  گرمای خانواده و آسایش خونه رو خواستارم.

واسه تمام چشای منتظر

واسه قلبای خسته

واسه دستای ناز و چروکیده ی مامان بزرگا و بابا بزرگا

و واسه حفظ  سربلندی و سایه شون سر عزیزا

و در پایان

واسه همتون آرزوی سالی خوش و مملو از امید و سرزندگی دارم.

 

و کاش  ماهی کوچولوی تنگ مون دلش نگیره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط سپیده | 

«اگر کسي به شما لبخند نمي‌زند، خود شما پيشقدم شويد و به او لبخند بزنيد.

هيچکس بيشتر از کسي که نمي‌تواند به روي ديگران لبخند بزند، محتاج لبخند نيست.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:48  توسط سپیده | 

اول عشق به وجود اومد یا عاشق؟

شاید این سئوال مثه این باشه که اول مرغ اومد یا تخم مرغ ؟

 

اما من فکر می کنم عشق و عاشق دو پدیده ی جدا از هم نیستن و همزمان به وجود میان.

تا شخصی وجود عشق رو در خودش احساس نکنه که نمی تونه عاشق باشه و وقتی که عاشقه، وجود عشق انکار ناپذیره.

عاشق در عشق ذوب می شه بدون اینکه متوجه باشه. بی صدا و بی ریا فقط واسه دل خودش ، نه کمتر و شاید بیشتر

نه اینکه بیشتر از دل! که فرا تر از خواسته ها و نیازهاش.

 

می دونین چرا خدا دل رو آفرید؟

شاید دل رو به این دلیل  آفرید تا جایی واسه خودش داشته باشه!

چقدر از دلتون رو به خدا اختصاص دادین؟

چقدر باهاشیم و چقدر خدا باهامونه؟

آدمای خوبی هستیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:27  توسط سپیده | 

بچه که بودم فقط بلد بودم بگم تا شماره ی 5 می تونم بشمارم  5-4-3-2-1

5 تا بستنی

5 تا بابامو دوست دارم

5 تا مامانمو دوست دارم

و همه چی 5 تا بود و ته دنیا رو 5 تا می دونستم

اما الآن نمی دونم چقدر دوست دارم چون عددها زیاد شدن و انگاری منم حریص تر شدم

اما الآن فقط می خوام بهت بگم

دوستت دارم

می دونی چند تا؟

به اندازه ی همون 5 تای دوران بچگی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:58  توسط سپیده | 
صبح دوستای نازم به خیر.

هوا مملو از مه و بارونای ریزیه که روح آدوم تازه می کنه. انگاری ابرا چسبیدن به زمین.

دلم می خواد کلی قدم بزنم اما باید برم وقت زیادی ندارم دلم هم یه خورده تنگه آخه...

بگذریم .

آرزوی روز خوبی رو براتون دارم.

                                                        

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 8:25  توسط سپیده | 

چقدر پول می گیرین تا یه کاسه سوسک زنده رو بخورین؟

این سئوالی بود که در سال 1998 از 200 نفر ساکن کالیفرنیا پرسیدن. همان طور که پیش بینی می شد 80% گفتند هرگز حاضر به انجام چنین کاری نخواهند بود و 15% گفتند بستگی دارد که مبلغ پیشنهادی چقدر باشد و 5% آنقدر حالشان بد شده بود که اصلاً جوابی ندادن.

از این رو صورت سئوال را این طور تغییر دادن:

اگر 100 هزار دلار بدهیم چطور؟

باز هم نتایج مثل مرتبه ی اول بود اما با افزایش مبلغ نتایج عجیبی بدست آمد:

اگر در ازای خوردن یک کاسه سوسک زنده مبلغ 10ملیون دلار به شما داده شود چطور؟

و به طور چشمگیری مشاهده شد که 68% از همان افراد بلافاصله پذیرفتند، 22%  گفتند با اینکه احساس می کنند خارج از توانشان است اما حاضر اند امتحان کنند و 8%  گفتند که باید کمی بیشتر فکرکنند و 2% حتی حاض نبودند به این سئوال فکر کنند.

نتیجه ی اخلاقی:

1-    سوسک خوراکی مناسبی نیست.

2-    پول اصلاً چیز مهمی نیست.

3-    ما  در برابر پیشنهادات اغوا کننده مقاومیم.

4-    10 ملیون دلار اصلاً رقمی نیست.

5-    راستی نمیشه واسه یه بار هم شده تو ایران چنین پیشنهادی بدن؟

6-    اگه آدرسش رو پیدا کردین واسه ما هم بذارین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:24  توسط سپیده | 

 

 

کیک

 

امروز خیلی شادم(اگه شما هم مثه من این همه هدیه های قشنگ قشنگ می گرفتین  حال منو داشتین) خیلی زیباست  اون حسی که عزیزام بهم ابراز می کنن و  اون شور و هیجانی که تو صداشون موج می زنه. می تونم چشامو ببندم و به صدای قلبشون گوش بدم و توصیف ناپذیر ترین لحظه ،  فرصت زیبای بودن در کنار عزیز دلم.

وای خداجون ازت متشکرم.

امروز رو خدا بهم هدیه داده تا باز هم نفس بکشم و از بودن در کنار عزیزام لذت ببرم.

حالا که سرشارم از این همه شادی تنها یه آرزو دارم و اونم سلامتی تک تک شماست.

و  همین طور دوست عزیزم خانومی که دلم پیششه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 17:12  توسط سپیده | 

  دلیل اولین گریه ی نوزاد به محض به دنیا اومدنش چی می تونه باشه؟

 

از نظر علمی گریه ی بچه به خاطر دردی است که  از باز شدن کیسه های هوایی , برای اولین استنشاق هوا به او دست می دهد.

درد...درد...درد...

و شاید درد جدا شدن از عالم بالا و غبار آلوده شدن روح پاکی است که از معبود به ارث برده ایم و کشمکش همیشگی روح در جدال خاک و آب , آب و آتش , بودن و رفتن و درد و درد.

 

...

حضرت دوست حامی مان باد تا از نو پروازی ناب را تجربه کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 12:35  توسط سپیده | 
صندلي ها

يه روز خوب براي پر كشيدن.

يه حس ناب براي با هم بودن.

يه جاي آروم براي رسيدن به آرامش.

يه لحظه  براي نفس كشيدن و فقط يه لحظه براي لمس دستاي گرم تو.

براي تمام دلتنگي هام ارزش قائلم ، و امشب عجيب دلتنگ نشستن در كنارت و نوشيدن يه فنجون چاي هستم.

نگاه به خالي بودن صندلي ها نكن ! به بودنت در تمام لحظاتم ايمان دارم اما گاهي شايد زيادي خواه مي شم كه مي خوام  ...

نفس ؛ خيلي  I miss you .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط سپیده | 

اومدم به دوستاي عزيزم شب خوش بگم و ازتون بخوام كه مواظب خودتون باشيد تا آنفولانزاي  پرندگان رو نگيرين و اگه مي خواين مرغ مصرف كنين در حالي كه از دستكش و ماسك دارين استفاده مي كنين به مدت 20 دقيقه مرغ رو بپزين.

خواباي خوب خوب ببينين.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:15  توسط سپیده | 

 

 آخ جون فردا امتحانم تموم مي شه _ البته بعضــــــــــــــــي ها يه وقت حسوديشون نشه!_  راستي چقدر طول كشيد ، نه؟ اينقدر خوش گذشته!

البته عاقبت به خيري _ صفر هاي رديف شده_ بهتر از تموم كردن امتحاناته.

به هر حال ما كه دل تو دلمون نيست و واسه تموم شدن امتحانا سر از پا نمي شناسيم.

                                                                    _ پُماد پيروكسي كام بيارم؟_

 از قال و قيل مدرسه حالي دلم گرفت                    

                                                     يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنيم

ايشالا كه روسيايي واسه ذغال بمونه نه واسه ما تا ما هم خدمت گزار باشيم.

من برم تا خوده ذغال نشدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:54  توسط سپیده | 

از يكي شنيدم كه مي گفت : اگه مي خواين عاشقانه زندگي كنين از نوك پا تا نوك سر فقط قلب بشين و همه چيز رو با قلبتون بسنجين

 جايي از عقل استفاده كنين كه داره حقي ازتون گرفته مي شه...

نظر شما چيه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط سپیده | 

سلام دوستان

حالتون چطوره؟

اميدوارم حال و هواي امتحان خسته تون نكرده باشه

هر وقت خسته شدين ياد اين جمله بيفتين كه:

يک زنبور ناگزير است دو ميليون دفعه روی گلها بنشيند تا بتواند يک ليوان عسل توليد کند.

من هم فردا امتحان دارم و هنوز هيچي نخوندم فكر كنم بايد شب رو بيدار بمونم.

ممكنه بگين خوش به حال زنبوره كه اگه تلاش كنه لا اقل عسل توليد مي كنه حالا يه نمره ي بيست كه اينقدر ناز و عشوه نداره بشين بخون ديگه.

باشه من رفتم.

شب خوبي داشته باشين.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط سپیده | 
آیا گام هایم سنگین است؟

قسم به بیگناه ترین علف های هرز که ما آدم ها اینقدر بی رحم نبودیم!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:4  توسط سپیده | 
عروس

اگه این عکس شما رو به فکر وا نداشت اصلا خودتونو ناراحت نکنید چون این فقط یک عروس خانوم است.خیلی دوست داشتم بدونم که الان اون چه حسی داره اما همیشه بعضی محدودیت ها برای ادما وجود داره که باعث میشه خیلی از حس ها هرگز تجربه نشه.اگه کم کم رفتید تو فکر باید بگم که شما مریض فکر کردن هستید چون  این فقط یک عروس خانوم است!

 نمی دونم داره به کدوم افق دور دست نگاه میکنه  اما با توجه به سنش زیاد هم نمیتونه به دوردست نگاه کنه!به نظر میاد عروس با تجربه ای باشه به هر حال هر چی باشه مبارک دامادش باشه!

این روزا هم حال و هوای عروسیه هم امتحانات هر دو شونم تویه یک چیز مشترکند اونم اینه که هر دو استرس زا هستند استرسی که تنها درمانش اعتماد به نفسه.حالا بعضی ها این اعتماد به نفسو کاذب در خودشون ایجاد میکنند  و بعضی ها هم از روی اگاهی.خلاصه با همه این تقاسیر چیزی که مشخصه اینه که عروس شدن خیلی بهتر از امتحان دادنه اگه باور ندارید میتونید امتحان کنید البته امیدوارم شما اون محدودیتی رو که گفتم نداشته باشید! قلبم دیگه داشت میگرفت از بس حرفهای عاشقانه زدیم گفتم یه بار هم که شده عمل کنیم!!

برای همتون ارزو میکنم که عروس یا داماد(ترجیحا عروس)بشین حالا چه دوست داشته باشین چه نداشته باشین!شما هم برای همه ارزو کنید چون همیشه اینطوری بوده و همیشه هم اینطوری خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 0:4  توسط سپیده | 
چون آفریدگار ایمان را بیافرید ایمان گفت : بار خدایا مرا قوی کن

و خدا او را قوی کرد به حسن خلق و سخاوت

و چون کفر را بیافرید کفر گفت : مرا قوی کن

و خدا او را قوی کرد به بخل و بد خویی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:55  توسط سپیده | 
به نقاش گفتند عمر را بکش! حبابی کشید لب ساحل.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:51  توسط سپیده | 

 

خدا رو به انسان كرد و گفت : نمي خواهم از آندسته باشي كه وقتي در دام دريا اسير اند مرا به اخلاص مي خوانند و آنگاه كه به ساحل آرامش رسيدند ، فراموشي به سراغشان مي آيد.

و انسان مطمئن بود كه خدا را فراموش نخواهد كرد.

دير زماني نگذشت. شيطان آمد وانسان از درختي خورد كه خدايش او را منع كرده بود.

پس ناگهان از عروج به فرود رسيد و خداوند غصه اش گرفت و خداوند نه براي خود كه براي جهل انسان گريست و اما راه بازگشت را همچنان باز گذاشت و به انتظار نشست...

 

خدايا به ما چنان معرفتي عطا كن كه فراموشي به سراغمان نيايد

كه تنها در پي منافع  خود نباشيم

كه دلي را نشكنيم

كه تو را غصه دار نكنيم.

كه پر باز كنيم ، كه پرواز كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:5  توسط سپیده | 

چقدر حاضرين به خاطر شريك زندگي تون از بعضي خواسته ها بگذرين؟

اصلاً گذشتن از خواسته ها كار درستيه؟

من فكر مي كنم هرچه بي توقع تر باشيم ، زندگي سالم تر و ارزنده تري خواهيم داشت اما منظورم اين نيست كه چشامونو ببنديم و سرمونو بكنيم زير برف .

عشق بايد سازنده باشه و باعث پيشرفت همديگه بشه پس مي تونيم از همديگه انتظاراتي هم داشته باشيم ، چيزايي كه باعث زيبا تر شدن زندگي مون بشه.

فرصت كمي براي با هم بودن داريم اما مهم تر از اون نحو ه ي زندگي ماست و اينكه براي كيفيت زندگي مون چه كارايي مي كنيم.

به ياد داشته باشيم كه ما نمي تونيم كسي رو عوض كنيم اما هستن كسايي كه به خاطر عشقشون تغييرات زيادي كردن و چه حسي زيبا تر از اين كه ببينيم طرف مقابل داره سعي شو مي كنه و اما بسيار زيبا تر اينكه ما هم سعي كنيم تغييرات مثبتي رو در خودمون به وجود بياريم.

 

دوستان خوش باشيد ، خوش باشيد ، كم انتظار .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 22:23  توسط سپیده | 
تا حالا فکر کردین چقدر فرصت دارین تا زندگی کنین؟

اگه خدای نکرده یک سال بیشتر زنده نباشین دنبال چه کارایی میرین؟

اگه فقط یه ماه از عمرتون باقیمونده باشه چی می کنین؟

اگه فقط تا فردا زنده باشین چطور؟

چرا خیلی از روزامونو خیلی ناچیز خرج می کنیم؟اگه آخرین روزمون باشه؟آخرین فرصت واسه بودن؟چرا اگه نزدیک به پایان باشیم تصمیم می گیریم که آخرین روزمونو جور دیگه ای زندگی کنیم؟

چرا جوری زندگی نکنیم که وقت رفتن یه حسرت نشه؟

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 13:39  توسط سپیده | 
سال جدید میلادی رو به همه ی دوستان تبریک میگم.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:56  توسط سپیده | 

از نظر علائم حياتي شما به چه كسي مرده مي گوييد؟

تنفس نداشته باشد؟

ضربان قلب نداشته باشد؟

نبضي بسيار ضعيف و رو به خاموشي داشته باشد؟

شما درست مي گوييد اينها همه از علائم ظاهري يك مرده است اما از نظر علم پزشكي چنين فردي هنوز مرده تلقي نمي شود. اگر بلافاصله عمليات احياء شروع شود ممكن است فرد به زندگي باز گردد.

بعد از مشاهده ي اين علائم 4 تا 6 دقيقه وقت داريم تا فرد را احياء كنيم كه به اين مدت زمان Golden Time مي گويند. اگر تا اين زمان نتوانستيم او را برگردانيم ، فرد دچار مرگ ظاهري شده و در دقيقه ي10 نيز دچار مرگ واقعي مي شود.

عمليات احياء با CPR آغاز مي شود. CPRشامل 2بار تنفس عميق دهان به دهان و 15 بار ماساژ قلبي مي باشد يعني به نسبت 2 به 15 در يك دقيقه كه در كل مي شود 60 بار ماساژ و 8 بار تنفس دهان به دهان.

البته به كساني كه با عمليات CPR به طور عملي آشنا نيستند توصيه مي شود كه به اين عمل دست نزنند چون ممكن است در حين ماساژ قلبي فرد دچار شكستگي قفسه ي سينه شود پس بهتر است با اورژانس (115) تماس گرفته شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:52  توسط سپیده | 
 

شب خوش.

Have a Nice Time

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 18:31  توسط سپیده | 
واقعیت یا حقیقت؟

 

فکر میکنین ایندو چه فرقهایی با هم دارن و چه شباهت هایی؟

و زندگی شامل کدومشون میشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:3  توسط سپیده | 
امروز فقط می خوام از ته دل واسه قلب های خسته ای  که دارن کم کم امیدشونو از دست می دن دعا کنم.

کاش امید از هیچ قلبی نره.

خدا جون کمکمون کن  که یادمون نره باهامونی.

گاهی حس خستگی  و نا امیدی اینقدر قوی میشه که تمام وجود آدم رو در بر می گیره

خدا جون ما رو ببخش که گاهی نا امید میشیم

آخه با  حضور بیکرانت و بخشش بی دریغت دیگه جایی واسه نا امیدی نمی مونه.

خدا جون به ما صبر

                       پشتکار                         

                                         و

                                  ظرفیت اینو بده که تو هر شرایطی سر حرف دلمون بمونیم.

 

                                                                                                   آمین.  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:6  توسط سپیده | 

عصر زمستوني تون به خير.

امروز خيلي خيلي شادم.

جاتون خالي ...

شايد اگه غم رو نمي شناختم ، امروز اينطور از شادي لذت نمي بردم_ معتقدم كه غم گنجينه ي بزرگيه اما تا وقتي كه اميد هم باشه_ البته وقتي كاملاً شادم كه شما هم شاد باشين.

پس واسه همتون آرزوي شادي ، سلامتي و موفقييت مي كنم.

 

   ايام به كامتون

 

شاد زيستن هنر است و شاد كردن هنري برتر.

                                                                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 17:18  توسط سپیده | 

«مناجات»

        خداي من! گرچه لطف و رحمتت در جهان گسترده است و خوبي هايت همه ي عالم را پُر كرده است، اما مي دانم كه مثل هيچ يك از آنان نيستي. زيرا تو خالقي وآنان مخلوق، تو سرچشمه ي نوري وآنان پرتو نور، تو اقيانوس بي كرانه اي وآن ها جويباراني خُرد در دل كوهساران همه ناقصند وتو كاملي ، همه محدودند و تو نامحدودي همه فاني اند وتو جاويداني.

       پروردگارا! كدام مُلك است كه مالك حقيقي اش تو نباشي و كدام سرزمين است كه از فرمانروايي تو بيرون باشد؟ اندازه ها را تو مقدرداشته اي و بهره ي هر موجودي را تو معين كرده اي . سر رشته و تدبير  امور عالم به دست توست. قوانين عالم به اداره ي تو قانون شده اند وعلت ها از تو فرمان سببيت گرفته اند. زيرا جهان وهر چه در آن است به اراده ي تو خلق شده اند وچيزي از خود ندارند. هرچه دارند از توست. بي تو هيچ اني، فقيرند، بي تو با نيستي قرينند.

       پس اي مدبر حقيقي جهان،اي صاحب و مالك هستي! تنها پناهگاه ومأواي بي پنهان تويي، تنها يار ياور دادخواهان تويي .سختي ها را تو آسان مي كني، آرزوهاي دور را تو نزديك مي سازي و گمراهان را تو هدايت مي كني.

       در گرفتاري ها به تو اميد بسته ام و در نا امني ها تو را آرام جان خويش يافته ام.   ياد تو هراس را از جانم بيرون مي كند ومشا هده ي جلال تو عظمت ها را درچشمم حقير مي نمايد. پس به درگاه چه كسي جز تو پناه برم؟ از چه كسي جز تو مدد طلبم؟

اي بهترين مقصود!

اي محبوب تر از هر محبوب!

 اي آفريدگارِ ما!

صحراي عطشان دلهاي ما را با بارش سحاب رحمتت سيراب ساز و حيات طيبه اي به ما كرامت فرما  كه با ياد تو ،براي تو و به سوي تو زندگي كنيم،تنها به تو و دوستان تو دل بنديم واز غير تو دوري كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 16:8  توسط سپیده | 
تقدیم به همه ی اونایی که دوستشون دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:11  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
 

درباره وبلاگ
دستی که نان را قسمت کند
دستی که پُر کن سبوی آب را
دستی که زخم ها را شفا دهد
دستی که بگیرد و ایمنی بخشد
دستی لبریزِ نوازش...

دست هایت
لازمه ی زندگی اند!

 

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
شعر
ورزشی
روان شناسی
دل تنگی ها
داستان
دست نوشته ها
بدون شرح
نکته ها
ضرب المثل
پیوندها
دختر عاشق
شازده کوچولو
دور از خانه
sa2n
لحظه هام
داستان های من
چیزی نیست ،جز ...
یه شادی غیره منتظره...
آشپزی
درهم بر هم
دختـــری با چشــمانی از جنــس المـــاس
بانوی تو
پـاپـیــون کـوچـولـو
برونداد
تاراش ها
باران سرا
چی شد که عاشقت شدم؟
درختها ایستاده میمیرند!!!
دهکده
مداد رنگی
دختر تنهای عاشق
lahzeham
روان شناسی عمومی و سلامت روان
خورشید خانوم
طنز+( جوكستان شلم شوربا ) +طنز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
اميدوارم لحظه هاي قشنگي در اين وبلاگ داشته باشيد Free Site Counter
تعداد بازديد کنندگان وبلاگ مسافران