![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
چند روز پیش که داشتم از آخرین امتحانم بر می گشتم در حالی که داخل سرویس دانشگاه زیر دست و پا در حال خفه شدن بودم یکی از هم کلاس های قدیمی رو دیدم بدون سلام علیک از ته سرویس در آن ازدیام جمعیت با فریاد میگه: فارغ شدی؟! منم که اینجور مواقع قنــــــــــــــــــــــدک !!گفتم: آره- دختره.!!در آن هنگام دیدم که آقای راننده هم فرمون رو ول کرده داره دنبال دخترم می گرده! حکایت فارغ شدن من اینه که بالاخره گوساله گاو شد و دل صاحبش (جون خواهر ناراحت می شم اگه فکر کنین منظور از دل صاحبش آقایی هستش ها؟؟؟؟)آب !و من تونستم مقطع کارشناسی رو تموم کنم. دانشگاه هم در عین ناباوری برامون جشن دانش آموختگی گرفت.اونم مجانی؟در کل خوب بود.نا گفته نماند که ارکستر هم داَشت و در کل جو آنجا به واسطه آهنگ های: گلی خوشگلی،نازی جون،غریبه آشنا ،حنا خانوم،مریم گل ناز منه و... حسابی محفلی علمی و ادبی شده بود( من فقط ترسم این بود که موقع گرفتن لوح یه جورایی فکر بکنم رقص چاقویی چیزی دارم می کنم...__وقتی این ترس خود را با پاره ای از دوستان در میان گذاشتم دیدم تنها نیستم.__).تا یادم نرفته بگم که از قبل به ما گفته بودن که مراسم لباس پوشیدن(از همون لباسای که یه روپوش گشاده کلاه هم داره و به قول رئیس دانشگاهمون اونو ابن سینا ابداع کرده) داریم ما گفتیم عمراً ما لباس بپوشیم ؟ ما؟ مگه دکترا گرفتیم ؟مگه شاخ غول رو شکستیم؟(فرو تنی رو نگاه)خلاصه یادمه که وقتی از روی سن اومدیم پایین با مسئول جمع آوری لباسا دعوامون شد. وقتی داشتم موضوع لباسا رو واسه مامانم تعریف می کردم یهو زن داییم که اونجا بود گفت اه از همون لباسا که دخترم روز آخر مهد کودکش پوشید و عکس گرفت رو می گی؟؟؟و من به این نکته پی بردم که اگه صد سال پیش هم در دوران طفولیت این لباسا رو تنمون می کردن دیگه دچار عقده ی حقارت نمی شدیم!(که بعد از تمام شدن جشن در حالی که همه خونه هاشون بودن مسئول لباسا هنوز دنبالمون بگرده.) بذارین از فیلم بردارش بگم .با دوربینش همچین ژانگولر در می آورد که نگو و نپرس.از جلوی در با ما تک تک راه می اومد و با دوربینش یه دور دور ما می چرخید و خلاصه اون لباسا هم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــند همراه با چند پله، خدایی بود تلفات ندادیم. از اونجایی که من نه اهل دوستو رفیق بازی بودم و مثه چی از اولین روز مهر می رفتم کلاس و روز چهارده رو در دانشگاه بدر می کردم وقتی کلاس تموم میشد به سرعت نور خودمو به خونه می رسوندم و در هیچ اردویی شرکت نکردم که خاطره ای داشته باشم و این جور چیزا اصلاً دلم واسه دانشگاه تنگ نمیشه. در واقع بگم من و یکی از دوستام که داره ازدواج می کنه تنها کسانی بودیم که در روز خداحافظی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم.شاید به قول بچه ها :شوما که شوهر دارین فکرتونو بذارین پیش ما بی انگیزه ها که کی دیگه موقعیت اش پیش بیاد.خدایی به اصل مبداء تحولات پی بردین؟! با اینکه دانشگاهم تموم شد اما هنوز احساس سبکی نمی کنم آخه بعد از اندکی استراحت باید برم خودمو واسه فوق آماده کنم.اگرچه واسه تابستونم یه سر دارم هزار سودا...تصمیم دارم برم کلاس خیاطی..آخه از بچگی عاشق خیاطی ام.جالب اینجاست که هر کی میشنوه میگه خیاطی؟اینهمه درس خوندی بری خیاطی؟نه اینکه ناراحت بشم ها دلم واسه اینهمه کلیشه ای فکر کردنشون می سوزه.حالا چون یه لیسانس از دانشگاه دولتی گرفتم باید برم تو کلاسای چگونگی طرز ساخت راکتور اتمی ثبت نام کنم؟! از طرفی به کلاس شنا و کلاس تنیس هم فکر میکنم.حقیقتش علاقه ی من به تنیس از وقتی شروع شد که یه شب آقایی اومد گفت بیا ببین چی گرفتم.بازی تنیس.هی از اون اصرار که بیا دوتایی بازی کنیم منم به خاطر اینکه اصولاً تو بازی های کامپیوتری استعداد خاصی در گم کردن دست و پا و دچار استرس شدن دارم هی انکار خلاصه سعی کردم به شکست های تلخی که در هنگام فوتبال بازی کردن و چیزای دیگه داشتم فکر نکنم حاضر شدم یه دستی بازی کنم.چشمتان روز بد نبینه این طور شد که استعداد نهفته ی خود را کشف کرده و به آخرین طبق ی هرم از نیاز های مازلو که همون خود شکوفاییه رسیدم و یک دل نه صد دل عاشق تنیس شدم و در حالیکه حتی یه بار راکد دستم نگرفتم احساس می کنم به محض نام نویسی در کلاس به تیم ملی دعوت خواهم شد! تو تمام این مدتی که امتحان داشتم شاید بیشتر از یه بار جارو برقی نزدم و کتاب و جزوه هام هم داره به سقف می رسه.تصمیم گرفتم ازتعطیلاتم نهایت استفاده رو ببرم و در برابر پیشنهاد آقایی واسه یه سفر به کیش یا دبی من بهترین گزینه ی ممکن یعنی خانه تکانی رو قبول کردم(به من می گن زن زندگی)!حالا تو این هاگیر واگیر دارم کیک ماستی درست می کنم.آخه من عشق اینم که هی کیک درست کنم از اینرو در هنگام خرید تخم مرغ هیچ نگران سالم رسوندنشون به خونه نیستم و این طوری میشه که همیشه بعد از خرید دارم کیک درست می کنم تا مثلاً تخم مرغ ها حروم نشه. از اونجایی که چند ماه پیش یک تکه کوچک به اندازه سوراخ لایه ازن گچ دیوارمون ریخته بود آقایی در نقش یک مهندس معمار ظاهر شده و قابلمه نازنین مرا برداشته و درون آن گچ گرفته تا دیوارو درست کنه.شاید قابلمم رو اهدا کردم به موزه تا همه از دیدن این آثار باستانی ای که درون آن شکل گرفته و اصلاً کنده نمی شه فیض ببرن.خلاصه این طور که واسه هم زدن مواد کیک رفتم سراغ ظرفی که مطمئن بودم عالیه و این طور شد که تا شب داشتم دیوارو سقف رو می شستم تا از مواد کیک پاک بشه.خلاصه این شروع اش بود ..ببینم با این تابستون چی کار می کنم. خوش باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:36 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|