![]() |
![]() |
|
| می گویی:من مجبورم!چرا که قادر نیستم!بگو:من مجازم!اگرچه قادر به انجام هر کاری نیستم! |
|
خدارو شکر می کنم که دوباره فرصت اینو بهم داد تا بهار دیگری رو در کنار عزیزام تجربه کنم.از کودکی بهار برای من به مفهوم عید بوده و عید هم اومدن دختردایی هام از تهران.یادمه اگه یه سال نمیومدن اون سال عید معنایی نداشت.برای من از کودکی عید یعنی عطر سیب هایی که آقا جون(بابا بزرگ مادریم) جعبه ای می گرفت و تو اتاق میذاشت و عطرش تو کل خونه می پیچید.برای من عید یعنی رنگ کردن تخم مرغای سفره ی هفت سین و جمع شدن خونه ی مامانی(مادر بزرگ مادریم).اون وقتا نمی فهمیدم چرا هر سال با تحویل شدن سال ،مامانی گریه می کنه و ما به این همه دل نازکیش می خندیم! اما از وقتی که آقاجون رفت عیدا سر سفره ی هفت سین، غم و شادی رو با هم قورت می دم.اگرچه امسال مامان بزرگ پدریمو که سالها باهامون زندگی می کرد و خاله ی عزیزمو که بسیاری از دوران کودکیمو با لباسایی که با هنرمندیش و در حین قناعت و با مهری وصف نشدنی به زیباترین شکل می دوخت می گذروندم دیگه در کنارمون نیستن و من وزن سنگین نبودنشونو با تمام وجود حس می کنم اما می دونم که هنوز عید زیباست چرا که هنوز بهونه های زیبایی برای لذت بردن از زندگی داریم.بهونه ی من که خودش یک اصله و اون چیزی نیست جز حضور خداوندی زنده در زندگی ام چرا که تا به امروز بهترین هارو بهم داده ،همیشه در کنارم بوده و دوستم داشته وداره.ازش به خاطر همه ی چیزایی که خودش می دونه تشکر می کنم.چیزایی مثه نجاتم از تاریکی،آشنا کردن من بادوستی از جنس نور که بعدا تبدیل شد به همسری ناب با خانواده ای که واقعا خالص اند و مهربان و هزاران چیز دیگه . در پایان برای همه ی شما عزیزان آرزوی زندگی ای شاد توام با سلامتی دارم و امیدوارم که همه ی شما تونسته باشین یا بتونین حضور خداوندی زنده و فعال رو در زندگیتون حس کنید.
عیدتون مبارک. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 17:1 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|